پارت 10
پارت 10
پادشاهی اژدهانمايان
- چیشد که کارت به اینجا کشید؟
+ به تو چه؟
- هنوزم زبونت تلخه.
ایان کمی عقب تر میره و بلارز و برانداز میکنه. بلارزم از این فرصت استفاده میکنه و با ساق پای راستش به ساق پای چپ ایان ضربه میزنه و وقتی پاش سست شد زانوش و توی شکم ایان میکوبونه.
ایان کمی خم شده و پوزخند میزنه.
- کثافت از حرکت خودم در مقابل خودم استفاده میکنی؟
+ حرکتت؟
- خودم بهت یادش دادم.
بلارز تعجب میکنه و میره تو فکر. به زمین خیره میشه و فکر میکنه. توی این حواسپرتی ایان تقریبا خوب شده و می چرخه و زیر پای بلارز و خالی میکنه. بلارز با باسن زمین می خوره و ایان کف پاشو روی دیوار کنار سر بلارز میذاره.
- بذار یه درس دیگه بهت بدم. هیچوقت حواست توی مبارزه پرت نشه.
و بعدش درست رو به روی بلارز میشینه.
- آشغال عوضی..
ایان می خنده.
- مرض. مرتیکه ی دیوونه.
ایان اشک خنده ی گوشه چشمش و پاک میکنه.
- امروز خیلی بهم خوش گذشت.
+ اگه دستام باز بود حنجرت و جر میدادم.
- آها راس میگی. دستات و یادم رفته بود.
ایان گوشه ی لباس بلارز و میگیره تا بلارز و بچرخونه.
- هوی..
بعدش دستاش و که از پشت بسته شده رو باز میکنه.
- بفرما.
بلارز همینجوری سعی میکنه به یاد بیاره که اون مرد کیه.
- چرا باید همچین کاری کنی؟ نکنه..
تو ایان هستی؟؟ ایان توی پرورشگاه؟؟؟ همونی که قبل از اینکه از طرف گارد سلطنتی به پایتخت برده بشه باهاش دوست بودم؟ تو یه اژدهانمایی؟؟؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ فک کردم مردی.
+ چه عجب بلاخره فهمیدی من کیم. منم از دیدنت خوشحال شدم.
بلارز نیشش وا میشه.
- خب از کجا باید میدونستم؟ حسابی استخون ترکوندیا.
+ ولی تو هنوزم کوچولویی.
- مرض. اژدهای دوهزاری.
+ دسته خر.
- نداری بخر.
هردوتاشون از خنده جر می خورن.
- وای خیلی خوب بود.
+ آره.
- خب بگو ببینم از کی تا حالا اژدهانمایی؟
+ از همون اولش.
- چطور؟؟
+ ببین من وقتی حدودای ۱۰ سالم بود گارد سلطنتی منو بردن پایتخت. یعنی قبل تَرِش خیلی بچه بودم. به خاطر همین نمی تونستم تبدیل بشم.
+ اووو. حالا اون پادشاه چیکارت داشت؟
- هیچی. وقتی فهمید اژدهانمای اصیلم منو اینجا به حالت اژدهاییم زندانیم کرد تا زمانش که رسید تو رو بیاره اینجا و بخورتت و بتونه قدرتای از دست رفتش و وقتی طرد شد دوباره برگردونه. بعدشم منو بخوره.
+ ولی تو چرا یه اژدهانمایی؟
- ظاهرا اونطوری که گفت پدر و مادرم وقتی به دنیا اومدم منو توی دنیای انسانا تو پرورشگاه گذاشتن.
+ عههه..
پادشاهی اژدهانمايان
- چیشد که کارت به اینجا کشید؟
+ به تو چه؟
- هنوزم زبونت تلخه.
ایان کمی عقب تر میره و بلارز و برانداز میکنه. بلارزم از این فرصت استفاده میکنه و با ساق پای راستش به ساق پای چپ ایان ضربه میزنه و وقتی پاش سست شد زانوش و توی شکم ایان میکوبونه.
ایان کمی خم شده و پوزخند میزنه.
- کثافت از حرکت خودم در مقابل خودم استفاده میکنی؟
+ حرکتت؟
- خودم بهت یادش دادم.
بلارز تعجب میکنه و میره تو فکر. به زمین خیره میشه و فکر میکنه. توی این حواسپرتی ایان تقریبا خوب شده و می چرخه و زیر پای بلارز و خالی میکنه. بلارز با باسن زمین می خوره و ایان کف پاشو روی دیوار کنار سر بلارز میذاره.
- بذار یه درس دیگه بهت بدم. هیچوقت حواست توی مبارزه پرت نشه.
و بعدش درست رو به روی بلارز میشینه.
- آشغال عوضی..
ایان می خنده.
- مرض. مرتیکه ی دیوونه.
ایان اشک خنده ی گوشه چشمش و پاک میکنه.
- امروز خیلی بهم خوش گذشت.
+ اگه دستام باز بود حنجرت و جر میدادم.
- آها راس میگی. دستات و یادم رفته بود.
ایان گوشه ی لباس بلارز و میگیره تا بلارز و بچرخونه.
- هوی..
بعدش دستاش و که از پشت بسته شده رو باز میکنه.
- بفرما.
بلارز همینجوری سعی میکنه به یاد بیاره که اون مرد کیه.
- چرا باید همچین کاری کنی؟ نکنه..
تو ایان هستی؟؟ ایان توی پرورشگاه؟؟؟ همونی که قبل از اینکه از طرف گارد سلطنتی به پایتخت برده بشه باهاش دوست بودم؟ تو یه اژدهانمایی؟؟؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ فک کردم مردی.
+ چه عجب بلاخره فهمیدی من کیم. منم از دیدنت خوشحال شدم.
بلارز نیشش وا میشه.
- خب از کجا باید میدونستم؟ حسابی استخون ترکوندیا.
+ ولی تو هنوزم کوچولویی.
- مرض. اژدهای دوهزاری.
+ دسته خر.
- نداری بخر.
هردوتاشون از خنده جر می خورن.
- وای خیلی خوب بود.
+ آره.
- خب بگو ببینم از کی تا حالا اژدهانمایی؟
+ از همون اولش.
- چطور؟؟
+ ببین من وقتی حدودای ۱۰ سالم بود گارد سلطنتی منو بردن پایتخت. یعنی قبل تَرِش خیلی بچه بودم. به خاطر همین نمی تونستم تبدیل بشم.
+ اووو. حالا اون پادشاه چیکارت داشت؟
- هیچی. وقتی فهمید اژدهانمای اصیلم منو اینجا به حالت اژدهاییم زندانیم کرد تا زمانش که رسید تو رو بیاره اینجا و بخورتت و بتونه قدرتای از دست رفتش و وقتی طرد شد دوباره برگردونه. بعدشم منو بخوره.
+ ولی تو چرا یه اژدهانمایی؟
- ظاهرا اونطوری که گفت پدر و مادرم وقتی به دنیا اومدم منو توی دنیای انسانا تو پرورشگاه گذاشتن.
+ عههه..
- ۱۲۰
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط