khiyanat duroqhin
khiyanat duroqhin
𝚙𝚊𝚛𝚝10
مینجی.. من کار ندارم یا تا امشب اون مادر**** رو پیدا میکنین یا انشالله همو تو جهنم ملاقات میکنیم
هایین.. اما خانوم...
مینجی.. همین که گفتممم
و سریع از اون فضا تخمی بیرون میزنه و به سمت عمارت راه میوفته بعد چند مین میرسه و کل اتفاق های امروز و برای دیانا و بورام میگه و بعد با کلافگی به سمت اتاقش میره بعد سه مین در اتاق دخترک به صدا در میاد به سمت در میره و درو باز میکنه
دیانا.. اجازه هست بیام داخل
ا.ت.. بیا عزیزم
دیانا.. اومم یه نظر دارم میتونی اون مافیارو گیر بیاری
🧠هرچند میدونم اون یه مافیاست که به گذشتت ربط داره
ا.ت.. خب؟
دیانا.. نه دیگه یه شرط داره اونم اینه که گذشتت و از زبون خودت بشنوم
ا.ت.. چه گیری به این موضوع دادی😐
دیانا.. اوماااا(مضلوم)
ا.ت.. خب چشماتو اونجوری نکن بشین من برم یه چیزی بیارم بعد...که ا.ت از اتاق میاد بیرون.. و به سمت اشپزخونه میره و دوتا شیرموز برمیداره و دوباره میره سمت اتاق
ا.ت.. خب اماده ای؟
دیانا.. اوم... که ا.ت شیرموزو میده به دیانا و میشینه روی تخت کنار دیانا
ا.ت.. خب این دختری که میبینی یه دختر ۱۵ ساله ای بود که پسر عموش قصد دست درازی بهشو داشت ولی موفق نشد اون دختر نصف قلبش سوخت چون واقعا پسر عموش و دوست داشت اونا همو دوست داشتن ولی پسر عموش قصدش یه چیز دیگه بود بابابزرگشون که از این قضیه کامل با خبر میشه اون دختر و میفرسته کره که به همه میگن اون برای تحصیلات میره کره
این دختر کوچولو با هزار بدبختی پول دانشگاهشو جور میکرد چون دوست نداشت از بابابزرگش پول بگیره اون برای نوه اش هرکاری میکرد ولی اون دختر کوچولو دوست نداشت وقتی میاد خونه از هر جایی تحقیر بشه مخصوصا از اون پسر عموی کثیفش پس هرکاری میکرد تا زندگیشو خودش بسازه نه بابابزرگش
اون پرسنل یه کافه بود ولی
پول و حقوق زیادی نداشت باز هم با همون حال کلاس اموزشی میرفت تا هر مادر به خطایی بهش دست نزنه و نزدیکش نشه ولی خب یه مشکل اینجا بود
پول
اون برای این یه مورد هرکاری میرد
"که یه قطره اشک از گونش سر میخوره همون قطره اشکی که سالها توی اون چشم بود و منتظر یه شروع بود شروع یه بغض و بغض بدی به گلوش چنگ میزنه"
تا که اون روز دومین مافیا اسیا و به ترتیب شش تا مافیای بعدی با هرزه های دورشون اومدن توی اون کافه کوفتی اونا بابابزرگ اون دختر و رقیب میدونستن رقیب هه؟
رقیب نه دشمن خونی جوری باهم دشمنی داشتن که حاضر بودن از جون خودشون بگذرن خلاصه
اون دختر کوچولو رفت تا سفارش هارو بگیره و رئیسشون دست دختر کوچولو و میگیره و میکشه که اون میوفته زمین
اون بی رحم عوضی سرش داد زد.. هه چه هرزه کوچولویی
ا.ت.. من مث دخترای دورت نیستم دستتو بکش
؟.. عه که اینطور هرزه خانوم ... که دستشو میپیچونه و دست دختر کوچولو در میاد و شروع میکنه گریه کردن
؟.. چطور بود؟
که دختر با پاش یه لگد به فک اون میزنه درسته خیلی فکش درد میکرد ولی ب روی خودش نیاورد و عربده زد.. مگه کورین ببرینش
و بادیگارد ها اونو میبرن
اون پسر اونقدر هم عوضی نبود اگه جلوی اون دختر این کارو نمیکرد کل زندگیش تموم میشد لوسی اون دختر هرزه ای بود که پسر داستان ما دوستش داشت ولی اون هرزه چی؟
وقتی پسر داستان ما اون دختر کوچولو و دید میزد، لوسی متوجه شد و قهر کرد که اون پسر حاضر شد اون دختر ناز و کوچولو و تحقیر کنه اونقدرام کوچولو نبود یک سال تفاوت سنی
که بعد یک روز اون پسر لوسی و میبینه که زیر خواب یکی دیگست و پسر داستان ما هیچ وقت حتی باهاش لب نگرفته بود یعنی لوسی نمیذاشت و وقتی اون مستر که فهمید داستان از چه قراره ا.ت اون عروسک خیمه شب بازی و از توی اتاق شکنجه در میاره
؟.. تو از این به بعد توی این خونه زندگی میکنی اونم فقط بخواطر رفع دلتنگی من ، هرکار من بگم میکنی
𝚙𝚊𝚛𝚝10
مینجی.. من کار ندارم یا تا امشب اون مادر**** رو پیدا میکنین یا انشالله همو تو جهنم ملاقات میکنیم
هایین.. اما خانوم...
مینجی.. همین که گفتممم
و سریع از اون فضا تخمی بیرون میزنه و به سمت عمارت راه میوفته بعد چند مین میرسه و کل اتفاق های امروز و برای دیانا و بورام میگه و بعد با کلافگی به سمت اتاقش میره بعد سه مین در اتاق دخترک به صدا در میاد به سمت در میره و درو باز میکنه
دیانا.. اجازه هست بیام داخل
ا.ت.. بیا عزیزم
دیانا.. اومم یه نظر دارم میتونی اون مافیارو گیر بیاری
🧠هرچند میدونم اون یه مافیاست که به گذشتت ربط داره
ا.ت.. خب؟
دیانا.. نه دیگه یه شرط داره اونم اینه که گذشتت و از زبون خودت بشنوم
ا.ت.. چه گیری به این موضوع دادی😐
دیانا.. اوماااا(مضلوم)
ا.ت.. خب چشماتو اونجوری نکن بشین من برم یه چیزی بیارم بعد...که ا.ت از اتاق میاد بیرون.. و به سمت اشپزخونه میره و دوتا شیرموز برمیداره و دوباره میره سمت اتاق
ا.ت.. خب اماده ای؟
دیانا.. اوم... که ا.ت شیرموزو میده به دیانا و میشینه روی تخت کنار دیانا
ا.ت.. خب این دختری که میبینی یه دختر ۱۵ ساله ای بود که پسر عموش قصد دست درازی بهشو داشت ولی موفق نشد اون دختر نصف قلبش سوخت چون واقعا پسر عموش و دوست داشت اونا همو دوست داشتن ولی پسر عموش قصدش یه چیز دیگه بود بابابزرگشون که از این قضیه کامل با خبر میشه اون دختر و میفرسته کره که به همه میگن اون برای تحصیلات میره کره
این دختر کوچولو با هزار بدبختی پول دانشگاهشو جور میکرد چون دوست نداشت از بابابزرگش پول بگیره اون برای نوه اش هرکاری میکرد ولی اون دختر کوچولو دوست نداشت وقتی میاد خونه از هر جایی تحقیر بشه مخصوصا از اون پسر عموی کثیفش پس هرکاری میکرد تا زندگیشو خودش بسازه نه بابابزرگش
اون پرسنل یه کافه بود ولی
پول و حقوق زیادی نداشت باز هم با همون حال کلاس اموزشی میرفت تا هر مادر به خطایی بهش دست نزنه و نزدیکش نشه ولی خب یه مشکل اینجا بود
پول
اون برای این یه مورد هرکاری میرد
"که یه قطره اشک از گونش سر میخوره همون قطره اشکی که سالها توی اون چشم بود و منتظر یه شروع بود شروع یه بغض و بغض بدی به گلوش چنگ میزنه"
تا که اون روز دومین مافیا اسیا و به ترتیب شش تا مافیای بعدی با هرزه های دورشون اومدن توی اون کافه کوفتی اونا بابابزرگ اون دختر و رقیب میدونستن رقیب هه؟
رقیب نه دشمن خونی جوری باهم دشمنی داشتن که حاضر بودن از جون خودشون بگذرن خلاصه
اون دختر کوچولو رفت تا سفارش هارو بگیره و رئیسشون دست دختر کوچولو و میگیره و میکشه که اون میوفته زمین
اون بی رحم عوضی سرش داد زد.. هه چه هرزه کوچولویی
ا.ت.. من مث دخترای دورت نیستم دستتو بکش
؟.. عه که اینطور هرزه خانوم ... که دستشو میپیچونه و دست دختر کوچولو در میاد و شروع میکنه گریه کردن
؟.. چطور بود؟
که دختر با پاش یه لگد به فک اون میزنه درسته خیلی فکش درد میکرد ولی ب روی خودش نیاورد و عربده زد.. مگه کورین ببرینش
و بادیگارد ها اونو میبرن
اون پسر اونقدر هم عوضی نبود اگه جلوی اون دختر این کارو نمیکرد کل زندگیش تموم میشد لوسی اون دختر هرزه ای بود که پسر داستان ما دوستش داشت ولی اون هرزه چی؟
وقتی پسر داستان ما اون دختر کوچولو و دید میزد، لوسی متوجه شد و قهر کرد که اون پسر حاضر شد اون دختر ناز و کوچولو و تحقیر کنه اونقدرام کوچولو نبود یک سال تفاوت سنی
که بعد یک روز اون پسر لوسی و میبینه که زیر خواب یکی دیگست و پسر داستان ما هیچ وقت حتی باهاش لب نگرفته بود یعنی لوسی نمیذاشت و وقتی اون مستر که فهمید داستان از چه قراره ا.ت اون عروسک خیمه شب بازی و از توی اتاق شکنجه در میاره
؟.. تو از این به بعد توی این خونه زندگی میکنی اونم فقط بخواطر رفع دلتنگی من ، هرکار من بگم میکنی
- ۳.۷k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط