از کدوم نقطه جان پرواز گرفتی و تا کدوم خط پیش رفتی و می‌ر

از کدوم نقطه جان پرواز گرفتی و تا کدوم خط پیش رفتی و می‌روی. باز هم نمی‌دانم! در حیرت آغاز و پایان این ماجرا، دچار شدم و مثل دایره گرد شدم و به دور خودم چرخیدم و چرخیدم تا عاقبت در مردمک‌های خیس چشمان تو پیدا شدم!

زمین هنوز بوی خاک می‌داد. کوچه‌ها، مثل همیشه از ردپای رهگذران زنده بودند و نفس می‌کشیدند. خیابونا، از همهمه عبور ماشین‌ها، گیج و گنگ و منگ بودند. من در آیینه پیش رو نه پشت سرم را می‌دیدم، نه از شیشه روبه‌رو چراغ زرد و سبز و قرمز راهنمایی رو. فقط می‌دیدم که آن چشمان سیاه تا کجا؟ تا کمی مانده به آسمون خدا، منو پرواز می‌دادند. از خودم پرسیدم این چه حالیه؟ پیش‌تر، پاهایم به زمین چفت بود. سرم به تنم وصل بود. روی زمین خاکی راه می‌رفتم. نگاهم به آبی آسمان بود. با همین لهجه مادری،‌ آشنا بودم.
دیدگاه ها (۳۴)

تقدیم به ... ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗــــــــﻮ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺗـــﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮ...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توستتا اشارات نظر نامه رسان من و...

کتابی می خوانم تو در آنی ترانه ای می شنوم تو در آنی نان می خ...

اگر بیـــاییاین خـــون ِ دل ،خــوردنـــها راتـــلافی نمیـــک...

Part: 16The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)...

شبنم کوچولو: 5

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط