Part

Part1


هوا ابری بود . داشتم از محل کارم به خونه میرفتم. کم کم بارون نم نم شروع شده بود.
همیشه عاشق بارون بودم‌ با اینکه درد توی قلبم رو بیشتر میکرد ولی دوستش داشتم. از وقتی که به این دنیا اومدم حدود ۲۵ سال میگذره . من توی یتیم خونه بزرگ شده بودم . از وقتی سه سالم بود اونجا بودم . خانوادمو توی یه روز بارونی از دست داده بودم تنها چیزی که از اون روز یادمه همینه:
صدای بارون و صدای مبهم بر خورد ماشینمون با یه ماشین دیگه و چپ کردن ماشین بود ....پدرم ،مادرم، خواهر بزرگترم،همشون مردن و فقط من زنده موندم .
بارون بند اومده بود و منم به خونم رسیده بودم در رو باز کردم و رفتم داخل. خونه کوچیکی دارم اما باز هم خوبه . مثل هر روز عصر دوش گرفتم،غذا خوردم و خودمو انداختم داخل رخت خوابم و پتو رو کشیدم رو خودم و زدم زیر گریه ... من هر روز با چند ادم تکراری حرف میزنم ، همون کارای تکراری رو میکنم و خب تقریبا عادت کرده بودم ولی بعد ۲۲ سال هنوز نتونسته بودم به تنهاییم عادت کنم .
چشمام کم کم داشت سنگین میشد و خوابم برد.
ساعت۸صبح:
با صدای الارم از خواب بیدار شدم و اماده شدم برم سرکار .
از خونه بیرون زدم و رفتم سمت مترو تا با اوتوبوس برم .
سوارشدم .
‌وقتی پیاده شدم وارد ساختمونی که محل کارم بود شدم.
من یه کار دولتی داشتم و خب یه کار مند ساده بودم.

+خانم شیزوکا ماتسوموتو
_بله؟
+این چند پرونده رو بگیرین و تکمیل کنین
_چشم

پرونده هارو گرفتم و به طرف میزم رفتم.

۸ ساعت بعد:

کارم تموم شده بود و از ساختمون بیرون زدم . داشتم تو خیابونا راه میرفتم . گرسنم شده بود و جلویه یه مغازه وایسادم تا چند چیز برای یخچال خونه بگیرم .وسایل رو که گرفتم میخواستم برم خونه و از راه میونبر رفتم(دقت کردین تمام اتفاق های بد تو میونبر ها که کوچه های تنگ و تاریکن رخ میدن😂)
وارد میونبر شدم که احساس کردم چند نفر اونجا هستن ،کمی جلو تر رفتم ولی ترسیدم .خواستم بر گردم که جلوم یه مرد ظاهر شد گفت:چه دختر خوشگلی و با یک چیزی زد توسرم که افتادم روی زمین وچشام تار میدید و صدای دونفر رو شنیدم :

_بنظرت بابتش چقدر پول میدن
+نمیدونم...

و هوشیاریم رو از دست دادم
ویوی نویسنده:
دختر با ریخته شدن اب سردی بر روی بدنش شکه و به هوش اومد.دست و پاهاش بسته بودند. اولش گیج بود و هی نگاه دور اطرافش میکرد که بعد چندی فهمید داخل بازار برده فروش هاست و اون موقع بود که به عمق فاجعه پی برد ....اون دزدیده شده بود تا به عنوان برده فروخته بشه.
حدود ۱۰ دقیقه بعد به هوش اومدنش ا
دونفر با کت شلوار و موهای بنفش جلوش ظاهر شدن که یه تفر دیگه هم بهشون اضافه شد .... نفر سوم گفت
_میبینید ،همونطور که گفتم اون سالمه و همچنین زیباست

دونفر نگاهی بهم کردند و یه لبخند زدن :
*میدونی فکر کنم هدیه تولد خوبی براش باشه
^اره خوشگله.... میخریمش
_چه خوب . لطفا از این طرف بیاین

یه چند دقیقه ای گذشته بود و .....

-------------------
خب فکر کنم بی معنی ترین شروع یک داستان همین باشه😐😑😐

نظراتتتون رو بهم بگین . مشکلات و اشتباهاتم تا درستش کنم ممنون که خوندیش حالا بیا بوس بده بوس بوس😙
دیدگاه ها (۹)

کرالین اگه انیمه ای بود🥲😍

ای ژونم ژذاب با ژذبه❤️‍🔥❤️‍🔥

انیمه باد شکن

شهیدم🥲🥲

فیک جونگکوک پارت دوم دیوونه روانی

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۲ـــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط