---

---
کلاس هنوز در جریان بود و صدای معلم یکنواخت و آرام در فضا می‌پیچید، اما درست تهِ کلاس، جایی که میتسوری و اوبانای نشسته بودند، یک رفت‌وآمدِ خیلی ریز و مخفیانه جریان داشت؛ همان نامه‌های کوچکِ بی‌صدا که بین دفترها رد و بدل می‌شدند و فقط برای خودشان معنی داشتند.

معلم از آن بالا همه‌چیز را دیده بود.

نه دقیقاً به این شکل که بخواهد همان لحظه وسط کلاس جلوی همه بایستد و آن دو را رسوا کند، نه؛ او فقط با یک نگاه کوتاه، با همان نگاه دقیق و باتجربه‌ای که معلم‌ها دارند، فهمید داستان از چه قرار است. فهمید که این دو نفر فقط دارند حرف می‌زنند، اما نه از آن حرف‌های معمولی؛ از همان حرف‌های آرام و خصوصی‌ای که آدم دلش نمی‌خواهد کسی دیگر بشنود.

معلم اما چیزی نگفت.

فقط چند دقیقه بعد، وقتی زنگ تفریح خورد و صدای خنده و کشیده شدن صندلی‌ها در کلاس پیچید، با لحنی کاملاً معمولی و بدون اینکه بخواهد چیزی را در جمع بزرگ کند، گفت:

«میتسوری، اوبانای، یه لحظه بعد از بقیه بمونید و بیاید پیش من.»

همین یک جمله کافی بود که دل هر دویشان بریزد.

میتسوری فوراً خشک شد. اوبانای هم خیلی آرام سرش را بالا آورد. نگاهشان برای یک لحظه با هم تلاقی کرد، اما حتی همان لحظه‌ی کوتاه هم پر از استرس بود. هر دو با این فکر بلند شدند که نکند معلم همه‌چیز را فهمیده؟ نکند دردسر شده؟ نکند الان جلویشان را بگیرد؟

وقتی همه‌ی بچه‌ها از کلاس بیرون رفتند، فقط خودِ معلم، میتسوری و اوبانای داخل کلاس ماندند. سکوتِ بعد از رفتن بقیه، از خودِ حرف‌های معلم هم سنگین‌تر بود. صدای فن، ورق خوردن یکی دو برگه روی میز و قدم‌های آرام معلم، تنها چیزهایی بودند که در آن فضای خالی شنیده می‌شدند.

معلم نگاهش را بین این دو نفر چرخاند، بعد با لحن خونسرد اما کمی شیطان‌صفت گفت:

«چرا وسط کلاس نامه‌بازی می‌کنید؟ کار قشنگی نیست. شما که نمی‌خواهید کسی بفهمه توی رابطه‌اید، نه؟»

میتسوری همان لحظه از شدت شوک تقریباً روحش از بدنش جدا شد. چشم‌هایش گرد شد، صورتش مثل آتش سرخ شد و دست‌هایش را به سینه چسباند.

«چییییییییی؟! نه اصلاًاااا! اوبانای‌سان فقط یه بقل‌دستیِ همییننن!»

این جمله را آن‌قدر سریع و با آن‌قدر درماندگی گفت که خودش هم آخرش کمی گیر کرد. انگار می‌خواست هر جور شده از زیر بارِ این حقیقتی که معلم لو داده بود فرار کند.

اوبانای اما آرام‌تر از میتسوری بود. فقط کمی سکوت کرد، بعد نگاهش را به معلم دوخت و گفت:

«ما فقط تصمیم گرفتیم به جای دعوا با هم کنار بیاییم. همین.»

معلم برای یک لحظه خندید. نه از روی تمسخر، بلکه از آن خنده‌هایی که نشان می‌دهد همه‌چیز را فهمیده و دارد عمداً نرم برخورد می‌کند. بعد دستش را کمی بالا آورد و با لحن سبک‌تری گفت:

«خیالتون راحت. به کسی نمی‌گم. حتی به بقیه معلم‌ها هم نمی‌گم. فقط لطفاً از این به بعد دیگه وسط کلاس نامه‌بازی نکنید، باشه؟»

بعد با همان لبخند اضافه کرد:

«می‌تونید برید.»

میتسوری و اوبانای بدون اینکه حتی یک کلمه دیگر حرف بزنند، خیلی آرام از کلاس بیرون رفتند. اما همین که پا به حیاط مدرسه گذاشتند، انگار دنیا دوباره شروع شد.

میتسوری هنوز سرخِ سرخ بود؛ آن‌قدر که اگر کسی از دور نگاهش می‌کرد، فوراً می‌فهمید اتفاقی افتاده. اوبانای هم با آن قیافه‌ی همیشه جدی و ساکتش، کمی به اطراف نگاه کرد، اما قبل از اینکه بخواهند جایی بروند، شینوبو از آن طرف حیاط متوجه شد که میتسوری چه‌قدر سرخ شده.

شینوبو که ذوقِ خاصی در نگاهش پیدا شده بود، با صدایی شاد صدا زد:

«میتسوری چان! بیا اینجا!»

همزمان، سانمی هم که انگار بویِ یک اتفاق را حس کرده بود، اوبانای را صدا زد:

«هوی، نفله! بیا اینجا!»

و این‌طوری شد که میتسوری و اوبانای هر کدام به یک سمت رفتند.

شینوبو وقتی میتسوری را نزدیک خودش دید، اصلاً نتوانست کنجکاوی‌اش را کنترل کند. چشم‌هایش برق زد و با هیجان پرسید:

«چی شددددد؟! معلم چی گفتتتتت؟»

میتسوری که انگار با هر کلمه بیشتر می‌خواست آب شود و برود زیر زمین، دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و با ناله گفت:

«از رابطه‌مون... شینوبووووو... عرررررررر😭»

شینوبو چند لحظه ماتش برد، بعد ابروهایش بالا پرید و با همان حالتِ پرهیجانش گفت:

«اِ؟! جدییییی؟!»
دیدگاه ها (۰)

میتسوری همین‌طور که اشک توی چشم‌هایش جمع شده بود، ادامه داد:...

اوبانای خیلی جدی پاسخ داد:«قول می‌دم.»---کمی بعد، تصمیم گرفت...

---کلاس در سکوتِ نیمه‌خواب‌آلودی فرو رفته بود و صدای معلم، ی...

l***شب تا صبح برای میتسوری، طولانی‌ترین و دشوارترین شبِ زندگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط