عمو پرویز وزن عمو فرزانه همراه دوتا دختر بزرگش اومده بودن
عمو پرویز وزن عمو فرزانه همراه دوتا دختر بزرگش اومده بودن زن عمو مثله همیشه بغلم کرد وتو بغلش حسابی چلوندم دختراش مرضیه ومژده ازدواج کرده بودن وبچه هم داشتن ولی بدون بچه وشوهراشون اومده بودن بایه جعبه شیرینی ویه دسته گل بزرگ گل رز قرمز نشسته بودیم تو پذیرای زن عمو با مادر بزرگ پچ پچ می کرد بقیه ساکت نشسته بودن یهو مادر بزرگ گفت : پس چرا محمد نیومد
عمو دستاشو آورد بالا وگفت : هر چی گفتیم گفت خودتون برید بهتره
آقا جون اخم کرده بود مادرم با سینی چای اومد وبه همه تعارف کرد بازم سکوت اینار عمو بیژن گفت : جونای امروزی اینجورین دیگه محمدم خجالت کشیده
آقا جون سری تکون داد وگفت : بهتر بود خودش بیادولی خوب مشکلی نیست
عمو لبخند زدو گفت : پس مبارکه
مادر بزرگ گفت : چه ازدواجیه که عروس بی خبره وداماد نیومده
مادر بزرگ رو نگاه کردم چی می گفت عروس کی بودداماد کیه نیومده
مادر بزرگ بهم اشاره کرد وگفت : می بینید روحشم خبر نداره
عمو متعجب گفت : مگه قرار نبود بهش بگید داداش
آقا جون بی تفاوت گفت : فرشته عروستونه چه بدونه چه ندونه
مادر بزرگ اخم کرد عمو پرویزم چیزی نگفت
شوکه شدم داشتن در مورد من حرف می زدن عمو پرویز به فرزانه خانم اشاره کرد اونم بلند شد اومد کنار من نشست یه جعبه در آورد ودرشو باز کرد یه ست بودپر نگین انگشترشو درآورد دستم کرد بعدم دست زد وکل کشید بقیه هم دست زدن یعنی چی مگه از عروس ها نظر نمی خواستن ؟!
بعد خودشون بردین ودوختن وشیرینی خوردن من شوکه به نگین آبی انگشتر نگاه می کردم
عمو دستاشو آورد بالا وگفت : هر چی گفتیم گفت خودتون برید بهتره
آقا جون اخم کرده بود مادرم با سینی چای اومد وبه همه تعارف کرد بازم سکوت اینار عمو بیژن گفت : جونای امروزی اینجورین دیگه محمدم خجالت کشیده
آقا جون سری تکون داد وگفت : بهتر بود خودش بیادولی خوب مشکلی نیست
عمو لبخند زدو گفت : پس مبارکه
مادر بزرگ گفت : چه ازدواجیه که عروس بی خبره وداماد نیومده
مادر بزرگ رو نگاه کردم چی می گفت عروس کی بودداماد کیه نیومده
مادر بزرگ بهم اشاره کرد وگفت : می بینید روحشم خبر نداره
عمو متعجب گفت : مگه قرار نبود بهش بگید داداش
آقا جون بی تفاوت گفت : فرشته عروستونه چه بدونه چه ندونه
مادر بزرگ اخم کرد عمو پرویزم چیزی نگفت
شوکه شدم داشتن در مورد من حرف می زدن عمو پرویز به فرزانه خانم اشاره کرد اونم بلند شد اومد کنار من نشست یه جعبه در آورد ودرشو باز کرد یه ست بودپر نگین انگشترشو درآورد دستم کرد بعدم دست زد وکل کشید بقیه هم دست زدن یعنی چی مگه از عروس ها نظر نمی خواستن ؟!
بعد خودشون بردین ودوختن وشیرینی خوردن من شوکه به نگین آبی انگشتر نگاه می کردم
- ۶.۴k
- ۱۸ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط