### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزند

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزند

صحن اتاق هنوز گرم بود از تمامِ آنچه اتفاق افتاده بود. لینا، با کمر تکیه‌داده به درِ قفل‌شده، و جونگ‌کوک که انگار هیچ فاصله‌ای بینشون وجود نداشت. صدای قدم‌های تهیونگ در راهرو کم‌کم محو شد، اما سکوتِ بین این دو نفر، پرتر از همیشه بود.

لینا با صدایی لرزون و نایاب، بالاخره حرف زد: «چرا... چرا ازم دفاع کردی؟»

جونگ‌کوک چشماش رو بست. یه لحظه طولانی، انگار داشت با خودش جنگید. بعد به آرومی پیشونی‌ش رو به شونه‌ی لینا تکیه داد؛ حرکتی که از یه رئیسِ مافیای بی‌رحم، کاملاً ناممکن بود. زمزمه کرد: «نمی‌دونم... از وقتی تو رو پیدا کردم، یه چیزی تویِ من داره از کنترل خارج می‌شه.»

لینا قلبش داشت تند می‌زد. با ترسیدن دست‌هاش رو آروم روی سینه‌ی جونگ‌کوک گذاشت و حس کرد ضربانِ قلبش، مثل قلب خودش، آشفته‌ست. آروم گفت: «پس من تنها چیزی نیستم که زندانیه... تو هم تویِ این عمارت زندانی هستی، نه؟»

جونگ‌کوک با شنیدن این جمله، سرش رو بلند کرد. چیزی توی نگاه لینا بود که هیچ‌کس تا حالا بهش نگاه نکرده بود؛ نه ترس، نه نفرت... **فهم.** و این، کشنده‌ترین سلاح بود.

«تو منو نمی‌فهمی لینا...» جونگ‌کوک با دستش خط اشکِ روی گونه‌ی لینا رو پاک کرد؛ معلوم نبود کی این اشک‌ها رو ریخته بود. «من آدم کشتم. من دنیایِ تاریکی رو می‌سازم. تو نباید بهم نگاهِ این‌طوری کنی...»

«پس نگاهم رو نگیر،» لینا با صدایی که حالا محکم‌تر بود گفت و با دست، صورتِ جونگ‌کوک رو به سمت خودش برگردوند. «من از اول هم همین نگاه رو کردم. حتی وقتی دلبخواهِ خودم نبود.»

این جمله، آخرین میخِ بر تابوتِ کنترلِ جونگ‌کوک بود. او یک دستش رو پشتِ سرِ لینا محکم کرد و دستِ دیگه‌ش رو کمرش رو قفل کرد و این بار، اون رو با تمامِ گرسنگیِ روزهای سرد و پرتنش، بوسید. برخلافِ بوسه‌ی اول که حمله بود، این یکی، **تسلیمِ دو طرفه** بود؛ عمیق، آروم و لبریز از همه‌ی حرف‌هایی که هیچ‌کدوم نمی‌تونستن بگن.

لینا انگشت‌هاش رو توی موهای جونگ‌کوک فرو کرد و جونگ‌کوک با یه خشمِ نرم، اون رو کامل به آغوش کشید. زمان انگار متوقف شده بود. فقط صدای بارون و ضربانِ قلبِ هم‌رِیتم‌شون اتاق رو پر می‌کرد.

بعد از چند لحظه که از هم جدا شدن، جونگ‌کوک پیشونی‌ش رو به پیشونیِ لینا گذاشت و نفس‌زنان گفت: «تو خطرناک‌ترین اتفاقِ زندگیِ منی، لینا... و من نمی‌تونم بذارم تهی بهت آسیب بزنه. هیچ‌کس نمی‌تونه.»

لینا با یه لبخندِ خیس از اشک زمزمه کرد: «پس منو به جایِ زندانی... به عنوانِ یه آدم نگه دار.»

جونگ‌کوک برای اولین بار از روزی که لینا رو دیده بود، **خندید**؛ نه پوزخند، نه نیشخند... یه خنده‌ی واقعی که تمامِ چهره‌ی سنگینش رو روشن کرد. «باشه... ولی هشدار می‌دم، زندگی با یه رئیسِ مافیا، اصلاً هم آروم نیست.»

اما اون پشتِ درِ اتاق، تهیونگ ایستاده بود. کلیدِ توی مشتش رو فشار داده بود، به حدی که لبه‌ش توی کف دستش فرو رفته بود و خونِ سردش آروم جاری می‌شد. صدای خنده‌ی جونگ‌کوک از پشت در، مثل زهر توی گوشش پیچید.

زمزمه کرد: «دیگه دیر شده کوکی... من تا امشب صبر نمی‌کنم.»

***
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

نامجون ازت ممنونم که مارو ترک نکردی و امیدوارم همیشه کنارمون...

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط