My favorite colors...(1)

امروز روز برگزاری آزمون ورودی u.a بود
من با توصیه نامه میخواستم وارد بشم
لباسامو میپوشم
کولمو میندازم رو کولم
لبخند میزنم
ماکی: بریم تو کارش
منتظر اتوبوس میمونم
بالاخره اتوبوس میرسه
سوار اتوبوس میشم
یهو ینفر هلم میده
: برو اونور نفله
یه پسر با موهای سیخ سیخی بلوند و چشمای قرمز
همون موقع شرایط اینو داشتم که آرنج دست چپمو تبدیل به تفنگ کنم و به مغز نداشتش شلیک کنم ولی اینکارو نکردم و لبخند ملیحی زدم
ماکی: اشکال نداره میبخشمت
اون پسر با خشم بهم نگاه میکنه
حالا که دارم میبینمش این همونیه که سال پیش توسط یه شرور داشت جون میداد
به u.a میرسیم
از اتوبوس پیاده میشم
اون پسر هم پیاده میشه
وارد سالن عمومی میشیم
صندلیم کنار یک دختر مو صورتی و حتی پوست صورتی با شاخ بود
خیلی بامزه بود
کنارش میشینم
بنظر میومد خیلی ور انرژی باشه
یه مرد میاد که یک بلندگو داشت با یه هدفون
موهای زرد بالا و عینک دودی نارنجی
اون پرزنت میک بود
یکی از معلم های u.a
معلم تدریس زبان انگلیسی
اون درمورد قانون های آزمون بهمون گفت و اینکه باید چیکار کنیم
بعد از صحبت هاش همه لباس ورزشی هامون رو پوشیدیم و آماده آزمون شدیم
بچه هایی که با توصیه نامه میخواستن بیان آزمونشون از بقیه جدا بود
میشه گفت حدود ده نفر بودیم فقط
تنها کسی که میشناختم شوتو تودوروکی بود
نمیدونم که اون منو میشناخته یا نه
ولی حتی اگه منو میشناخت تو اون شرایط ممکن نبود منو یادش بیاره
قلنچ دستمو میشکونم
کم کم آزمون شروع میشه
تمام حواسم به آزمونم بود
حتی لبخندی که همیشه میزدمو یادم رفته بود
آخرین بار که اینطوری شده بودم سر امتحان ریاضی پایان ترم پارسال بود
داخل تفکراتم غرق شده بودم
فقط به آزمون فکر میکردم
تو ذهنم همش کلمه تمرکز کن پخش میشد
انگار تو افکارم غرق شده بودم و داشتم تمرکز میکردم که ناگهان یک دست تکونم داد
از جام پریدمو به دوروبرم نگاه کردم
یکی از کسایی بود که داخل آزمون بود
موهای مشکیشو گوجه ای بسته بود
چشمای خاکستری رنگی داشت
خوشگل بود و بامزه
ماکی: ب... ب.. بله؟
بهم لبخند میزنه
: آزمون تموم شده
با شنیدن این حرف تعجب میکنم
کی شروع شد که تموم بشه
اصلا یادم نبود
ماکی: جدا؟
: اره داشتم میرفتم بیرون که دیدم تو هنوز اینجا وایسادی
لبخند میزنم
ماکی: ممنونم
: خواهش میکنم... راستی من مومو یائوروزو ام و... شما؟
ماکی: من... من ماکی تسوتسومی هستم
مومو تعجب میکنه
بعد یکم هیجان زده میشه
مومو: تو برادر زاده لیدی ناگانت هستی!
لپام قرمز میشه
ماکی: خب... آره...
مومو: وای پس حتما توانایی لیدی ناگانت رو داری
ماکی: اره...
مومو دستمو میگیره
اول به دستش که دستمو گرفته نگاه میکنم
و بعد با تعجب به چهرش
چشماش برق میزد
مومو: بیا بیشتر باهم آشنا بشیم
اولین نفری بود که انقدر ازم استقبال کرد
ماکی: باشه... باشه... بیشتر آشنا میشیم
مومو: این عالیه... حالا بیا تا دیر نشده برگردیم خونه هامون
مومو یک لبخند دلنشین زد
مومو: خدافظ
داشتم یه دوست پیدا میکردم
چشمام از شادی برق میزد
ماکی: خدافظ
از شادی میخواستم بال در بیارم
یهو یاد اتوبوس افتادم
ماکی: وای الان اتوبوس میره باید برم
سریع میرم سمت اتوبوس
وارد اتوبوس میشم
مثل همیشه شلوغ بود
اتوبوس یهو وایمیسه
تعادلمو از دستم میدم
آستین یکی از مسافرارو میگیرم تا نیوفتم
ماکی: ببخشید...
دستشو کنار میزنه
: حواست کجاست نفله؟
دوباره همون پسره بود
اون پسر به پاهای کوچیکم نگاه میکنه و خندش میگیره
: منم اگه انقدر پاهام کوچیک بود معلوم بود که همش میوفتادم
صاف وایمیسم و یک لبخند میزنم
ماکی: حداقل... هیچ شروری تاحالا منو نگرفته
اتوبوس وایمیسه
از اتوبوس پیاده میشم
و میرم سمت خونه
حالا باید یک هفته برای اعلام نتایج صبر کنم...
پایان قسمت 1
دیدگاه ها (۲)

صبح میشه ساکورا پا میشه میره تو حال و میفهمه میزوکی رفته دست...

من : وادا... واقعا؟ واقعا ما ۱۶۰ تایی شدیم؟ * یهو بی‌هوش میش...

the hardeat way ۱۰

خنده ی ممنوعه.

یه زمانی قلبمو گذاشتم کف دست یکیکه فکر میکردم جای امنیه...دو...

Do I love him, or do I hate him?P:¹³وقت رفتن بود واسه آخرین ...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند روز دیگه هم گذشت صندلی آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط