در این لحظه تنها یک حس داشت، حس فوران گدازه مانند تمام اح

در این لحظه تنها یک حس داشت، حس فوران گدازه مانند تمام احساساتش.
زمانی که در گلوی خود متوجه سوزش شد، متوجه محل این فوران شد.
آنقدر احساساتش را، افکارش را و تمام وجودش را مخفی کرده بود که دیگر نمی توانست نشان دادنشان را تمام کند‌. فقط می خواست به دیگران بفهماند که چه اتفاقی...چه اتفاقاتی برایش افتاده است. ای کاش بدون نیاز به اجبار متوجه وجود شکسته اش می شدند.
دیدگاه ها (۰)

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۵: پژواکِ سکوت در هزار کیلومترید...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part¹³شش ماه از اولین باری که اِت پایش...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

فصل دومپارت چهاردهم | گفتنِ یک حقیقت سختسه روز گذشت...اما جن...

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

The Fairy's - Monster's wrong love

007-پنهان در مه - پارت ۸۳

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:3بعد کلی بحث بالاخره تهیونگ توانست پسر ...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 39صبح روز بعد، ویولت و هوسوک زودتر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط