I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁶⁴
پسرا اومدن..با دیدن بچه ی بغل تهیونگ،چشماشون چهارتا شد
یهنا رو از تهیونگ گرفتم و رفتم بیرون تا تهیونگ،ماجرا رو براشون تعریف کنه
نمیخواستم بزارمش پرورشگاه..و اگه به پلیس تحویلش میدادم هم همین کارو میکرد
باید سرپرستیش رو به عهده بگیرم!
با یهنا درمورد خودم حرف میزدم..اینکه دانشجو هستم و ۱۹ سالمه..ولی از گذشتم هیچی نگفتم!
درمورد تهیونگ هم براش گفتم..و درمورد خونهای توش زندگی میکنیم..سوهو که خیلی رو مخه..و درمورد پسرا
فقط نمیدونم چطوری من و تهیونگ باید نقش زن و شوهر هارو بازی کنیم...
یا اینکه چطوری من قراره مامان بشم...
نوبت یهنا شد..تمام دعوا های خانوادگیشون رو برام تعریف کرد تا الان..
دختر مهربون و باادبی بود
به ماشین تکیه دادم..هنوز یهنا توی بغلم بود
کمی بعد تهیونگ و پسرا،با لبخند اومدن
به یهنا پسرارو معرفی کردم
جین:یهنا چه حسی داری که یه عموی ورلد واید هندسام داری؟
-جینننننننننننننن
جین:باشه باشه(خنده)
سوار ماشین شدیم..توی راه یهنا روی پاهام خوابش برد
-تهیونگ..نظرت چیه سرپرستیش رو به عهده بگیرم؟
+نظری ندارم
جیمین:تهیونگ بدون شوخی این حرف رو میزنم..باید به عنوان یه پدر براش تصمیم بگیری..الان ما هیچ اطلاعاتی ازش نداریم..خانوادش هم ولش کردن
+من مشکلی ندارم..نیلسو آمادگی نداره
-واقعا نمیدونم باید چیکار کنم
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم
هیچوقت فکر نمیکردم توی این سن بچه داری کنم
کم کم من هم خوابم برد...
[ویو تهیونگ]
دیگه صدایی از نیلسو نیومد
نگاهش کردم..مثل بچه ها خوابیده بود..اون خودش یه پچهاس چجوری میخواد مادر باشه؟
تک خندهای کردم..فکرم درگیر یهنا بود..میدونستم نیلسو به این راحتیا ازش نمیگذره..حق هم داره
رسیدیم به خونه..
یهنا رو بغل کردم و گذاشتمش روی تخت اتاق نیلسو
اروم نیلسو رو تکون دادم
+نیلسو..رسیدیم
-یهنا کجاست؟(استرسی)
+توی اتاقته نگران نباش
نفس راحتی کشید
از ماشین پیاده شد..جیمین و جونگکوک هم انگار فکرشون درگیر بود
بعد از عوض کردن لباسامون،توی هال نشستیم
یونگی:نیلسو..مطمئنی میخوای این کار رو انجام بدی؟
-ا..اره
یونگی:و تهیونگ؟
+مشکلی ندارم
هوسوک:پس فردا برید برای کارای سرپرستی..گناه داره بچه
صدای قدمای ضعیفی به گوشم خورد
یهنا اروم اروم داشت میومد پیش ما
چشماش قرمر بودن..و خسته
نیلسو از سر جاش بلند شد و یهنا رو بغل کرد
یهنا هنوز توی خواب و بیداری بود..کمی بعد،دوباره تکی بغل نیلسو خوابش برد
از این حرکتش خندمون گرفت..ولی با چشم غره ی نیلسو،هممون ساکت شدیم
لباس های یهنا مجلسی بود و باید عوض میشد..ولی لباس از کجا بیاریم؟
[ویو نیلسو]
یهنا رو اروم بیدار کردم
-یهنا..میخوای بریم لباستو عوض کنیم؟
+بهخدا اگه با من انقدر مهربون حرف بزنه
مجبور بودم جلوی یهنا تظاهر کنم که نهایتا دوست دخترشم
-عشقم..ساکت میشی؟(اروم)
سرشو تکون داد..ولی برق خاصی افتاد توی چشماش..خودم هم از حرفم تعجب کردم
با یهنا رفتیم توی اتاقش..یکی از تیشرتامو بهش دادم..خیلی گوگولی شده بود..دقیقا مثل وقتایی که من تیشرت های تهیونگ رو میپوشم
روی تخت خوابوندمش
یهنا:باورم نمیشه انقدر مهربون باشین
-قربونت برم من(لبخند)
یهنا:میشه برام لالایی بخونی؟
شروع کردم به لالایی خوندن
چند دقیقه بعد خوابش برد
اروم از روی تخت اومدم پایین..رفتم توی هال پیش پسرا
در اتاق رو اروم بستم تا یهنا بیدار نشه
روبه تهیونگ گفتم...
*ادامه دارد...
بچه ها من مجبورم یکم براشون دیالوگ و مکالمه بزارم..چون طولانی میشه ولی زیاد نیست براتون دوتا پارت میزارم:)
Part⁶⁴
پسرا اومدن..با دیدن بچه ی بغل تهیونگ،چشماشون چهارتا شد
یهنا رو از تهیونگ گرفتم و رفتم بیرون تا تهیونگ،ماجرا رو براشون تعریف کنه
نمیخواستم بزارمش پرورشگاه..و اگه به پلیس تحویلش میدادم هم همین کارو میکرد
باید سرپرستیش رو به عهده بگیرم!
با یهنا درمورد خودم حرف میزدم..اینکه دانشجو هستم و ۱۹ سالمه..ولی از گذشتم هیچی نگفتم!
درمورد تهیونگ هم براش گفتم..و درمورد خونهای توش زندگی میکنیم..سوهو که خیلی رو مخه..و درمورد پسرا
فقط نمیدونم چطوری من و تهیونگ باید نقش زن و شوهر هارو بازی کنیم...
یا اینکه چطوری من قراره مامان بشم...
نوبت یهنا شد..تمام دعوا های خانوادگیشون رو برام تعریف کرد تا الان..
دختر مهربون و باادبی بود
به ماشین تکیه دادم..هنوز یهنا توی بغلم بود
کمی بعد تهیونگ و پسرا،با لبخند اومدن
به یهنا پسرارو معرفی کردم
جین:یهنا چه حسی داری که یه عموی ورلد واید هندسام داری؟
-جینننننننننننننن
جین:باشه باشه(خنده)
سوار ماشین شدیم..توی راه یهنا روی پاهام خوابش برد
-تهیونگ..نظرت چیه سرپرستیش رو به عهده بگیرم؟
+نظری ندارم
جیمین:تهیونگ بدون شوخی این حرف رو میزنم..باید به عنوان یه پدر براش تصمیم بگیری..الان ما هیچ اطلاعاتی ازش نداریم..خانوادش هم ولش کردن
+من مشکلی ندارم..نیلسو آمادگی نداره
-واقعا نمیدونم باید چیکار کنم
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم
هیچوقت فکر نمیکردم توی این سن بچه داری کنم
کم کم من هم خوابم برد...
[ویو تهیونگ]
دیگه صدایی از نیلسو نیومد
نگاهش کردم..مثل بچه ها خوابیده بود..اون خودش یه پچهاس چجوری میخواد مادر باشه؟
تک خندهای کردم..فکرم درگیر یهنا بود..میدونستم نیلسو به این راحتیا ازش نمیگذره..حق هم داره
رسیدیم به خونه..
یهنا رو بغل کردم و گذاشتمش روی تخت اتاق نیلسو
اروم نیلسو رو تکون دادم
+نیلسو..رسیدیم
-یهنا کجاست؟(استرسی)
+توی اتاقته نگران نباش
نفس راحتی کشید
از ماشین پیاده شد..جیمین و جونگکوک هم انگار فکرشون درگیر بود
بعد از عوض کردن لباسامون،توی هال نشستیم
یونگی:نیلسو..مطمئنی میخوای این کار رو انجام بدی؟
-ا..اره
یونگی:و تهیونگ؟
+مشکلی ندارم
هوسوک:پس فردا برید برای کارای سرپرستی..گناه داره بچه
صدای قدمای ضعیفی به گوشم خورد
یهنا اروم اروم داشت میومد پیش ما
چشماش قرمر بودن..و خسته
نیلسو از سر جاش بلند شد و یهنا رو بغل کرد
یهنا هنوز توی خواب و بیداری بود..کمی بعد،دوباره تکی بغل نیلسو خوابش برد
از این حرکتش خندمون گرفت..ولی با چشم غره ی نیلسو،هممون ساکت شدیم
لباس های یهنا مجلسی بود و باید عوض میشد..ولی لباس از کجا بیاریم؟
[ویو نیلسو]
یهنا رو اروم بیدار کردم
-یهنا..میخوای بریم لباستو عوض کنیم؟
+بهخدا اگه با من انقدر مهربون حرف بزنه
مجبور بودم جلوی یهنا تظاهر کنم که نهایتا دوست دخترشم
-عشقم..ساکت میشی؟(اروم)
سرشو تکون داد..ولی برق خاصی افتاد توی چشماش..خودم هم از حرفم تعجب کردم
با یهنا رفتیم توی اتاقش..یکی از تیشرتامو بهش دادم..خیلی گوگولی شده بود..دقیقا مثل وقتایی که من تیشرت های تهیونگ رو میپوشم
روی تخت خوابوندمش
یهنا:باورم نمیشه انقدر مهربون باشین
-قربونت برم من(لبخند)
یهنا:میشه برام لالایی بخونی؟
شروع کردم به لالایی خوندن
چند دقیقه بعد خوابش برد
اروم از روی تخت اومدم پایین..رفتم توی هال پیش پسرا
در اتاق رو اروم بستم تا یهنا بیدار نشه
روبه تهیونگ گفتم...
*ادامه دارد...
بچه ها من مجبورم یکم براشون دیالوگ و مکالمه بزارم..چون طولانی میشه ولی زیاد نیست براتون دوتا پارت میزارم:)
- ۲.۶k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط