{عشق پارانوئیده}

{عشق پارانوئیده}

part17

صبح ساعت ۸:۱۵
وارده اتاقش شد به سمته کمد لباسش رفت تا از دست لباس ورزشی که پوشیده بود خلاص بشه درب کمد رو باز کرد با دیدن لباسی که با اون دختر بیمار سفارش داده بود خنده ملیحی کرد و لباس رو برداشت شلوار و زیرپوش آستین کوتاه سفید و کت کوتاه سفید از جلویه آینه کنار رفت و مشغول پوشیدن لباس شد
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
وارده بیمارستان شد منشی اش سریع به سمتش اومد درحین راه رفتن و اون دنبالش راه میرفت و حرف میزد
یون : دکتر هم جواب آزمایش ها اومده دکتر مین گفت بهتون بگم هم اولین جلسه رو امروز صبح با بیماری که اختلالات روانی داره جلسه دارید
جونکوک وارده اتاق اش شد و سمته روپوش اش رفت بعد از پوشیدن اش رویه صندلی نشست
جونکوک : منشی یون اول یه نفس عمیق بکشید و بعدن برید بیمار رو تا اتاقم همراهی کنید
یون : چشم دکتر
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی اش آرام وسرد گفت:که در طالع شما…قلبش تپید، باز عرق روی صورت اش نشست گفت: بگو مسافر من میرسد ؟ و یا… با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد! گفت چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها آخر شروع کرد به تفسیر فال اون… با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا اینجا فقط دو خط موازی نشسته است یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا انگار بی امان به سر اش ضربه میزدند یعنی که هیچ وقت نمی آی گفت: درست نیست از اول نگاه کن...........

ات رویه تخت نشسته بود مثله همیشه به گوشه اش خیره شده بود افکارش مثله همیشه به ذهنش حمله کرده بودن در به آرومی باز شد چهره همون ادلاین در چهار چوب در ظاهر شد
ادلاین: سلام میتونم بیام
وقتی هیچ حرفی از طرف مقابلش دریافت نکرد دوباره خودش جواب خودش رو داد
ادلاین: پس میام
وارده اتاق شد و سینی ناهار رو گذاشت رویه تخت اش
ادلاین : نوش جان
با لبخند از اتاق خارج شد دختره خیره به درب ماند تا شاید دوباره دکترش بیاد مشغول خوردن ناهار شد
جونکوک وارده اتاق یونگی شد سمته مبل رفت و نشست اون هم بلافاصله بلند شد و اومد روبه روش نشست .
جونکوک :جواب آزمایش چشید
یونگی : میتونی درمانش کنی مغزش بخاطر شکنجه های که دیده بهم ریخته اما من به نکته خیلی خوب اشاره کردم با اون کاری که انجام بدی خیلی زود خوب میشه
جونکوک : چی بگو
یونگی : باید باهاش ازدواج کنی
جونکوک : چی
یونگی : اگه باهاش ازدواج کنی خوب میشه
جونکوک به مبل تکیه داد و در افکارش غرق شد یعنی باید نجاتش میداد یا می‌گذشت
جونکوک : یکم فکر میکنم
یونگی : باشه من فقط بهت پیشنهاد دادم ....
دیدگاه ها (۳)

{عشق پارانوئیده}part 18سئول شب ساعت ۲۱:۰۰جونکوک وارده اتاق ا...

{عشق پارانوئیده}part19اسلاید ۲ لباس ات اسلاید ۳ لباس جونکوک ...

{عشق پارانوئیده}part16وارده اتاق توموگرافی شدن ات کم پشته سر...

عشق پارانوئیده part ۱۵سه تایی ایستاده بودن و درحال نوشیدن ود...

عشق پنهانی

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟦- یونجی؟ یونجییی؟یونگی داد زد و به ...

عشق پنهانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط