part²⁰🗿💅
part²⁰🗿💅
اما چشماش؟ چنان سرمایی رو به وجودم تزریق کرد که تا به حال نظیرش رو تجربه نکرده بود اون تیله های خوشرنگ اونقدر سرد و بیرحمانه به نظر میرسید که نگاه کردن بهش کافی بود تا بفهمی اون فرشته ی مرگه! هیچ رحم و احساسی توی اون چشما حس نمیشد... مسخ چشماش شده بودم و قدرت حرکت رو ازم گرفته بود! تنها زمانی به خودم اومدم که مقابلم ایستاده بود و با نگاه سردش روحم رو نظاره میکرد... احساس میکردم تمام افکارم رو میخونه و هر لحظه ممکنه منم بکشه! اون اسلحه هنوز دستش بود... سرد سرد بود!
کوک « میدونی چرا اون مُرد؟
سویون «....
کوک « من بهت میگم! چون تو کاری رو نکردی که نباید میکردی و اون به جای تو تاوانش رو پس داد.. پس فراموش نکن هر حرکت غلطی که بزنی جون یه نفر رو میگیری!
سویون « چ.. چطور میتونی اینقدر راحت از مرگ ادما حرف بزنی اونا زند..
_با کشیده شدن دستش توسط کوک حرفش نصف و نیمه موند و سریع کرد با دویدن خودش رو به کوک برسونه! فشار دستش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد
سویون « آخ دستم چیکار میکنی؟ با توعم
کوک « کاری که از همون اول باید میکردم!
سویون « کلی سناریو توی ذهنم در حال پرواز بود و فقط میدونستم این لحن بوی هشدار میداد! تا اینکه مقابل در اتاقش متوقف شدیم...
کوک « برو داخل!
سویون « من خودم اتاق دارم!
کوک « از الان به بعد دیگه نداری!
سویون « نه
کوک « شکستن خط قرمز ها تاوان داره ماهی کوچولو!
سویون « به نظر میرسید از چاله به چاه افتادن همچین حسی داره! بعد از اینکه بزور منو وارد اتاق کرد به طرف یکی از در های داخل اتاق رفت و بازش کرد! اتاقش اونقدر بزرگ بود که تقریبا سه برابر اتاقی میشد که توش بودم... بخش اصلی رو تخت خوابی دونفره با تم مشکی خاکستری و میز ستش و البته مبل های چرم مشکی تشکیل داده بود بقیه اتاق هم دو قسمت شده بود! اتاقی که درش بسته بود و زندان من»
کوک « از الان تا وقتی که من تشخیص بدم اینجا میمونی!
سویون « فکر میکنی تا ابد میتونی منو اینجا نگه داری؟
کوک « تا ابد نه اما تا زمانی که من بخوام اینجا میمونی!
سویون « ازت متنفرم
کوک « برام مهم نیست عزیزم! اگه چیزی لازم داشتی میتونی اون زنگ رو بزنی
سویون « کوک
*مکث میکنه
سویون « با همه ی ادمای ارزشمند زندگیت اینجوری رفتار میکنی؟ ادم وقتی کسی رو دوست داره بهش احساس امنیت میده نه ترس
کوک « چون بهم ثابت شده هیچکس لایق این حس احترام و امنیت نیست! زمان شخصیت ادما رو بهت نشون میده عزیزم و سوال دومت! تو رفتار منو با ادمای ارزشمند زندگیم ندیدی!
_اینا رو گفت و سویون رو با کلی فکر و خیال تنها گذاشت!
یک هفته بعد:
سویون « مادر کوک نمیدونم صدامو میشنوی یا نه! اما پسرت بویی از احساسات نبرده... فکر میکنه داره چه غلطی با زندگیش میکنه؟
اما چشماش؟ چنان سرمایی رو به وجودم تزریق کرد که تا به حال نظیرش رو تجربه نکرده بود اون تیله های خوشرنگ اونقدر سرد و بیرحمانه به نظر میرسید که نگاه کردن بهش کافی بود تا بفهمی اون فرشته ی مرگه! هیچ رحم و احساسی توی اون چشما حس نمیشد... مسخ چشماش شده بودم و قدرت حرکت رو ازم گرفته بود! تنها زمانی به خودم اومدم که مقابلم ایستاده بود و با نگاه سردش روحم رو نظاره میکرد... احساس میکردم تمام افکارم رو میخونه و هر لحظه ممکنه منم بکشه! اون اسلحه هنوز دستش بود... سرد سرد بود!
کوک « میدونی چرا اون مُرد؟
سویون «....
کوک « من بهت میگم! چون تو کاری رو نکردی که نباید میکردی و اون به جای تو تاوانش رو پس داد.. پس فراموش نکن هر حرکت غلطی که بزنی جون یه نفر رو میگیری!
سویون « چ.. چطور میتونی اینقدر راحت از مرگ ادما حرف بزنی اونا زند..
_با کشیده شدن دستش توسط کوک حرفش نصف و نیمه موند و سریع کرد با دویدن خودش رو به کوک برسونه! فشار دستش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد
سویون « آخ دستم چیکار میکنی؟ با توعم
کوک « کاری که از همون اول باید میکردم!
سویون « کلی سناریو توی ذهنم در حال پرواز بود و فقط میدونستم این لحن بوی هشدار میداد! تا اینکه مقابل در اتاقش متوقف شدیم...
کوک « برو داخل!
سویون « من خودم اتاق دارم!
کوک « از الان به بعد دیگه نداری!
سویون « نه
کوک « شکستن خط قرمز ها تاوان داره ماهی کوچولو!
سویون « به نظر میرسید از چاله به چاه افتادن همچین حسی داره! بعد از اینکه بزور منو وارد اتاق کرد به طرف یکی از در های داخل اتاق رفت و بازش کرد! اتاقش اونقدر بزرگ بود که تقریبا سه برابر اتاقی میشد که توش بودم... بخش اصلی رو تخت خوابی دونفره با تم مشکی خاکستری و میز ستش و البته مبل های چرم مشکی تشکیل داده بود بقیه اتاق هم دو قسمت شده بود! اتاقی که درش بسته بود و زندان من»
کوک « از الان تا وقتی که من تشخیص بدم اینجا میمونی!
سویون « فکر میکنی تا ابد میتونی منو اینجا نگه داری؟
کوک « تا ابد نه اما تا زمانی که من بخوام اینجا میمونی!
سویون « ازت متنفرم
کوک « برام مهم نیست عزیزم! اگه چیزی لازم داشتی میتونی اون زنگ رو بزنی
سویون « کوک
*مکث میکنه
سویون « با همه ی ادمای ارزشمند زندگیت اینجوری رفتار میکنی؟ ادم وقتی کسی رو دوست داره بهش احساس امنیت میده نه ترس
کوک « چون بهم ثابت شده هیچکس لایق این حس احترام و امنیت نیست! زمان شخصیت ادما رو بهت نشون میده عزیزم و سوال دومت! تو رفتار منو با ادمای ارزشمند زندگیم ندیدی!
_اینا رو گفت و سویون رو با کلی فکر و خیال تنها گذاشت!
یک هفته بعد:
سویون « مادر کوک نمیدونم صدامو میشنوی یا نه! اما پسرت بویی از احساسات نبرده... فکر میکنه داره چه غلطی با زندگیش میکنه؟
- ۱۲.۵k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط