part_11✨️

part_11✨️
لیلی : خب اسم ایشون ویکتور هست و خب یک بچه داره
هه رین : اطلاعات بیشتری بهم بده مثل اینکه سنش چقدره یا اصن همسرش چیشده
لیلی : ما زیاد اجازه نداریم در این باره حرف بزنیم
هه رین نفس کلافه ای کشید و با لحنی عصبی گفت
هه رین : میشه زودتر بهم بگی من حوصله ندارم کسی هم قرار نیست بفهمه اینارو بهم گفتی
لیلی سری تکون داد و ادامه داد
لیلی : همسرشون بخاطر سل فوت کردن ، سن لُرد هم تقریبا سی و خورده ای هستش سال ها قبل جد ایشون از آسیا به ایتالیا مهاجرت کردن و همینجا موندگار شدن
هه رین سری تکون داد
پس یعنی این لُرد ویکتور آسیایی بود ؟
هه رین : تو...تو میدونی من چرا من اینجام
لیلی : خب پسر لُرد بیماریه خاصیه دارن و زمانی که در رُم بودن شما حال ایشون رو بهتر کردید
هه رین : عااا من پزشکم ؟؟؟
لیلی : پزشک ؟
هه رین سری تکون داد و جملشو تصحیح کرد
هه رین : منظورم طبیب بود
لیلی سری تکون داد و همونطور که به کیک نگاه می‌کرد ادامه داد
لیلی : بله شما طبیب هستید و لُرد پیشنهاد دادن تا با ایشون زندگی کنید تا بتونید پسرشون رو بهبود کنید ولی پدر شما قبول نکرد و گفت لُرد باید تضمینی برای خوشبخت بودن شما بهش بده
هه رین سری تکون داد و ادامه ی حرف لیلی رو کامل کرد
هه رین : لُرد هم برنامه ی ازدواج ریخت وتا تضمینی برای خوشبختی من باشه
لیلی هم با هیجان سری تکون داد و منتظر به کیک نگاه کرد
هه رین بلاخره کیک رو جلوی لیلی گزاشت و دوباره به فضای سرسبز بیرون از پنجره نگاه کرد
ایتالیا واقعا قشنگ‌بود
نحو تماشای فضای بیرون برای چندمین بار بود که با صدای لیلی به خودش اومد و نگاهش و سمت اون کشوند
لیلی : بانو لُرد فقط امروز رو اجازه دادند تا تو اتاقتون غذا بخورین از فردا باید با ایشون و پسرشون سر میز و در سالن غذاخوری غذا میل کنید
هه رین سری تکون داد و از پشت میز بلند شد
فکر نمی‌کرد اینطوری بشه واقعا فکرش و نمیکرد
با سوال دیگه ای که توسرش جریان یافت دوباره سمت لیلی برگشت
هه رین : لیلی... تو میدونی اسم من چیه؟
لیلی با چشمای متعجب به هه رین خیره شد
لیلی : یعنی انقدر حالتون بده که حتی اسم خودتون هم بیاد نمیارین ؟؟؟
هه رین سری از رو کلافگی تکون داد چرا این دختر فقط جواب سوالاتشو نمی‌داد؟
هه رین : خب نه همونطور که تو گفتی من طبیبم و خب با چیزایی که گفتی خیلی چیزا یادم اومد الان هم دچار فراموشی کوتاه مدت شدم اگر کمکم نکنی ممکنه تا آخر عمر چیزی یادم نیاد
لیلی که بنظر تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت
لیلی : خب اسم شما لینداس
هه رین‌سری تکون داد و به سمت‌تخت رفت تا کمی بخوابه و بتونه این‌موقعیت‌رو‌ درک‌ کنه....
دیدگاه ها (۱)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این مال توئه؟» 𓂃 ࣪˖...

I love you...But I don't know...How can I say this...to you....

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_74غر زنان دنبالم راه افتاد ....

نماد مرگ پارت اول

رز آبی پارت ۳

part 5🦋فیک:پرنسس کوچولو پادشاه شب👑🌌_________________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط