پارت ۲۵

پارت ۲۵

بعد از بوسه‌ای که روی دستم زد…

رسماً حس کردم قلبم دیگه مال خودم نیست.

جونگکوک هنوز دستمو توی دستش نگه داشته بود.

گرمای لب‌هاش هنوز روی پوستم مونده بود و من نمیفهمیدم چطوری یه آدم میتونه همزمان هم انقدر خطرناک باشه…

هم انقدر آروم.

چند ثانیه فقط نگاش کردم.

بعد خیلی آروم گفتم:

+:
— اگه این زندگی انقدر بده…
پس چرا ولش نمیکنی؟

سوال سختی بود.

از توی نگاهش فهمیدم.

جونگکوک آروم نگاهشو ازم گرفت و به چراغای شهر خیره شد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آهسته گفت:

-:
— بعضی آدما انتخابی ندارن.

قلبم فشرده شد.

لحنش…
اونقدر خسته بود که دلم میخواست فقط بغلش کنم.

آروم گفتم:

+:
— همه یه راه خروج دارن.

جونگکوک خیلی کوتاه پوزخند زد.

اون مدل پوزخندایی که غمگین‌تر از گریه‌ن.

-:
— نه دنیای من.

و همون لحظه فهمیدم…

جونگکوک واقعاً خودش رو زندانی میدونه.

باد سرد شدیدتر شد.

من ناخودآگاه لرزیدم و جونگکوک فوراً متوجه شد.

بدون حرف، کتشو درآورد و انداخت روی شونه‌هام.

+:
— خودت سردت میشه.

جونگکوک خیلی آروم گفت:

-:
— مهم نیست.

ولی مهم بود.

چون دستاش یخ کرده بودن.

اخم کردم و خیلی آروم دستشو گرفتم بین دستام.

جونگکوک چند ثانیه فقط نگام کرد.

اون مدل نگاه‌هایی که آدمو آروم میسوزونن.

+:
— همیشه از خودت اینجوری مراقبت میکنی؟

گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.

-:
— نه.
فقط وقتی تو کنارمی یادم میفته باید زنده بمونم.

لعنتی.

این مرد یه روز منو میکشت.

قبل اینکه بتونم چیزی بگم، موبایلش دوباره ویبره رفت.

این بار پشت سر هم.

جونگکوک بدون نگاه کردن ردش کرد.

ولی چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد.

و دوباره.

و دوباره.

اخمام رفت تو هم.

+:
— جواب بده.

جونگکوک زیر لب نفس کلافه‌ای کشید.

بعد بالاخره تماسو جواب داد.

-:
— چی؟

صدای مینهو این بار واضحاً مضطرب بود.

(/):
— ما پیداش کردیم.

همون لحظه بدن جونگکوک سفت شد.

و من فوراً فهمیدم اوضاع خوب نیست.

-:
— مطمئنی؟

(/):
— آره.
ولی قبل ما، آدمای دیگه هم دنبالش افتادن.

فک جونگکوک محکم شد.

اونقدر محکم که رگ گردنش معلوم شد.

+:
— چی شده؟

جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.

و این سکوتش بیشتر منو ترسوند.

مینهو دوباره گفت:

(/):
— رئیس، اگه دیر برسی از دست میره.

رئیس.

هر بار این کلمه رو میشنیدم، بیشتر یادم میومد جونگکوک دقیقاً توی چه دنیایی زندگی میکنه.

جونگکوک تماسو قطع کرد.

بعد چند لحظه فقط ساکت نشست.

انگار دلش نمیخواست این لحظه تموم شه.

ولی آخر خیلی آروم نگام کرد.

و اون نگاه…

خدای من.

انگار داشت ازم عذرخواهی میکرد.

-:
— باید برم.

نمیدونستم چرا…

ولی یه حس خیلی بد توی دلم پیچید.

اون مدل حسایی که آدمو میترسونن چون انگار قراره یه چیزی عوض شه.

آروم پرسیدم:

+:
— برمیگردی؟

جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.

بعد خم شد، خیلی نرم پیشونیمو بوسید…

و آروم زمزمه کرد:

-:
— همیشه برمیگردم پیش تو.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۶بعد از اینکه رفت…اون تپه یهویی زیادی ساکت شد.انگار جو...

پارت ۲۷همین که در خونه رو بستم، گوشیمو درآوردم.و قبل اینکه ح...

پارت ۲۴بعد از اون جمله‌ش…رسماً قلبم تحمل نداشت.«تو واقعاً قر...

پارت ۲۳برای چند ثانیه کامل مغزم کار نمیکرد.فقط گرمای نفس‌های...

پارت ۲۱اون دو کلمه‌ش…یه جوری توی قلبم نشست که درد گرفت.«از خ...

پارت ۸موتور جلوی ساختمون خونه‌م آروم توقف کرد.ولی من هنوز دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط