پارت
پارت 19
کوک رفت و قدمهاش کمکم محو شد.
بورام هنوز اونجا ایستاده بود، مثل کسی که قلبش رو توی دست گرفته باشه و رها کرده باشه.
بارون شروع به باریدن کرد، ولی نه روی آسفالت خیابان، روی اشکهایی که از چشم بورام سرازیر میشد.
او خودش رو با دستاش فشار داد، ولی هیچ دردی مثل این نبود.
دردِ دست دادن با کسی که میدونی دیگه هیچ وقت لمسش نمیکنی.
هیچ وقت صدای نفسهاش رو نمیشنوی.
هیچ وقت بوی عطرش، که همیشه یادآور خانه و امنیت بود، دوباره نمیآد.
بورام نشست روی زمین مرطوب، بارون با موهاش مخلوط شد.
دستاش رو روی صورتش گذاشت و زمزمه کرد:
بورام: کوک… نرو…
اما خودش میدونست که اون صدا به گوش هیچکس نمیرسه.
نه به کوک، نه به کسی دیگه.
و این تنهایی، سنگینترین چیزی بود که تجربه کرده بود.
چند دقیقه گذشت، شاید ساعتها.
فقط صدای بارون بود و صدای قلبی که به آرامی میشکست.
بورام آه کشید، سرشو پایین آورد.
یاد روزهایی افتاد که خندیده بودن، جنگیده بودن، کنار هم بودن.
یاد اون لبخند کوتاه کوک، وقتی میگفت: «با هم میتونیم هر چیزی رو تحمل کنیم.»
و حالا… هیچ چیزی باقی نبود جز این سکوت و این خالی بودن.
او بلند شد، بارون لباسش رو خیس کرده بود.
ولی حتی نمیخواست بره زیر سقف، چون هیچ سقفی نمیتونست از غمِ تنهایی و عشقی که نابود شده، محافظتش کنه.
بورام شروع به قدم زدن کرد، هر قدم مثل شکستن یه تیکه از روحش بود.
و توی ذهنش، هر لحظه، تصویر کوک بود؛ قدمهایی که دور میشدند، دستهایی که رها شدند، و اون جملهٔ آخر: «ما دشمنیم.»
این جمله مثل تیغی بود که به عمق قلبش فرو رفته بود.
هر بار که نفس میکشید، تیغ حرکت میکرد، و دردش بیشتر میشد.
شب شد، ولی بورام هنوز توی خیابون قدم میزد.
چراغهای خیابون با قطرههای بارون میرقصیدند و سایههای بلند روی آسفالت افتاده بودند.
او به آسمون نگاه کرد، جایی که ستارهها مثل چشمهای کوک میدرخشیدند، ولی هیچکس نبود که به اون نگاه کنه و لبخند بزنه.
و بورام تنها بود.
کاملاً تنها.
با عشقی که هرگز نمیتونست لمسش کنه، با خاطرهای که هیچ وقت پاک نمیشد.
کوک رفت و قدمهاش کمکم محو شد.
بورام هنوز اونجا ایستاده بود، مثل کسی که قلبش رو توی دست گرفته باشه و رها کرده باشه.
بارون شروع به باریدن کرد، ولی نه روی آسفالت خیابان، روی اشکهایی که از چشم بورام سرازیر میشد.
او خودش رو با دستاش فشار داد، ولی هیچ دردی مثل این نبود.
دردِ دست دادن با کسی که میدونی دیگه هیچ وقت لمسش نمیکنی.
هیچ وقت صدای نفسهاش رو نمیشنوی.
هیچ وقت بوی عطرش، که همیشه یادآور خانه و امنیت بود، دوباره نمیآد.
بورام نشست روی زمین مرطوب، بارون با موهاش مخلوط شد.
دستاش رو روی صورتش گذاشت و زمزمه کرد:
بورام: کوک… نرو…
اما خودش میدونست که اون صدا به گوش هیچکس نمیرسه.
نه به کوک، نه به کسی دیگه.
و این تنهایی، سنگینترین چیزی بود که تجربه کرده بود.
چند دقیقه گذشت، شاید ساعتها.
فقط صدای بارون بود و صدای قلبی که به آرامی میشکست.
بورام آه کشید، سرشو پایین آورد.
یاد روزهایی افتاد که خندیده بودن، جنگیده بودن، کنار هم بودن.
یاد اون لبخند کوتاه کوک، وقتی میگفت: «با هم میتونیم هر چیزی رو تحمل کنیم.»
و حالا… هیچ چیزی باقی نبود جز این سکوت و این خالی بودن.
او بلند شد، بارون لباسش رو خیس کرده بود.
ولی حتی نمیخواست بره زیر سقف، چون هیچ سقفی نمیتونست از غمِ تنهایی و عشقی که نابود شده، محافظتش کنه.
بورام شروع به قدم زدن کرد، هر قدم مثل شکستن یه تیکه از روحش بود.
و توی ذهنش، هر لحظه، تصویر کوک بود؛ قدمهایی که دور میشدند، دستهایی که رها شدند، و اون جملهٔ آخر: «ما دشمنیم.»
این جمله مثل تیغی بود که به عمق قلبش فرو رفته بود.
هر بار که نفس میکشید، تیغ حرکت میکرد، و دردش بیشتر میشد.
شب شد، ولی بورام هنوز توی خیابون قدم میزد.
چراغهای خیابون با قطرههای بارون میرقصیدند و سایههای بلند روی آسفالت افتاده بودند.
او به آسمون نگاه کرد، جایی که ستارهها مثل چشمهای کوک میدرخشیدند، ولی هیچکس نبود که به اون نگاه کنه و لبخند بزنه.
و بورام تنها بود.
کاملاً تنها.
با عشقی که هرگز نمیتونست لمسش کنه، با خاطرهای که هیچ وقت پاک نمیشد.
- ۳۱۴
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط