راز سئول
راز سئول
پارت 4
انگار اتفاقات دیشب فقط یک کابوس بودند.
او آرام به سمت قفسهها رفت و کتابی را برداشت.
«سلام.»
لیا چند ثانیه مات ماند.
«تو... حالت خوبه؟»
مرد لبخند کمرنگی زد
«به لطف تو.»
سپس کتاب را روی پیشخوان گذاشت.
«میخواستم تشکر کنم.»
لیا خندید
«با خریدن کتاب؟»
«روش دیگهای بلد نیستم.»
برای اولین بار، فضای سنگین بینشان کمی از بین رفت
اما درست در همان لحظه صدای توقف چند ماشین بیرون مغازه بلند شد
لیا ناخودآگاه به پنجره نگاه کرد
سه خودروی مشکی لوکس جلوی کتابفروشی ایستاده بودند.
چند مرد کتوشلواری از ماشینها پیاده شدند.
همه با احترام سرشان را خم کردند.
«رئیس.»
لیا خشکش زد
رئیس؟
تمام نگاهها به مردی بود که روبهروی او ایستاده بود
مرد آهی کشید و چشمهایش را بست
انگار از این لحظه فرار میکرد
وقتی دوباره نگاهش را به لیا دوخت، دیگر آن مرد زخمی شب گذشته نبود
در نگاهش اقتداری دیده میشد که حتی باعث شد نفس کشیدن برای لیا سخت شود
«اسم واقعی من مین یونگیه.»
چشمان لیا گرد شد
اسمش را شنیده بود
همه شنیده بودند
اسم مردی که نیمی از سئول از او میترسید
«شوخی میکنی...»
اما یونگی هیچ جوابی نداد
سکوتش از هر حرفی واقعیتر بود
در همان لحظه یکی از افرادش وارد مغازه شد
«رئیس، باید فوراً برگردیم.»
نگرانی در صدایش موج میزد
یونگی اخم کرد.
«چی شده؟»
مرد لحظهای مکث کرد
«باند روباه سیاه حرکتش رو شروع کرده.»
فضای مغازه ناگهان سنگین شد
برای اولین بار، ترس در چهره افراد یونگی دیده میشد
یونگی زیر لب گفت:
«پس بالاخره شروع شد...»
اما قبل از رفتن، نگاهش روی لیا ثابت ماند
نگاهی که انگار میخواست چیزی بگوید
یا شاید هشداری بدهد
«لیا...»
«چی؟»
«از امروز به بعد، هر غریبهای رو باور نکن.»
و بدون توضیح بیشتری از مغازه خارج شد
لیا مات و مبهوت پشت پنجره ایستاد و دور شدن ماشینهای مشکی را تماشا کرد
او هنوز نمیدانست که فقط چند ساعت دیگر، نامش وارد خطرناکترین بازی مافیایی سئول خواهد شد...
پایان پارت 4
پارت 4
انگار اتفاقات دیشب فقط یک کابوس بودند.
او آرام به سمت قفسهها رفت و کتابی را برداشت.
«سلام.»
لیا چند ثانیه مات ماند.
«تو... حالت خوبه؟»
مرد لبخند کمرنگی زد
«به لطف تو.»
سپس کتاب را روی پیشخوان گذاشت.
«میخواستم تشکر کنم.»
لیا خندید
«با خریدن کتاب؟»
«روش دیگهای بلد نیستم.»
برای اولین بار، فضای سنگین بینشان کمی از بین رفت
اما درست در همان لحظه صدای توقف چند ماشین بیرون مغازه بلند شد
لیا ناخودآگاه به پنجره نگاه کرد
سه خودروی مشکی لوکس جلوی کتابفروشی ایستاده بودند.
چند مرد کتوشلواری از ماشینها پیاده شدند.
همه با احترام سرشان را خم کردند.
«رئیس.»
لیا خشکش زد
رئیس؟
تمام نگاهها به مردی بود که روبهروی او ایستاده بود
مرد آهی کشید و چشمهایش را بست
انگار از این لحظه فرار میکرد
وقتی دوباره نگاهش را به لیا دوخت، دیگر آن مرد زخمی شب گذشته نبود
در نگاهش اقتداری دیده میشد که حتی باعث شد نفس کشیدن برای لیا سخت شود
«اسم واقعی من مین یونگیه.»
چشمان لیا گرد شد
اسمش را شنیده بود
همه شنیده بودند
اسم مردی که نیمی از سئول از او میترسید
«شوخی میکنی...»
اما یونگی هیچ جوابی نداد
سکوتش از هر حرفی واقعیتر بود
در همان لحظه یکی از افرادش وارد مغازه شد
«رئیس، باید فوراً برگردیم.»
نگرانی در صدایش موج میزد
یونگی اخم کرد.
«چی شده؟»
مرد لحظهای مکث کرد
«باند روباه سیاه حرکتش رو شروع کرده.»
فضای مغازه ناگهان سنگین شد
برای اولین بار، ترس در چهره افراد یونگی دیده میشد
یونگی زیر لب گفت:
«پس بالاخره شروع شد...»
اما قبل از رفتن، نگاهش روی لیا ثابت ماند
نگاهی که انگار میخواست چیزی بگوید
یا شاید هشداری بدهد
«لیا...»
«چی؟»
«از امروز به بعد، هر غریبهای رو باور نکن.»
و بدون توضیح بیشتری از مغازه خارج شد
لیا مات و مبهوت پشت پنجره ایستاد و دور شدن ماشینهای مشکی را تماشا کرد
او هنوز نمیدانست که فقط چند ساعت دیگر، نامش وارد خطرناکترین بازی مافیایی سئول خواهد شد...
پایان پارت 4
- ۳۱۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط