پارت
پارت 3
ا.ت: باشه باشه الان میام
سنجو به تو یه دست لباس داد و اماده شدی و با سنجو تا قطار باهم رفتین و تو سوار شدی و خدا حافظی کردی و رفتی (به داداشت هم خبر دادی کع داری میری)
ویو سانزو ( چند دقیقه بعد از اینکه ا.ت از خونه رفت بیرون)
هی هی هی هییییی وایسا من چیکار کردم؟ م.. من... من اونو زدم؟ نه اصلا امکان نداره چرا؟ من نبای..... برگه ای که روی زمین بود رو دید و برش داشت و خوندش و فهمید ا.ت حاملست یهو خوشکش زد: م.. من... من چیکار... کردم و برگه از دستش میوفته و از خونه میزنه بیرون و همه جا رو میگرده میره دم خونه ی سنجو و در میزنه ولی کسی درو باز نمیکنه (ا.ت و سنحو رفته بودن ایستگاه قطار) و بعد از چند دقیقه سنجو رو میبینه که داره میاد میره سمتش و میگه سنجو ا.ت بیش تو نیست میخوام راستش رو بگی سنحو هم چیزی نمیگه و میره سانزو هم شون سنحو رو میگیره و میگه مگه کریییی دارم باهات حرف میزنم میگم ا.ت رو ندیدییییی
سنجو با داد: اره دیدم دیدم که داره از درد گریه میکنه و جای دستت هم روی صورتش بود دیدم که داره با بچه ی توی شکمش تو بارون میدوعه اره دیدممممم ولی تو برات اهمیت داشت؟ داشت یا نههههه؟ وقتی نزاشتی حتی بهت خبر بارداریش رو بده اون با خوشحالی اومد بگه بعد تو میزنیش واقعا اینقدر بی رحم شدی سانزوووووو الانم رفته دیگه هم پیشت نیست هر جا هم بگردی پیداش نمیکنی حالا برو دنبالش برو اگه میتونی پیداش کنی اون دیگه رفته سانزو میفهمی یا نهههههههههههه؟
و رفت توی خونه و درو محکم بست.
سانزو هم اوفتاد روی زمین و همراه با بارون گریه کرد
بعد سانزو رفت زنگ بزنه ولی میدونست که ا.ت جواب نمیده پس رفت پیش ریندو و ازش خواست به ا.ت زنگ بزنه*چون با هم دوست بودن شماره ی همو داشتن* ریندو هم زنگ زد.
ا.ت: الو؟
ریندو: سلام ا.ت خوبی چه خبر؟
ا.ت: ممنون ریندو تو خوبی؟
ریندو: اره من خوبم چه خبرا کجایی خبری ازت نیست
ا.ت: والا شما همش سر کارین من همیشه هستم
ریندو: خوب دلمون برات تنگ شده نمیای پیشمون؟
ا.ت: خوب راستش الان خونه نیستم و فکر نکنم به این زودی ها هم برگردم خونه یه کاری دارم که فکر کنم دیر تموم شه😅
سانزو هم گریش گرفت و بلند شد رفت
ریندو هم وقتی حال سانزو رو دید گفت
ریندو: خوی باشه امید وارم زود تر کارت تموم شه ببینم کاری نداری؟
ا.ت: عااام نه ممنون خداحافظ
ریندو: خداحافظ *پایان تماس*
پارت بعد
ا.ت: باشه باشه الان میام
سنجو به تو یه دست لباس داد و اماده شدی و با سنجو تا قطار باهم رفتین و تو سوار شدی و خدا حافظی کردی و رفتی (به داداشت هم خبر دادی کع داری میری)
ویو سانزو ( چند دقیقه بعد از اینکه ا.ت از خونه رفت بیرون)
هی هی هی هییییی وایسا من چیکار کردم؟ م.. من... من اونو زدم؟ نه اصلا امکان نداره چرا؟ من نبای..... برگه ای که روی زمین بود رو دید و برش داشت و خوندش و فهمید ا.ت حاملست یهو خوشکش زد: م.. من... من چیکار... کردم و برگه از دستش میوفته و از خونه میزنه بیرون و همه جا رو میگرده میره دم خونه ی سنجو و در میزنه ولی کسی درو باز نمیکنه (ا.ت و سنحو رفته بودن ایستگاه قطار) و بعد از چند دقیقه سنجو رو میبینه که داره میاد میره سمتش و میگه سنجو ا.ت بیش تو نیست میخوام راستش رو بگی سنحو هم چیزی نمیگه و میره سانزو هم شون سنحو رو میگیره و میگه مگه کریییی دارم باهات حرف میزنم میگم ا.ت رو ندیدییییی
سنجو با داد: اره دیدم دیدم که داره از درد گریه میکنه و جای دستت هم روی صورتش بود دیدم که داره با بچه ی توی شکمش تو بارون میدوعه اره دیدممممم ولی تو برات اهمیت داشت؟ داشت یا نههههه؟ وقتی نزاشتی حتی بهت خبر بارداریش رو بده اون با خوشحالی اومد بگه بعد تو میزنیش واقعا اینقدر بی رحم شدی سانزوووووو الانم رفته دیگه هم پیشت نیست هر جا هم بگردی پیداش نمیکنی حالا برو دنبالش برو اگه میتونی پیداش کنی اون دیگه رفته سانزو میفهمی یا نهههههههههههه؟
و رفت توی خونه و درو محکم بست.
سانزو هم اوفتاد روی زمین و همراه با بارون گریه کرد
بعد سانزو رفت زنگ بزنه ولی میدونست که ا.ت جواب نمیده پس رفت پیش ریندو و ازش خواست به ا.ت زنگ بزنه*چون با هم دوست بودن شماره ی همو داشتن* ریندو هم زنگ زد.
ا.ت: الو؟
ریندو: سلام ا.ت خوبی چه خبر؟
ا.ت: ممنون ریندو تو خوبی؟
ریندو: اره من خوبم چه خبرا کجایی خبری ازت نیست
ا.ت: والا شما همش سر کارین من همیشه هستم
ریندو: خوب دلمون برات تنگ شده نمیای پیشمون؟
ا.ت: خوب راستش الان خونه نیستم و فکر نکنم به این زودی ها هم برگردم خونه یه کاری دارم که فکر کنم دیر تموم شه😅
سانزو هم گریش گرفت و بلند شد رفت
ریندو هم وقتی حال سانزو رو دید گفت
ریندو: خوی باشه امید وارم زود تر کارت تموم شه ببینم کاری نداری؟
ا.ت: عااام نه ممنون خداحافظ
ریندو: خداحافظ *پایان تماس*
پارت بعد
- ۴۲
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط