[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
part: 13
اون دختر شبیه هومیکو بود فقط ورژن زال.....
روباهنما:«دازای سان معرفی نمیکنید؟»
دازای:«دوست دخترمه......»
روباهما:« پس میشه.... اوممممم..... دوازدهمین دوس دخترت... نه؟»
دازای:«اره... و جناب عالی سومیش بودی...»
روباهنما:«اره خودم میدونم..... لازم نیست بروم بیاری حرو.می....»
چویا تا اون موقع هاج و واج مونده بود. یه دوست پسر داشت اون دوست پسرشم 11 تا قبل از اون دوس دختر داشته؟ البته غیرعادی نیست.... اون یه خلافکار سطح یکه....
دازای:«..... اوممممم.... ببینم.... اسمت چی بود؟»
روباهنما:«اوسامو...»
دازای نذاشت حرفش تموم شه و حرفشو قطع کرد.
دازای:«آی... البته لقبته.... اسم اصلیت.... لنا اوسامو.... لنا... درسته؟»
روباهنما:«اره لنا....»
_________________________
تو اتاق هومیکو بود.  کنار هومیکو نشسته بود و فکر میکرد.
هومیکو:«ببینم چت شده؟»
_«میخوام ولش کنم...»
هومیکو:«دازای... دیوونه شدی؟ چند روز نیست... دوست شدید!»
دازای:«داد نزن.... هیچکس جز من نمیدونه تو مافیایی.... میدونی اگه بفهمن چی میشه؟»
با لحن سردی گفت ولی معلوم بود نگرانه
هومیکو:«نگران من نباش.... اوسامو... تو پدر بچه ی منی درست ولی... شوهرم نیستی که بیس چاری پیشم باش‌ـ...»
حرفش تموم نشده بود که بدنش توسط دازای کشیده شد. برای حفظ تعادل رو پای دازای نشست.
دازای:«نمیدونم چیکار کنم... همزمان به سه نفر علاقه دارم... لنا... چویا... و تو!»
هومیکو پسر تو بغلشو ناز کرد.
هومیکو:«منو از لیستت حذف کن!»
دازای:«و میدونم تو ریز ترین علاقه ای به من نداری!»
هومیکو:«تو اون روز تو تولد 21 سالگیم برام تموم شدی اوسامو...»
حس کرد بدن برهنس خیس شده... دازای داشت گریه میکرد؟
دازای:«نمیتونم... دیگه نمیکشم..دروغ پشت دروغ...»
<فلشـ....بکـ>
ذوق داشت. رو سکو وایساده بود. چشماش دنبال پدرش و مادرش و عموش و پسر عموش میگشت... کلی ادم اونجا بودن... ولی کسایی که دنبالشون بود نبودن... سعی کرد به روش نیاره که شاید اومدن... نمیشد تشخیص داد که ناراحته.... قیافش مثل همیشه خوشحال بود ولی ته قلبش... یه ناراحتی عمیق وجود داشت.... هیچکس نمیدونست قراره 21 سالش بشه و همه فک میکردن قراره.. 11 سالش بشه... موهبتش کنترل سن بود و خودشو به یه بچه تبدیل کرده بود.
مراسم تموم شد ولی خبری از اون چهار نفر نشد. ذوفش کور شد.... قرار بود ملکه بشه و پدر مادرش برای دیدنش نیومده بودن ژاپن؟ عموش و پسر عموش هم نیومدن؟ چرا..؟ اونا که تو ژاپن بودن...
همه رفتن. تو سالن نشست و به در خیره شد. ناخواسته پرده اشکی جلوی دیدشو گرفت و گونه هام خیس شد. در اروم باز شد ولی اونم نگاهشو دزدید. دازای جلو اومد. از کمرش گرفت و پایینش اورد. صورتشو نزدیک کرد. هومیکو نگاهشـو دزدید. نمیتونست بهش نگاه کنه.
هومیکو:«نمیخوام ببینمت... برو!»
دازای:«هومیکو.... چیزی شده ازم ناراحتی؟»
هومیکو:«نه تو نه پدرت نه والدینم نیومدن.... تولدم بود....»
دازای لباشو اسیر لبای خودش کرد.
یگم بعد سرشو عقب کشید ولی فاصله نگرفت
دازای:«من متاسفم....»
هومیکو:«لازک نیست متاسف باشی...»
دازایو پس زد و از سالن خارج شد.
<پایانـ....فلشـ....بکـ>
هومیکو نازش میکرد. میخواست بخوابونتش چون میدونست همیشه وقتی تو بغلشه سریع خوابش میبره.
پلکاش گرم شد و به خواب عمیقی رفت که یهو صدای بلندی سکوت اتاق رو شکست.
.
.
.
عاشق این پارتم چون هم روش گریه کردم و یجورایی خاطرات خودم از بهزیستی هم توش هست.
ادامه؟!
دیدگاه ها (۰)

[•] عمارت عشق [•] part: 12 چویا:«جان؟.... نمیشه!!! قمار با ی...

[•] عمارت عشق [•] part: 11گریه میکرد و به خودش فحش میداد. نه...

[•] عمارت عشق [•] part: 10چویا به لباسای تو دست دازای نگاه ک...

[•] عمارت عشق [•] part:  9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط