my ex
my ex
p.57
صبح روز بعد، با صدای پرندهها و نور ملایمی که از پنجره به داخل میتابید، ا.ت از خواب بیدار شد. کنارش، جونگکوک هنوز خواب بود، صورتش توی آرامش عمیقی فرو رفته بود. لبخندی روی لب ا.ت نشست. حس خوبِ داشتنِ کسی که دوستش داری، درست کنار خودت، غیرقابل وصف بود.
آروم از تخت پایین اومد و برای خودش یه لیوان چای دم کرد. روی بالکن رفت و به منظرهی شهر که تازه داشت بیدار میشد، خیره شد. نسیم خنکی صورتش رو نوازش میداد. این حس آرامش، بعد از مدتها درگیری و ترس، مثل یه هدیهی ارزشمند بود.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهای جونگکوک رو شنید. برگشت و دید که با چشمهای نیمهباز به سمتش میاد.
- صبح بخیر...
صداش هنوز کمی گرفته بود. ا.ت با لبخند جواب داد:
+ صبح بخیر عزیزم. خوابیدی؟
-آره، انگار دنیا رو فراموش کرده بودم. ولی الان که اینجام و تو رو کنارم میبینم، حس میکنم روزم کامل شد.
جونگکوک اومد کنار ا.ت ایستاد و دستش رو دور کمرش انداخت، اون رو به خودش نزدیک کرد.
- دیشب... اون لحظه که گفتیم فصل جدید... واقعاً حسش کردم. انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد.
+ منم همینطور. انگار بالاخره یه نفس راحت کشیدم.
- این "نفس راحت" رو میخوام همیشه داشته باشیم. میخوام هیچوقت دیگه اون حس خفقان و ترس رو تجربه نکنیم.
ا.ت سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت و گفت:
+ با تو، میتونم.
جونگکوک لبخندی زد و صورت ا.ت رو توی دستش گرفت.
- ما برای هم ساخته شدیم، ا.ت. شاید دیر فهمیدیم، شاید مسیرمون سخت بود، ولی بالاخره پیدات کردم. و دیگه هیچوقت نمیذارم گم بشی.
ا.ت نگاهش رو بهش دوخت و با تمام وجود گفت:
+ منم همین رو میخوام، جونگکوک.
و توی اون آغوش امن و گرم، یه صبح جدید، با یه حس عمیقتر از عشق و تعهد، براشون شروع شد. فصلی نو، با تمام امیدها و آرزوهایی که حالا دیگه فقط مال خودشون بود.........
ادامه دارد........
p.57
صبح روز بعد، با صدای پرندهها و نور ملایمی که از پنجره به داخل میتابید، ا.ت از خواب بیدار شد. کنارش، جونگکوک هنوز خواب بود، صورتش توی آرامش عمیقی فرو رفته بود. لبخندی روی لب ا.ت نشست. حس خوبِ داشتنِ کسی که دوستش داری، درست کنار خودت، غیرقابل وصف بود.
آروم از تخت پایین اومد و برای خودش یه لیوان چای دم کرد. روی بالکن رفت و به منظرهی شهر که تازه داشت بیدار میشد، خیره شد. نسیم خنکی صورتش رو نوازش میداد. این حس آرامش، بعد از مدتها درگیری و ترس، مثل یه هدیهی ارزشمند بود.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهای جونگکوک رو شنید. برگشت و دید که با چشمهای نیمهباز به سمتش میاد.
- صبح بخیر...
صداش هنوز کمی گرفته بود. ا.ت با لبخند جواب داد:
+ صبح بخیر عزیزم. خوابیدی؟
-آره، انگار دنیا رو فراموش کرده بودم. ولی الان که اینجام و تو رو کنارم میبینم، حس میکنم روزم کامل شد.
جونگکوک اومد کنار ا.ت ایستاد و دستش رو دور کمرش انداخت، اون رو به خودش نزدیک کرد.
- دیشب... اون لحظه که گفتیم فصل جدید... واقعاً حسش کردم. انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد.
+ منم همینطور. انگار بالاخره یه نفس راحت کشیدم.
- این "نفس راحت" رو میخوام همیشه داشته باشیم. میخوام هیچوقت دیگه اون حس خفقان و ترس رو تجربه نکنیم.
ا.ت سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت و گفت:
+ با تو، میتونم.
جونگکوک لبخندی زد و صورت ا.ت رو توی دستش گرفت.
- ما برای هم ساخته شدیم، ا.ت. شاید دیر فهمیدیم، شاید مسیرمون سخت بود، ولی بالاخره پیدات کردم. و دیگه هیچوقت نمیذارم گم بشی.
ا.ت نگاهش رو بهش دوخت و با تمام وجود گفت:
+ منم همین رو میخوام، جونگکوک.
و توی اون آغوش امن و گرم، یه صبح جدید، با یه حس عمیقتر از عشق و تعهد، براشون شروع شد. فصلی نو، با تمام امیدها و آرزوهایی که حالا دیگه فقط مال خودشون بود.........
ادامه دارد........
- ۵۴۳
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط