داستانکوتاه انفجار بزرگ اثر گلشیری
داستانکوتاه .انفجار بزرگ اثر گلشیری .3
گفتم: «آخه نامرد، جمعه را که ازت نگرفتند، دست زن و بچهه ات را بگیر ببر، برو کنار رودخانه. چند تا ساندویچ هم توی راه بگیر تا طلعت ناچار نشود باز غذا درست کند. قلاب هم که داری، بنشین کنار رودخانه، روی یک تکه سنگ.»
توی حرف من دوید که: «بیداری بابا؟»
گفتم: «من شصت و پنج سال و سه ماه است که بیدارم. تو خوابی نامرد.» بعد هم گوشی را گذاشتم. برای همین زنگ نمیزند. حتماً جمعهها تا لنگ ظهر خواب است. صفیه میگوید دو تا بچه ی کنکوری دارد. اگر بخواهد براشان معلم خصوصی بگیرد کم کمش ساعتی سه تومان است.
راست میگوید این صفیه؟ دانشگاه آزاد رشته ی پزشکی ترمی چند میگیرند؟ پس چرا توی روزنامهها همین را حتی نمینویسند؟ اما از من بشنو امینه جان، گیرم که قحطی باشد، گرانی باشد، اما یک چیز دیگر هم هست، یک چیزی که من نمیفهمم. آن پایین یک اتفاقی افتاده. کسی مرده که من صدای تار همسایه را نمیشنوم؟ مدتیست نمیشنوم. یادت هست گفتم: «برو ببین این همسایه ی زیری نمرده باشد؟» گفتی: «نه، صداشان میآید.» گفتم: «من هم میشنوم، آن شب از صدای جیغ زن یا نمیدانم دخترش بیدار شدم، اما آخر نمیزند.» یادت هست که عصرها درست سر ساعت سه و ربع، در گوشه ی بیداد نیم ساعتی میزد؟ تو گفتی تار زدن هم دل و دماغ میخواهد.
دل و دماغ؟ خوب با بیدل و دماغ بزند تا دل و دماغ پیدا کند. نه، خبری هست، یک چیزی هست که صفیه هم نمیداند، تو هم نمیدانی. بیرون که میروی همه اش مواظبی که مبادا بیفتی و مثل آندفعه، لگk خاصره ات بشکند، برای همین دور و برت را خوب نمیبینی. نگاه کن زن، ببین چه خبر شده است؟ پانزده میلیارد سال از آن انفجار بزرگ تا همین حالا هی این سنگ و کلوخها چرخیده اند و هی به هم خوردها ند تا شده اند ما، شده اند دو جوان که دو طرف نیمکت بنشینند و هی یکی بگوید: «چطوری؟» و آن یکی بگوید: «خوبم» و هی کونسرک بیایند کنار هم. آنوقت ما مردم خم نمیشویم زمین را ببوسیم. حرمت باید گذاشت، کفران نعمت میکنند این مردم، نمیرقصند. مثل کهکشان شیری خودمان که هی دور خودش چرخ و نیمچرخ میزند. گوش میکنی امینه آغا؟ این پنجرهها را نگاه کن. توی هر بلوک همین شهرک اکباتان اقلاً دویست تا چهارصد خانوار آدم هست، همه هم پنجرها را بسته اند. تازه اگر هم باز باشد فقط زر زر تلویزیون میآید.
گفتم: «آخه نامرد، جمعه را که ازت نگرفتند، دست زن و بچهه ات را بگیر ببر، برو کنار رودخانه. چند تا ساندویچ هم توی راه بگیر تا طلعت ناچار نشود باز غذا درست کند. قلاب هم که داری، بنشین کنار رودخانه، روی یک تکه سنگ.»
توی حرف من دوید که: «بیداری بابا؟»
گفتم: «من شصت و پنج سال و سه ماه است که بیدارم. تو خوابی نامرد.» بعد هم گوشی را گذاشتم. برای همین زنگ نمیزند. حتماً جمعهها تا لنگ ظهر خواب است. صفیه میگوید دو تا بچه ی کنکوری دارد. اگر بخواهد براشان معلم خصوصی بگیرد کم کمش ساعتی سه تومان است.
راست میگوید این صفیه؟ دانشگاه آزاد رشته ی پزشکی ترمی چند میگیرند؟ پس چرا توی روزنامهها همین را حتی نمینویسند؟ اما از من بشنو امینه جان، گیرم که قحطی باشد، گرانی باشد، اما یک چیز دیگر هم هست، یک چیزی که من نمیفهمم. آن پایین یک اتفاقی افتاده. کسی مرده که من صدای تار همسایه را نمیشنوم؟ مدتیست نمیشنوم. یادت هست گفتم: «برو ببین این همسایه ی زیری نمرده باشد؟» گفتی: «نه، صداشان میآید.» گفتم: «من هم میشنوم، آن شب از صدای جیغ زن یا نمیدانم دخترش بیدار شدم، اما آخر نمیزند.» یادت هست که عصرها درست سر ساعت سه و ربع، در گوشه ی بیداد نیم ساعتی میزد؟ تو گفتی تار زدن هم دل و دماغ میخواهد.
دل و دماغ؟ خوب با بیدل و دماغ بزند تا دل و دماغ پیدا کند. نه، خبری هست، یک چیزی هست که صفیه هم نمیداند، تو هم نمیدانی. بیرون که میروی همه اش مواظبی که مبادا بیفتی و مثل آندفعه، لگk خاصره ات بشکند، برای همین دور و برت را خوب نمیبینی. نگاه کن زن، ببین چه خبر شده است؟ پانزده میلیارد سال از آن انفجار بزرگ تا همین حالا هی این سنگ و کلوخها چرخیده اند و هی به هم خوردها ند تا شده اند ما، شده اند دو جوان که دو طرف نیمکت بنشینند و هی یکی بگوید: «چطوری؟» و آن یکی بگوید: «خوبم» و هی کونسرک بیایند کنار هم. آنوقت ما مردم خم نمیشویم زمین را ببوسیم. حرمت باید گذاشت، کفران نعمت میکنند این مردم، نمیرقصند. مثل کهکشان شیری خودمان که هی دور خودش چرخ و نیمچرخ میزند. گوش میکنی امینه آغا؟ این پنجرهها را نگاه کن. توی هر بلوک همین شهرک اکباتان اقلاً دویست تا چهارصد خانوار آدم هست، همه هم پنجرها را بسته اند. تازه اگر هم باز باشد فقط زر زر تلویزیون میآید.
- ۹۱
- ۲۱ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط