شیطان به سرش زد که خداوند تو باشد

شیطان به سرش زد که خداوند تو باشد
آمد به خودش دید که در بند تو باشد

چون سایه بدنبال تو می آمد و می خواست
یک لحظه ی کوتاه همانند تو باشد

دستم برسد آینه را می شکنم ، تا
جرات نکند شاهد لبخند تو باشد

رگهای زمین تشنه نخواهد شد از این پس
سرچشمه اگر کوه دماوند تو باشد

خوبست که یک لحظه کنارت بنشینم
تو چای بنوشی و غزل قند تو باشد

اشکان صمصام
دیدگاه ها (۱)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣتو تکان نخوردی. لب‌ه...

. شیطان به سرش زد که خداوند تو باشدآمد به خودش دید که در بند...

. شیطان به سرش زد که خداوند تو باشدآمد به خودش دید که در بند...

تا مردم این شهر در خواب‌اند با من باشاز راه آهن تا خود دربند...

.تا مردم این شهر در خواب‌اند با من باشاز راه آهن تا خود دربن...

وقتی حالشون خوبه ، میشینن جلوت ، از روی حس خوب و ذوقشون یک ل...

آن لحظه که از روسری مو را رها کردیبانو نمی دانی که با دینم چ...

حسین جعفری

پارت ۳ ادامههوا بوی بارون گرفته بود، ولی برای او باران فقط ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط