پارت

پارت30

   دامیان هم رفت
دانشگاه:
آنیا پیاده شد از ماشین
بکی:آنیااااااااااااااااااااااااااااااا
آنیا:سلام بکی
بکی:آنیا جون............
همینطوری داشتند حرف میزدنند و حرکت میکردنند
همینطوری دانشگاه گذشت که زنگ آخر شد و زنگ خونه خورد
خونه ی دزموندا:
آنیا رفت تو اتاق و خودشو انداخت رو تخت چند دقیقه بد دامیان اومد
دامیان:سلامم
آنیا:آی خداا سلام
دامیان:خسته ای؟
آنیا:آرهههههههه من میرم حموم خستگیم در بره
دامیان🍅:خب چرا به من میگی
آنیا:هه یه وقت اشتباهی نیای تو حموم به خاطر همین گفتم .
آنیا رفت تو حموم و دوش گرفت
و اومد بیرون و لباساشو عوض کرد یه دامن سفید پوشید با یه کمربند نازک دورش و یه تیشرت سفید جذب پوشید و موهاشو دورش ریخ و رفت پایین برای ناهار دید دامیان  نشسته سر میز
آنیا هم نشست کنارش
آنیا:سلام
ملیندا:سلام قشنگم میدونستی سال بد قراره عروسی کنی
لقمه تو گلوی آنیا پرید
آنیا:چ.چی؟سال بد؟
دامیان:آره
آنیا:باشه


خمارییسسسسسسسیییییییییییی
دیدگاه ها (۹)

پارت29روز شروع دانشگاه:آنیا:دامیان دامیان پاشو دیگه مگه دانش...

پارت28آنیا:پ.پس من میرم خونه  وسایلامو جمع کنم داناوند:وسایل...

کله پوک صورتی✨️ پارت ۲۷اینطوری شد که هر ۴ تاشون دیر رسیدن سر...

کله پوک صورتی✨️ پارت ۲۶ملیندا خندید و گفت : خوب میتونی انیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط