همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 55.
"ویو جئون جونگ کوک"
اولش...
واقعاً خندهم گرفته بود.
دختری که صبح تا شب...
باهام کلکل میکرد...
هر پنج دقیقه بهم میگفت پیرمرد...
الان وسط راهرو...
از یه فیلم ترسناک داشت میلرزید.
_«دوین...»
_«این فقط یه فیلمه.»
سرشو با عجله تکون داد.
اشکهاش یکی یکی روی گونههاش میریخت.
+«ن... نه...»
+«اون...»
+«اون زن مو بلندهه...»
+«الان میاد...»
دوباره خندم گرفت.
ولی این بار...
همین که خواستم چیزی بگم...
یهو صورتش جمع شد.
لب پایینش لرزید.
و بدون هیچ هشداری...
زد زیر گریه.
گریهی واقعی.
نه لوسبازی...
نه ادا.
شونههاش میلرزید.
دستاشو دور خودش حلقه کرده بود.
انگار میخواست خودشو از دنیا قایم کنه.
با صدای بریده بریده گفت:
+«ک... کوکی...»
خشکم زد.
کوکی؟
برای اولین بار...
منو اینجوری صدا زد.
سرشو پایین انداخته بود.
هق هق میکرد.
+«کوکی...»
+«م... من میترسم...»
+«خیلی میترسم...»
+«لطفاً...»
+«نرو...»
تمام خندهم...
همونجا محو شد.
نگاهش کردم.
واقعاً ترسیده بود.
نه از فیلم...
از اون حسی که بعدش توی ذهنش مونده بود.
یه قدم جلو رفتم.
آروم صداش زدم.
_«دوین...»
ولی جواب نداد.
فقط بیشتر خودشو جمع کرد.
نفس آرومی کشیدم.
بعد...
بدون اینکه چیزی بگم...
آروم دستامو دورش حلقه کردم.
کشیدمش توی بغلم.
اولش بدنش یخ کرده بود.
ولی چند ثانیه بعد...
محکم لباسمو چنگ زد.
سرشو توی سینهم قایم کرد.
و با صدای گرفته گریه کرد.
+«میترسم...»
+«قسم میخورم میترسم...»
دستم آروم روی موهای بلندش نشست.
همون موهایی که همیشه موقع دعوا...
پخش و پلا دور صورتش میشد.
آروم نوازشش کردم.
_«هی...»
_«آروم باش.»
هق زد.
+«نمیشه...»
_«میشه.»
+«نه...»
+«اگه اون زنه بیاد چی؟»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«اگه اومد...»
_«اول باید از جلوی من رد بشه.»
سرشو از روی سینهم بلند کرد.
چشمهاش از گریه سرخ شده بود.
+«جدی؟»
_«آره.»
+«قول؟»
دوباره موهاشو نوازش کردم.
_«قول.»
_«تا وقتی من اینجام...»
_«هیچ اتفاقی برات نمیفته.»
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد دوباره...
بیاختیار سرشو روی سینهم گذاشت.
این بار...
آرومتر گریه میکرد.
دستم روی پشتش حرکت میکرد.
_«نفس عمیق بکش.»
_«آفرین...»
_«دوباره.»
+«هق...»
_«آروم...»
_«همینجوری.»
چند دقیقه...
همونجا وسط راهرو ایستاده بودیم.
نه من قصد داشتم عقب بکشم...
نه اون انگار دلش میخواست از بغلم جدا بشه.
فقط آروم موهاشو نوازش میکردم.
تا هقهقهاش...
کمکم تبدیل شد به نفسهای آروم.
و همون موقع...
با صدایی که به زور شنیده میشد...
زیر لب گفت:
+«مرسی... کوکی...»
قلبم...
برای یه لحظه...
عجیب محکم کوبید.
ولی فقط لبخند زدم.
و آرومتر از قبل...
دوباره موهاشو نوازش کردم.
پارت 55.
"ویو جئون جونگ کوک"
اولش...
واقعاً خندهم گرفته بود.
دختری که صبح تا شب...
باهام کلکل میکرد...
هر پنج دقیقه بهم میگفت پیرمرد...
الان وسط راهرو...
از یه فیلم ترسناک داشت میلرزید.
_«دوین...»
_«این فقط یه فیلمه.»
سرشو با عجله تکون داد.
اشکهاش یکی یکی روی گونههاش میریخت.
+«ن... نه...»
+«اون...»
+«اون زن مو بلندهه...»
+«الان میاد...»
دوباره خندم گرفت.
ولی این بار...
همین که خواستم چیزی بگم...
یهو صورتش جمع شد.
لب پایینش لرزید.
و بدون هیچ هشداری...
زد زیر گریه.
گریهی واقعی.
نه لوسبازی...
نه ادا.
شونههاش میلرزید.
دستاشو دور خودش حلقه کرده بود.
انگار میخواست خودشو از دنیا قایم کنه.
با صدای بریده بریده گفت:
+«ک... کوکی...»
خشکم زد.
کوکی؟
برای اولین بار...
منو اینجوری صدا زد.
سرشو پایین انداخته بود.
هق هق میکرد.
+«کوکی...»
+«م... من میترسم...»
+«خیلی میترسم...»
+«لطفاً...»
+«نرو...»
تمام خندهم...
همونجا محو شد.
نگاهش کردم.
واقعاً ترسیده بود.
نه از فیلم...
از اون حسی که بعدش توی ذهنش مونده بود.
یه قدم جلو رفتم.
آروم صداش زدم.
_«دوین...»
ولی جواب نداد.
فقط بیشتر خودشو جمع کرد.
نفس آرومی کشیدم.
بعد...
بدون اینکه چیزی بگم...
آروم دستامو دورش حلقه کردم.
کشیدمش توی بغلم.
اولش بدنش یخ کرده بود.
ولی چند ثانیه بعد...
محکم لباسمو چنگ زد.
سرشو توی سینهم قایم کرد.
و با صدای گرفته گریه کرد.
+«میترسم...»
+«قسم میخورم میترسم...»
دستم آروم روی موهای بلندش نشست.
همون موهایی که همیشه موقع دعوا...
پخش و پلا دور صورتش میشد.
آروم نوازشش کردم.
_«هی...»
_«آروم باش.»
هق زد.
+«نمیشه...»
_«میشه.»
+«نه...»
+«اگه اون زنه بیاد چی؟»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«اگه اومد...»
_«اول باید از جلوی من رد بشه.»
سرشو از روی سینهم بلند کرد.
چشمهاش از گریه سرخ شده بود.
+«جدی؟»
_«آره.»
+«قول؟»
دوباره موهاشو نوازش کردم.
_«قول.»
_«تا وقتی من اینجام...»
_«هیچ اتفاقی برات نمیفته.»
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد دوباره...
بیاختیار سرشو روی سینهم گذاشت.
این بار...
آرومتر گریه میکرد.
دستم روی پشتش حرکت میکرد.
_«نفس عمیق بکش.»
_«آفرین...»
_«دوباره.»
+«هق...»
_«آروم...»
_«همینجوری.»
چند دقیقه...
همونجا وسط راهرو ایستاده بودیم.
نه من قصد داشتم عقب بکشم...
نه اون انگار دلش میخواست از بغلم جدا بشه.
فقط آروم موهاشو نوازش میکردم.
تا هقهقهاش...
کمکم تبدیل شد به نفسهای آروم.
و همون موقع...
با صدایی که به زور شنیده میشد...
زیر لب گفت:
+«مرسی... کوکی...»
قلبم...
برای یه لحظه...
عجیب محکم کوبید.
ولی فقط لبخند زدم.
و آرومتر از قبل...
دوباره موهاشو نوازش کردم.
- ۳.۰k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط