یک شب برایش تا سحر... گلپونه ها خواندم.... تنها به لبخندی

یک شب برایش تا سحر... گلپونه ها خواندم.... تنها به لبخندی مرا دیوانه می دانست...
دیدگاه ها (۱)

در خیال مردم...خود را من از یاد برده ام....اما در این حیاط....

سال ها گذشت و هنوز نوشته ما آنقدر زیبا نیست ... که بالای سرم...

صدای همهمه می آید ...و من مخاطب تنهای بادهای جهانم...و رودها...

نگاهت می کنم...نگاهم می کنی... از پشت قاب عکس ها...بیشتر دوس...

دیگر آمدنت مرا زنده نمیکند ، بمان همان جا که مرا برایش ترک ک...

سهم من از تودلتنگے بے پایانی‌ستڪه روزها دیوانه ام می‌ڪندشب‌ه...

اما نمیدانی چه شَب‌هایی سَحَر کردم…🌱😭🕊🥀‌‌‌‌

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط