سنگدل
#سنگدل
part 16
رومی خود را آرام کرد
به اتاقش رفت
لباس راحتی پوشید
یک حمام 30 دقیقه ای کرد و بعد از حمام خوابید
صبح شد
دوباره کار های همیشگی
کارش را شروع کرد
جینو از پله ها پایین آمد
رومی میز را چیده بود
جینو به طرف میز آمد و شروع کرد غذا خوردن
رومی یاد فکر های دیروزش افتاد کمی لرزید
جینو متوجه لرزش رومی از روی ترس شد
نگاهی به رومی کرد
_چته؟؟
بله ارباب
_هوفف خیلی رو اعصابمی
معذرت میخوام ارباب
_گمشو
چشم ببخشید
_سریع تر گمشو
ولی ارباب
جینو فریاد زد
_میری یا نه؟؟
بله چشم ببخشید
رومی سریع آشپزخانه را ترک کرد
همه خدمتکار ها در حال انجام کارهایشان بودند
رومی به اتاق رفت
کسی در اتاق نبود
ترسید
ولی از چه؟
درسته
از آینده
از جینو
میترسید جینو بلایی سرش بیاورد
حس خوبی به آینده نداشت
ولی آیا حسش درست بود؟؟
آیا واقعا جینو بلایی سرش میاورد؟؟
شاید
احتمالش بود
ولی رومی علاوه بر خودش از آینده تمامی خدمتکاران میترسید
رومی همانطور در فکر بود که خوابش برد
چند ساعتی گذشت
بعد از گذشت چند ساعت بیدار شد
نگاهی به ساعت کرد
ساعت 8 شب بود
ترسید
دوباره
سریع بلند شد و بیرون از اتاق رفت
تمامی خدمتکاران رو به روی جینو ایستاده بودند
رومی سریع به سمتشان رفت و در صف ایستاد
_چه عجب خانم رومی
معذرت میخوام ارباب کمی خسته بودم خوابم برد ببخشید
_ساکت شو دختره پرو
ببخشید
جینو فریاد زد
_نگهبانان
رومی ترسید
نگهبانان رومی را گرفتند
_ببریدش زیر زمین
ارباب لطفا
_ساکت شو
رومی از همین میترسید
از چیزی که میترسید سرش آمد
بیشتر نگران شد
بیشتر ترسید
مخصوصا الان که نگهبانان او را به زیر زمین می بردند
رومی میدانست فریاد زدن و التماس کردن فایده این ندارد
پس سکوت کرد و گریه کرد
ادامه دارد......
part 16
رومی خود را آرام کرد
به اتاقش رفت
لباس راحتی پوشید
یک حمام 30 دقیقه ای کرد و بعد از حمام خوابید
صبح شد
دوباره کار های همیشگی
کارش را شروع کرد
جینو از پله ها پایین آمد
رومی میز را چیده بود
جینو به طرف میز آمد و شروع کرد غذا خوردن
رومی یاد فکر های دیروزش افتاد کمی لرزید
جینو متوجه لرزش رومی از روی ترس شد
نگاهی به رومی کرد
_چته؟؟
بله ارباب
_هوفف خیلی رو اعصابمی
معذرت میخوام ارباب
_گمشو
چشم ببخشید
_سریع تر گمشو
ولی ارباب
جینو فریاد زد
_میری یا نه؟؟
بله چشم ببخشید
رومی سریع آشپزخانه را ترک کرد
همه خدمتکار ها در حال انجام کارهایشان بودند
رومی به اتاق رفت
کسی در اتاق نبود
ترسید
ولی از چه؟
درسته
از آینده
از جینو
میترسید جینو بلایی سرش بیاورد
حس خوبی به آینده نداشت
ولی آیا حسش درست بود؟؟
آیا واقعا جینو بلایی سرش میاورد؟؟
شاید
احتمالش بود
ولی رومی علاوه بر خودش از آینده تمامی خدمتکاران میترسید
رومی همانطور در فکر بود که خوابش برد
چند ساعتی گذشت
بعد از گذشت چند ساعت بیدار شد
نگاهی به ساعت کرد
ساعت 8 شب بود
ترسید
دوباره
سریع بلند شد و بیرون از اتاق رفت
تمامی خدمتکاران رو به روی جینو ایستاده بودند
رومی سریع به سمتشان رفت و در صف ایستاد
_چه عجب خانم رومی
معذرت میخوام ارباب کمی خسته بودم خوابم برد ببخشید
_ساکت شو دختره پرو
ببخشید
جینو فریاد زد
_نگهبانان
رومی ترسید
نگهبانان رومی را گرفتند
_ببریدش زیر زمین
ارباب لطفا
_ساکت شو
رومی از همین میترسید
از چیزی که میترسید سرش آمد
بیشتر نگران شد
بیشتر ترسید
مخصوصا الان که نگهبانان او را به زیر زمین می بردند
رومی میدانست فریاد زدن و التماس کردن فایده این ندارد
پس سکوت کرد و گریه کرد
ادامه دارد......
- ۲.۰k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط