Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love⁴⁰


باران شدت گرفت. بادِ سرد، لباس‌هایم را به تنم چسباند و سرمایِ استخوان‌سوزی را به جانم انداخت. اما گرمایِ خاطراتِ با جانگکوک، در ذهنم شعله می‌کشید. آیا آن خاطرات هم دروغ بودند؟ آیا او هم مرا فریب داده بود؟

در میانِ اشک و باران، تنها یک چیز را می‌دانستم: دیگر نمی‌توانستم به هیچ‌کس اعتماد کنم. و این حقیقت، از هر دردی، دردناک‌تر بود.

ناگهان، صدایِ آژیرِ ماشینی، سکوتِ شب را شکست. چراغ‌هایِ گردان، در میانِ باران می‌درخشیدند و به سمتِ من می‌آمدند. پلیس بود. اما آیا آن‌ها آمده بودند تا مرا نجات دهند، یا مرا دستگیر کنند؟

با قلبی لرزان، به سمتِ نورِ چراغ‌ها خیره شدم. در این شبِ طوفانی، تنها چیزی که می‌خواستم، یک نورِ امید بود. و امیدوار بودم که این نور، مرا به سرمنزلِ مقصود برساند، نه به تاریکیِ عمیق‌تری.


صدایِ آژیرِ پلیس، که ابتدا هشداری برایِ من بود، حالا به نوری در تاریکیِ شب تبدیل شد. چراغ‌هایِ گردان، در میانِ بارانِ بی‌امان می‌رقصیدند و به سمتِ ساختمانِ متروکه، جایی که آخرین بار جانگکوک را دیدم، می‌آمدند.

قلبم تند می‌زد. آیا جانگکوک زنده بود؟ آیا پلیس‌ها درست به موقع رسیده بودند؟

با وجودِ دردِ پاهایم و سرمایِ گزنده‌یِ باران، به سمتِ ساختمان دویدم. درِ نیمه‌بازِ آن، مثلِ دهانه‌یِ غاری تاریک، مرا به درون می‌خواند.

واردِ شدم. هیاهویِ درگیری هنوز به گوش می‌رسید. صدایِ ضرباتِ چاقو، فریادهایِ خشمگین و ناله‌هایِ درد. اما حالا، صدایِ آشنایِ فریادهایِ پلیس نیز به آن اضافه شده بود.

«دست‌ها بالا! هیچ حرکتی نکن!»

در انتهایِ سالنِ بزرگ و متروکه، صحنه‌ای هولناک انتظارم را می‌کشید. پدرِ کیونگ می، با چهره‌ای خونین و خشمگین، در برابرِ چند افسرِ پلیس قرار داشت. چاقویِ خون‌آلود هنوز در دستش بود، اما حالا دیگر توانِ مقاومت نداشت.


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴¹و در میانِ آن صحنه...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴²بویِ الکل و داروها...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁹باران بی‌امان می‌ب...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁸«برو!» صدایِ جانگک...

پارت سه: زمستان سوم جنگ سخت تر از همیشه بود. سرمای سوزان و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط