پارت ششم (عاشقانهای با بوی قهوه)
پارت ششم (عاشقانهای با بوی قهوه)
«ولی این یکی رو میبخشمت.»
جیمین چند ثانیه فقط خیره موند.
مین یونگی… همون آدم سرد و ترسناک دانشگاه… الان داشت با لحن آروم توی گوشش حرف میزد.
و این اصلاً برای قلب بدبختش خوب نبود.
جونگکوک از اونطرف کانتر داشت با هیجان آستین تهیونگ رو میکشید. «دیدییی؟! دیدی چه نگاهش کرد؟!»
تهیونگ بیحوصله قهوه هم میزد. «آره.»
«پس قبول داری عاشق شده؟»
«نه.»
«ولی—»
«یونگی فقط روانیه.»
جونگکوک لپشو باد کرد. «تو خیلی بیاحساسی.»
تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت. «ولی تو بامزهای.»
جونگکوک فوراً ساکت شد. بعد خیلی آروم برگشت سمت دستگاه قهوهساز… درحالیکه گوشهاش قرمز شده بود.
تهیونگ زیر لب خندید.
شب شده بود و کافه کمکم خلوت میشد.
جیمین خسته روی یکی از صندلیها افتاد. «من دیگه نمیتونم راه برم…»
یونگی که پشت کانتر ایستاده بود گفت: «تو امروز سه بار نزدیک بود کافه رو آتیش بزنی.»
«اون دستگاه قهوهساز مشکل داشت!»
«نه. تو مشکل داری.»
جیمین بالش کوچیک روی مبل رو سمتش پرت کرد. «خفه شو!»
بالش مستقیم خورد توی صورت یونگی.
جونگکوک جیغ زد: «او مای گادددد! دوباره حمله کرد!»
اما برخلاف انتظار همه…
یونگی خیلی آروم بالش رو از روی صورتش برداشت… و خندید.
واقعی خندید.
چند ثانیه کل کافه ساکت شد.
چون هیچکس تقریباً هیچوقت خندیدن یونگی رو ندیده بود.
حتی تهیونگ هم ابروش رفت بالا. «وای… آخرالزمان شد.»
اما جیمین… فقط خیره مونده بود.
لبخند یونگی عجیب قشنگ بود.
اونقدر قشنگ که دلش خواست دوباره ببینتش.
لعنت.
«چرا زل زدی؟»
جیمین سریع به خودش اومد. «ن… نزدم!»
یونگی آروم نزدیکتر شد. «پس چرا صورتت قرمزه؟»
«گرمه!»
«زمستونه.»
«خفه شو!»
تهیونگ زیر لب به جونگکوک گفت: «اینا تا یه ماه دیگه رسماً زن و شوهرن.»
جونگکوک با هیجان سر تکون داد. «من ساقدوش میشم!»
«تو اول ظرفارو درست بشور.»
«اَهههه!»
همون لحظه صاحب دانشگاه وارد کافه شد و گفت: «بچهها یادتون نره اردو جنگل هفتهی بعده. همه باید بیان.»
جونگکوک ذوقزده پرید بالا. «اردووووو؟!»
جیمین لبخند زد. «هیجانانگیزه.»
تهیونگ پوزخند زد. «تا وقتی تو گم نشی.»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت: «من مرد طبیعتم.»
دو ثانیه بعد موقع برگشتن خورد به سطل زباله و تقریباً افتاد.
تهیونگ زد زیر خنده.
و برای اولین بار… جونگکوک فهمید شاید بیشتر از چیزی که فکر میکرد، عاشق اون خنده شده…
ادامه دارد…
[نویسنده: ۱۰ بازنشر ، ۲۰ لایک ]
«ولی این یکی رو میبخشمت.»
جیمین چند ثانیه فقط خیره موند.
مین یونگی… همون آدم سرد و ترسناک دانشگاه… الان داشت با لحن آروم توی گوشش حرف میزد.
و این اصلاً برای قلب بدبختش خوب نبود.
جونگکوک از اونطرف کانتر داشت با هیجان آستین تهیونگ رو میکشید. «دیدییی؟! دیدی چه نگاهش کرد؟!»
تهیونگ بیحوصله قهوه هم میزد. «آره.»
«پس قبول داری عاشق شده؟»
«نه.»
«ولی—»
«یونگی فقط روانیه.»
جونگکوک لپشو باد کرد. «تو خیلی بیاحساسی.»
تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت. «ولی تو بامزهای.»
جونگکوک فوراً ساکت شد. بعد خیلی آروم برگشت سمت دستگاه قهوهساز… درحالیکه گوشهاش قرمز شده بود.
تهیونگ زیر لب خندید.
شب شده بود و کافه کمکم خلوت میشد.
جیمین خسته روی یکی از صندلیها افتاد. «من دیگه نمیتونم راه برم…»
یونگی که پشت کانتر ایستاده بود گفت: «تو امروز سه بار نزدیک بود کافه رو آتیش بزنی.»
«اون دستگاه قهوهساز مشکل داشت!»
«نه. تو مشکل داری.»
جیمین بالش کوچیک روی مبل رو سمتش پرت کرد. «خفه شو!»
بالش مستقیم خورد توی صورت یونگی.
جونگکوک جیغ زد: «او مای گادددد! دوباره حمله کرد!»
اما برخلاف انتظار همه…
یونگی خیلی آروم بالش رو از روی صورتش برداشت… و خندید.
واقعی خندید.
چند ثانیه کل کافه ساکت شد.
چون هیچکس تقریباً هیچوقت خندیدن یونگی رو ندیده بود.
حتی تهیونگ هم ابروش رفت بالا. «وای… آخرالزمان شد.»
اما جیمین… فقط خیره مونده بود.
لبخند یونگی عجیب قشنگ بود.
اونقدر قشنگ که دلش خواست دوباره ببینتش.
لعنت.
«چرا زل زدی؟»
جیمین سریع به خودش اومد. «ن… نزدم!»
یونگی آروم نزدیکتر شد. «پس چرا صورتت قرمزه؟»
«گرمه!»
«زمستونه.»
«خفه شو!»
تهیونگ زیر لب به جونگکوک گفت: «اینا تا یه ماه دیگه رسماً زن و شوهرن.»
جونگکوک با هیجان سر تکون داد. «من ساقدوش میشم!»
«تو اول ظرفارو درست بشور.»
«اَهههه!»
همون لحظه صاحب دانشگاه وارد کافه شد و گفت: «بچهها یادتون نره اردو جنگل هفتهی بعده. همه باید بیان.»
جونگکوک ذوقزده پرید بالا. «اردووووو؟!»
جیمین لبخند زد. «هیجانانگیزه.»
تهیونگ پوزخند زد. «تا وقتی تو گم نشی.»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت: «من مرد طبیعتم.»
دو ثانیه بعد موقع برگشتن خورد به سطل زباله و تقریباً افتاد.
تهیونگ زد زیر خنده.
و برای اولین بار… جونگکوک فهمید شاید بیشتر از چیزی که فکر میکرد، عاشق اون خنده شده…
ادامه دارد…
[نویسنده: ۱۰ بازنشر ، ۲۰ لایک ]
- ۲.۲k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط