وقتی خداوند از پشت دستهایش را روی چشمانم گذاشت

وقتی خداوند از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت

از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم

که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم . . .
دیدگاه ها (۱)

کاشکی شعر مرا می خواندی                                    گ...

دوست داشتنآخرین دلیل دانایی استاما هوا همیشه آفتابی نیستعشق ...

این پست رو سکوت میکنم...تو بنویس...!بنویس از دلتنگی هایت..!!...

سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست …به سوی نور که باشیسایه ...

آزادترین تقدیر

آزادترین تقدیر

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط