عشقونفرت

‌╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
‌╰────────╯
عــشــق‌و‌نــفــرت²³
لبخند ملیحی زد و گفت:عذر خواهی لازم نیست،میدونم اون لحظه اختیارت دست خودت نبود..راستی فهمیدم کار کی بوده
فقط اسم یکی به ذهنم اومد.
لب زدم:هانی..
سرشو تکون داد و گفت:می‌خواسته با این کارش امروز صبح نتونی بری شرکت
نیشخندی کوتاهی زدم.
به ساعت نگاهی انداختم،ساعت 5:40 دقیقه بود.
باید آماده بشم و بهشون نشون بدم حتی اگه اسمونم زمین بیاد من امروز به اون جلسه میرسم.
آماده شدم و بعد از صبحونه به سمت شرکت حرکت کردیم.
وقتی وارد اتاق کنفرانس شدیم چند نفر از اعضا اومده بودن.
عمو تا چشمش افتاد به من تعجب زده نگاهم کرد.
مثل اینکه انتظار نداشته امروز بیام.
نیشخندی زدم و روی صندلی نشستم.
بعد از چند لحظه با اومدن اعضای شرکتی که می‌خواستیم باهاش قرار داد ببندیم جلسه شروع شد..
مردی که بنظر می‌رسید یکی از سهامداران مهم اون شرکته شروع کرد به حرف زدن.
_خانم لی..من و پدرتون قبل از اینکه اون اتفاق تلخ بیوفته قرار بود باهم قرار داد ببندیم..اما وقتی شما رو دیدم فهمیدم شما هم اندازه پدرتون شایستگی لازم رو دارید
لبخندی زدم و گفتم:ممنونم..
عمو مثل همیشه یه لبخند مصنوعی آورد روی لبش و گفت:درسته..اما نمیشه انتظار زیادی از خانم لی داشت..چون تازه وارده و این..
حرفشو قطع کردم و گفتم:عمو جان..ما اینجاییم تا درمورد قرارداد حرف بزنیم نه شایستگی های من..
به زور لبخندی زد تا عصبانیتش رو پنهان کنه و گفت:بله..درسته
مرد سرشو تکون داد و گفت:شرکت ما توی سال های اخیر پیشرفت های چشمگیری داشته..البته پنهان نماند که برخی از پروژه هایی که با شرکت های کوچیک و بزرگ مذاکره کردیم زیان آور بوده..اما من تضمین میکنم که این قرار داد می‌تونه سود آور باشه
بعد از صحبت هایی که اعظای هیئت‌مدیره دو شرکت باهم با وجود مخالفت های عمو تصمیم بر این شد که قرار داد امضا بشه...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۳۴)

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

DarkBlaze

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط