انگار بخشی از مموری از دست رفته خاطراتم برگشت این کتاب حقیقتا جزو ...

94^

انگار بخشی از مموری از دست رفته خاطراتم برگشت . این کتاب حقیقتا جزو اولین کتاب های پابلیش یا بقول ما ایرانی ها ، منتشر شده ی من بود . اولین کتاب هایی که چاپ کردم ، دایی ام زحمت اسپانسری اش را کشید و همگی به آلمانی یا انگلیسی بودند .
بنابراین میشود گفت زمانی که خانه ی دایی ام بودم اولین کتاب های فیزیکی ام را چاپ و منتشر کردم . آن زمان ، ساسان بدجور دیوانه ی من بود . من زید و معشوقه ی ساسان مادر خراب بودم . دایی ام هم مرا عزیز کرده خود کرده بود ، برایم بریز و بپاش راه می انداخت . چند باری با من مصاحبه کردند ، یک بار به یک پخش زنده دعوت شدم و چند تا به قول ما آمریکایی ها ، فن میتینگ داشتم .
دوباره به اسم کتاب نگاه کردم . « اجتناب کردن ، بجز تو » . زیرش به خط کج با رنگ سفید نوشته شده بود :
Author : M . Mahmoudy
کتاب قدیمی به نظر میرسید . اولین باری که این کتاب چاپ شد نه سال پیش بود .
آن زمان او میبایست حدودا هفده ساله میبود . من موقع چاپ این کتاب بیست و چهار ساله بودم . همان سال اولی که رفته بودم به منزل دایی در آلمان ، این کتاب را نوشتم و منتشر کردم . دایی حدودا یک سال بعد دستگیر و وقتی بیست شش ساله بودم اعدام شد .
چند صفحه قبل تر ذکر کردم که بیست و نه سالگی از شر ساسان خلاصی یافتم ، و این یعنی سه سال تحت شکنجه ی آن مردک دیوانه بودم .
صفحه اول را آوردم ، امضای من بود ، به همراه نام او با دست خط خودم .
گفت :« این رو توی وسایل قدیمیم پیدا کردم . شما برام امضاش کردین .» حتی صدای او هم رنگ ذوق داشت ، من که جای خود داشتم .
به یاد آوردم .
درست میگفت .
فن میتینگ اولی که برگذار شد ، بود .
قبل از آنکه امضا کنم نام افراد را جویا میشدم . وقتی میخواستم کتابش را امضا کنم ، اسمش را گفت ! وای ! داشتم به یاد می آوردم !
به فارسی گفتم :« ایرانی هستی ؟!» گفت :« آره! تازه اومدم اینجا .» گفتم. :« چیکار میکنی اینجا آقا پسر ؟ پناهنده شدی ؟» گفت :« نه . بورسیه شدم ، اومدم درس بخونم .»
مکالمات را برایش بازگو کردم . با لبخندی به پهنای صورت ، سر تکان میداد ، انگار او هم به خاطر آورده بود .
از ذوق جیغ کشیدم . گفتم :« وای باورت میشه ! » خندید :« الان همسایه ات بیدار میشه مینا خانم! » دویدم لب ایوان ، جیغ زدم :« مهین خانم بیدار شو ! مهمون داریم !»

_ مینا ، سوم اکتبر ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۷)

95^مهین دخت کوفته سبزی بار گذاشته.او هم دمر کف اتاق مهین دخت...

96^ در زدم . صدایی در نیامد . نگاهی به پادری انداختم . یک جف...

93^کسی در زد . در زدنش شبیه به او بود . پابرهنه کف حیاط دوید...

92^اسم بچه را گذاشته اند آرشا . آرشا دقیقا مثل پدرش سر اعصاب...

91^ پیوست ، صفحه ی دوم5 . تازه بیست و چهار سالم شده بود که م...

32^آنقدر خیره به هم ماندیم تا آقا خورشیده برگردد . وقتی صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط