سایه_ای_در_خانه_چئون
سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_24
این بار نوبت جههون بود که چشمهایش تیره شود.
«تو از اول میدونستی من دارم چی کار میکنم.»
«البته. و به همین خاطر هم نگذاشتم خیلی نزدیک بشی.»
یونا میان این دو مرد ایستاده بود و حس میکرد در حال تماشای جنگی است که از قبل شروع شده.
ههجون دستش را به سمت صندوق دراز کرد.
«دفترچه رو بده، یونا. این بازی برای تو نیست.»
یونا یک قدم عقب رفت.
«دیگه هیچچیزی رو به شما نمیدم.»
ههجون با خونسردی گفت:
«پس انتخاب کردی که مثل پدرت، مستقیم وارد آتیش بشی.»
در همان لحظه، آژیر کوتاهی در عمارت به صدا درآمد.
جههون زیر لب گفت:
«لعنتی…»
ههجون لبخند زد.
«از الان، همهچیز رسمی شد.»
و بعد، پیش از آنکه یونا بتواند واکنشی نشان دهد، چند قدم عقب رفت و در تاریکی محو شد.
در بسته شد.
سکوتی مرگبار ماند.
یونا به دفترچهی پدرش نگاه کرد، سپس به جههون.
«اون کیه؟ واقعاً کیه؟»
جههون با صدایی پایین گفت:
«کسی که اگر بفهمه ما چی پیدا کردیم، تا صبح زنده نمیمونیم.»
صبح روز بعد، عمارت چئون پر از اضطراب و رفتوآمد بود.
خبر «ورود غیرمجاز» در چند دقیقه پیچید، اما هیچکس رسماً چیزی نمیدانست.
یا بدتر؛ وانمود میکرد نمیداند.
یونا با دفترچهی پدرش در کیف، وارد سالن صبحانه شد؛ جایی که همهی اعضای خانواده، مثل بازیگرانی در یک صحنهی از پیشچیدهشده، پشت میز نشسته بودند.
پدربزرگ چئون گوانهو، با چهرهای سنگین و عصا در دست، در صدر میز بود.
سو-آه با لبخندی سرد به فنجانش خیره شده بود.
مینجه بیحوصله با قاشق به بشقابش ضربه میزد.
و ههجون… دقیقاً آنجا بود؛ آرام، تمیز، و خطرناک.
وقتی یونا وارد شد، سکوت کوتاهی فضا را گرفت.
# part_24
این بار نوبت جههون بود که چشمهایش تیره شود.
«تو از اول میدونستی من دارم چی کار میکنم.»
«البته. و به همین خاطر هم نگذاشتم خیلی نزدیک بشی.»
یونا میان این دو مرد ایستاده بود و حس میکرد در حال تماشای جنگی است که از قبل شروع شده.
ههجون دستش را به سمت صندوق دراز کرد.
«دفترچه رو بده، یونا. این بازی برای تو نیست.»
یونا یک قدم عقب رفت.
«دیگه هیچچیزی رو به شما نمیدم.»
ههجون با خونسردی گفت:
«پس انتخاب کردی که مثل پدرت، مستقیم وارد آتیش بشی.»
در همان لحظه، آژیر کوتاهی در عمارت به صدا درآمد.
جههون زیر لب گفت:
«لعنتی…»
ههجون لبخند زد.
«از الان، همهچیز رسمی شد.»
و بعد، پیش از آنکه یونا بتواند واکنشی نشان دهد، چند قدم عقب رفت و در تاریکی محو شد.
در بسته شد.
سکوتی مرگبار ماند.
یونا به دفترچهی پدرش نگاه کرد، سپس به جههون.
«اون کیه؟ واقعاً کیه؟»
جههون با صدایی پایین گفت:
«کسی که اگر بفهمه ما چی پیدا کردیم، تا صبح زنده نمیمونیم.»
صبح روز بعد، عمارت چئون پر از اضطراب و رفتوآمد بود.
خبر «ورود غیرمجاز» در چند دقیقه پیچید، اما هیچکس رسماً چیزی نمیدانست.
یا بدتر؛ وانمود میکرد نمیداند.
یونا با دفترچهی پدرش در کیف، وارد سالن صبحانه شد؛ جایی که همهی اعضای خانواده، مثل بازیگرانی در یک صحنهی از پیشچیدهشده، پشت میز نشسته بودند.
پدربزرگ چئون گوانهو، با چهرهای سنگین و عصا در دست، در صدر میز بود.
سو-آه با لبخندی سرد به فنجانش خیره شده بود.
مینجه بیحوصله با قاشق به بشقابش ضربه میزد.
و ههجون… دقیقاً آنجا بود؛ آرام، تمیز، و خطرناک.
وقتی یونا وارد شد، سکوت کوتاهی فضا را گرفت.
- ۱۰۷
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط