https://telegram.me/rvazheha
https://telegram.me/rvazheha
کسی چه می داند ؟
شاید همین نسیم ملایمی که پرده های اتاقم را به بازی گرفته تو باشی ...
شاید همین سوی چراغ ،همین آخرین امید خیابان تا صبح ...
شاید همین ستاره ... همین نگاه دزدکی ماه ،از پشت بام ...
شاید همین برگی که آهسته قدم به زمین گذاشت ...
شاید دکمه ی باز پیراهنم ...
شاید صدا ...شاید عطر ... شاید رنگی ...
شاید هجوم خیالی ...
شاید همین لحظه ...همین یک آنی ...
و یا شاید؛
تو همین پرنده ی کوچکی که آرام، لب پنجره ی اتاق نشسته ...
کسی چه میداند تو را ؟
به راستی ،کیستی؟
سیبی سرخ که از دست شاخه ای می افتد به دامن رودی ...
و چرخ زنان و رقصان ...
ده به ده ... آبادی به آبادی ...
یا ابری ، نشسته بر شانه های بادی ...
سیال و بی ادعا ...
که آسمان به آسمان ...
و یا نتی کوتاه از ترانه ی جیرجیرکی میان باغچه ای ...
که گوش به گوش ...
کسی چه میداند ؟
شاید اولین جرعه ی تلخ همین قهوه ...
یا آخرین دانه ی سرخ انار ...
شاید به کوتاهی یک نفس ...
شاید به بلندای یک شب ...
شاید به سردی دانه ی برفی ...
و یا به گرمی آغوش دخترکی ...
نمیدانم ...
شاید همین اشک ،همین شعر چکیده از چشم ...
همین سروده ...همین جمله ...همین واژه .. شاید همین حرف تو باشی ... آه ...چه کسی می داند ؟
که شاید همین آه که کشیدم هم...
یا شاید اصلا من ...
خود من ... شاید خود من تو باشی ...
کسی چه میداند ؟
.
کسی چه می داند ؟
شاید همین نسیم ملایمی که پرده های اتاقم را به بازی گرفته تو باشی ...
شاید همین سوی چراغ ،همین آخرین امید خیابان تا صبح ...
شاید همین ستاره ... همین نگاه دزدکی ماه ،از پشت بام ...
شاید همین برگی که آهسته قدم به زمین گذاشت ...
شاید دکمه ی باز پیراهنم ...
شاید صدا ...شاید عطر ... شاید رنگی ...
شاید هجوم خیالی ...
شاید همین لحظه ...همین یک آنی ...
و یا شاید؛
تو همین پرنده ی کوچکی که آرام، لب پنجره ی اتاق نشسته ...
کسی چه میداند تو را ؟
به راستی ،کیستی؟
سیبی سرخ که از دست شاخه ای می افتد به دامن رودی ...
و چرخ زنان و رقصان ...
ده به ده ... آبادی به آبادی ...
یا ابری ، نشسته بر شانه های بادی ...
سیال و بی ادعا ...
که آسمان به آسمان ...
و یا نتی کوتاه از ترانه ی جیرجیرکی میان باغچه ای ...
که گوش به گوش ...
کسی چه میداند ؟
شاید اولین جرعه ی تلخ همین قهوه ...
یا آخرین دانه ی سرخ انار ...
شاید به کوتاهی یک نفس ...
شاید به بلندای یک شب ...
شاید به سردی دانه ی برفی ...
و یا به گرمی آغوش دخترکی ...
نمیدانم ...
شاید همین اشک ،همین شعر چکیده از چشم ...
همین سروده ...همین جمله ...همین واژه .. شاید همین حرف تو باشی ... آه ...چه کسی می داند ؟
که شاید همین آه که کشیدم هم...
یا شاید اصلا من ...
خود من ... شاید خود من تو باشی ...
کسی چه میداند ؟
.
- ۴.۰k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط