ژانر ترسناک هیجان انگیز طراح minas ویراستار مقدمه
، ژانر :ترسناک ،هیجان انگیز طراح: mina_s : ویراستار مقدمه: جمله ای غریب اما ترسناکی است ، عدالت بدون بخشش .کمتر کسی معنی این جمله را میفهمد .خدا آن هم عدالت را ، قدرخطاها را دیده و بخشیده که به نوعی برقرار کرده و هم آن را به دیگران بخشیده .درکی از عدالت بدون بخشش ، عدالت بدون بخشش نداریم .آری .وای از این جمله و وای از عمل به این جمله! خسته و درمانده سعی در برقراری ارتباط با مرکز عملیات می کرد: _ مرکز عملیات؟مرکز عملیات جواب بده
پیشنهاد ما
رمان آوای قلب عاشقم | mobina..a کاربر انجمن نودهشتیا
رمان تیغ گناه | یاسمن رضایی کاربر انجمن نودهشتیا
بخشی از دانلود رمان عاشقانه
جای جای ویلا را گشتند .ویلای یک طبقه که تنها دو اتاق و چندین کمد داشت.تمام خانه را تار عنکبوت بسته محیط داخلش ، بود و فقط نوری از درز و دالان های خانه را روشن کرده بود .دقایق به سرعت سپری میشدند.نمیدانستند چقدر گذشته است که ناگهان آرش با صدای بلند گفت: _ بیایید ببینید چی پیدا کردم! همه دست از گشتن کشیدند و به سمت همان محلی که : رفتند .آرش با خنده گفت ، آرش در آنجا بود _ دیدید گفتم اینجا حال میده؟ ایناهاش! . چرخید، نگاه ها به سمتی که آرش به آن اشاره میکرد تخته ای چوبی و دایره ای شکل که نقوش و علامت های عجیب و غریبی روی آن کشیده بود ،همان شئ پیدا شده توسط آرش بود .احسان زیر لب زمزمه کرد : _ تخته ی احضار ارواح!ثنا با ذوق دستی به هم کوبید و گفت : _ آخ جون! با هیجان ، آرش با لبخند کجی که به دوست دخترش زد گفت : _ همگی پایه اید؟ ثنا و مهلا اعلام آمادگی کردند ؛ اما احسان در ، حسام فکر فرو رفته بود .احضار ارواح؟خارج از چارچوب او بود . ناسلامتی او سرگرد نیروی هوایی بود و مانند دوستان
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
پیشنهاد ما
رمان آوای قلب عاشقم | mobina..a کاربر انجمن نودهشتیا
رمان تیغ گناه | یاسمن رضایی کاربر انجمن نودهشتیا
بخشی از دانلود رمان عاشقانه
جای جای ویلا را گشتند .ویلای یک طبقه که تنها دو اتاق و چندین کمد داشت.تمام خانه را تار عنکبوت بسته محیط داخلش ، بود و فقط نوری از درز و دالان های خانه را روشن کرده بود .دقایق به سرعت سپری میشدند.نمیدانستند چقدر گذشته است که ناگهان آرش با صدای بلند گفت: _ بیایید ببینید چی پیدا کردم! همه دست از گشتن کشیدند و به سمت همان محلی که : رفتند .آرش با خنده گفت ، آرش در آنجا بود _ دیدید گفتم اینجا حال میده؟ ایناهاش! . چرخید، نگاه ها به سمتی که آرش به آن اشاره میکرد تخته ای چوبی و دایره ای شکل که نقوش و علامت های عجیب و غریبی روی آن کشیده بود ،همان شئ پیدا شده توسط آرش بود .احسان زیر لب زمزمه کرد : _ تخته ی احضار ارواح!ثنا با ذوق دستی به هم کوبید و گفت : _ آخ جون! با هیجان ، آرش با لبخند کجی که به دوست دخترش زد گفت : _ همگی پایه اید؟ ثنا و مهلا اعلام آمادگی کردند ؛ اما احسان در ، حسام فکر فرو رفته بود .احضار ارواح؟خارج از چارچوب او بود . ناسلامتی او سرگرد نیروی هوایی بود و مانند دوستان
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۳.۱k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط