شمع ندانست که افروخته بود

شمع ندانست که افروخته بود
پرِ پروانه ندانست چرا سوخته بود

صحبتِ شمع و گل و بلبل و پروانه به صبح
قصه ای تلخ ، که شب بر تن او دوخته بود

همه جا بلبل سر مست به دنبال هوا
بی هوایی چه هوایی به دل اندوخته بود

چهره ی خسته ی پروانه ز راهی بیراه
بستگی چهره او را چه برافروخته بود

گل که احساسِ عجیبی به دلش پر آتش
به گمانم دل او مثل دلم سوخته بود
دیدگاه ها (۲۲)

🎗 ️ من که دیوانه تر از خویش کسی می جستمدستم بگرفتند و به دس...

دامیست که باید بکشاند به گناهمسیبی که تو انداخته باشی سر راه...

چیست این آتش سوزنده که در جان من است ؟چیست این درد جگر سوز ک...

عاشقان هم همه خوابند در این موقع شب…بی گمان یک دل ویران شده ...

#شعر_نو 🕊رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردمآشنای تو دلم بود ...

پارت دوم:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط