محو کن هست و عدم را بردران این لاف‌ را

محو کن هست و عدم را بردران این لاف‌ را
تا که بی خویشم کند یکدم دو صد اثبات را

تا که بشناسد مرا آن یار مهرافروز را
تا که بشنود مرا آن یار درد آموز را

تا که از جان و دلم یک باره آزادی دهم
یک به یک هر دو سر اندر کوی آن دلدار را

ز آتش می‌باز دارم توبه و زهد و صلاح
تا ز دل یادش نیارم ، تو بسوز و ساز را

بر لبم لب تشنه بود ، امروز از آن می ، چون نداشت
جرعه‌ای آب حیاتم در لب آن گاز را

در شب تاریک هجران شمع را نبود فروغ
ساقیا از آتش جان تو بیاور جام را
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه

خواهم که به زیر قدمت زار بمیرمهر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم...

خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم هر چند کنی زنده، دگر بار بمی...

"پر شدن خالی شدن این عادت پیمانه هاست !حلقه گوش بنده کردن عا...

...چشم مست تو مرا الفت جان است مرو عاشقم‌جانم و این‌ عشق...

کانال میم‌تیم در تلگرام: @mimteam_channel @mimteam_channel @...

می زدهمی زده شب چو ز میکده باز آیمبر سر کوی تو من ز نیاز آیم...

آتشِ هجران زده بر خرمن جانم لهیبسوزم اندر اشتیاقِ دیدنِ روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط