تنم

تنم
آغشته به برگ هاست
برگشته ام از جنگل
و تازه فهمیده ام
دوستی ام با شاخه ها به هزارسال پیش برمی گردد
ما
همدیگر را نشناخته خواهیم مرد
در سرزمینی
که غم
خیابان ها را جارو می زند..
تنها چهره ی درخت ها برایم آشناست
در خانه ای با اتاق های کوچکِ درهم
که خاطره ها
چراغ آویزان از سقف را خاموش می کند
به انتظار باد می نشینم
که بی تابانه
برای بوسیدنم پرده ها را کنار می زند..
ما همدیگر را
در آغوش نکشیده خواهیم مرد
و بعد در انبوه خاطره هایی که نداشیم
به هم خیره می مانیم...!
دیدگاه ها (۱)

دلم می گیرد وقتی می بینم او هست.. من هستم.. اما قسمت نیست...

ﺩﺭ ﺁﻏـــــــوش ﺑﮕﯿﺮم ﭼﻮﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻢ ﺭﺍ ﻭ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺭ...

سیبی هستی آویزان از شاخه‌ای در آسمان باور کن عابد نیستم عاشق...

گاهی تصور کن زنی را نه زشت نه زیبا درست شبیه من! زنی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط