رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت شـانـׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـزدهـم)
صدای زنگ تفریح، مثل شمشیر از وسط کلاس گذشت.
بچهها با خوشحالي از سرجاشون پریدن، انگاري که از زندان آزاد شده باشن. من، میا هنوز درگیر، هیجان و ترسی که ناشي از اون اتفاقات کلاس رياضي بودم. ذهنم پر بود از نگاههای خیره بچهها و لبخند مرموز کای. سعی میکردم خودم رو جمع و جور کنم که اِمی، که انگار تمام مدت منتظر بود تا حرف بزنه، با کنجکاوی پرسید: «هی میا، بهت چی گفت اون کایِ مرموز؟ صورتت اول سرخ شد، بعد غافلگیر شدی. قضیه چیه؟»
همونطور که داشتم به اِمی جواب میدادم، یهو حس کردم دستی روی دستم قرار گرفت. سرد و آشنا. سرم رو بلند کردم و با چشمهای سرد و نافذ کای روبرو شدم. قلبم هُری ریخت. بدون هیچ حرفی، انگشتانش دور مچ دستم حلقه شد و با کششی ملایم، من رو از کنار اِمی جدا کرد. اِمی با چشمهای گرد شده نگاه میکرد. صورتش ترکیبی از تعجب و کمی اخم بود. با اعصبانیت دستم رو کشیدم و سعی کردم نگاهم رو از چشمهاي کای بگیرم.
با خونسردی گفتم:«چیه؟ باز چی میخوای؟!» صدایی از گلوم خارج شد، از خودم هم محکمتر بود. انتظار داشتم باز همون لبخند هميشگي کای رو ببینم، اما اینبار چهرهاش یه حالت دیگه داشت. جدي بود، خونسرد و یکم...نگران؟ نگاهش ثابت بود و انگاری که داشت تمام وجودم رو میکاوید.
آروم، و با صدايي که انگار مستقیماً تو گوشم زمزمه میکرد،گفت:« بیا حیاط پشتی، کارت دارم.»
نفس تو سینه ام حبس شد. حیاط پشتي؟ اون هم با این لحن؟! غافلگیر شده بودم. دیگه خبري از بازي و کلک نبود. احساس کردم یه لایه از نقآب کای افتاده. وقتي کای به سمت در حیاط پشتي رفت، اِمی دوباره با اخم برگشت سمتم:« وای میا، اون دیگه چی بود؟ معلومه قضیه چیه؟ بهت گفت چیمیخواد؟!»
با عجله گفتم:«الان برمیگردم.» و به سمت کای دویدم.
وقتی به حیاط پشتی رسیدم، کای به دیوار آجری تکیه داده بود و آسمان خاکستری رو نگاه میکرد. سکوت سنگینی بینمون حاکم بود. جلو رفتم و با همان جدیت، پرسیدم: «خب؟ چی میخواستی بگی؟»
کای به آرومی سرش رو برگردوند و به من نگاه کرد. چشماش دیگه اون برق شیطنت همیشگی رو نداشت. نگاش عمیق بود، انگار که داشت دنبال جوابي در من میگشت. مکث کرد و بعد با صدایی که کمی از همیشه آرومتر بود، شروع به صحبت کرد:
«میا… اون سوال ریاضی پای تخته… فقط یه بهونه بود.»
مکث کرد و نفس عمیقی کشید. «میدونم که از من و این مدرسه متنفر بودی. میدونم که سعی کردی خودت رو از همه دور نگه داری. اما… اون لحظهای که مدیر صدات زد… دیدم که چقدر ترسیدی. مثل اون روزی که…»
کای حرفش رو ادامه نداد، اما من میدونستم به چه روزی اشاره میکنه. اون روزی که اولین بار همدیگرو دیده بودیم و اتفاقی افتاده بود که نباید میافتاد.
«…من نمیتونم دوباره اون اتفاق رو ببینم. اون ترس رو تو چشمات…»
صداش کمی خشدار شده بود. انگار که برای اولین بار داشت چیزی رو اعتراف میکرد که مدتها تو دلش نگه داشته بود.
«خواستم مطمئن بشم که حالت خوبه. خواستم اگه مشکلی هست، خودم اول از همه بفهمم. این درگیریها… دعواها… اینها همهاش یه بازیه. اما چیزی که بین ما… بین من و تو هست… اون فرق داره.»
کای یه قدم به من نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که میتونستم گرمای نفسش رو روی صورتم حس کنم.
«میخوام بدونم… اون روز واقعاً چه اتفاقی افتاد؟ چرا اونقدر از من و همه چی فرار میکنی؟»
نگاش حالا پر از سوال بود، اما دیگه خبری از تهدید یا بازی نبود. فقط نگرانی و یه جور آسیبپذیری که تاحالا ندیده بودمش.
.
.
.
.
.
سلاممم فداتون شمم ببخشید نبودمم امروز ۶ پارت داریمم حمایت کنیدا💗✨
(پـ꩜ـارت شـانـׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـزدهـم)
صدای زنگ تفریح، مثل شمشیر از وسط کلاس گذشت.
بچهها با خوشحالي از سرجاشون پریدن، انگاري که از زندان آزاد شده باشن. من، میا هنوز درگیر، هیجان و ترسی که ناشي از اون اتفاقات کلاس رياضي بودم. ذهنم پر بود از نگاههای خیره بچهها و لبخند مرموز کای. سعی میکردم خودم رو جمع و جور کنم که اِمی، که انگار تمام مدت منتظر بود تا حرف بزنه، با کنجکاوی پرسید: «هی میا، بهت چی گفت اون کایِ مرموز؟ صورتت اول سرخ شد، بعد غافلگیر شدی. قضیه چیه؟»
همونطور که داشتم به اِمی جواب میدادم، یهو حس کردم دستی روی دستم قرار گرفت. سرد و آشنا. سرم رو بلند کردم و با چشمهای سرد و نافذ کای روبرو شدم. قلبم هُری ریخت. بدون هیچ حرفی، انگشتانش دور مچ دستم حلقه شد و با کششی ملایم، من رو از کنار اِمی جدا کرد. اِمی با چشمهای گرد شده نگاه میکرد. صورتش ترکیبی از تعجب و کمی اخم بود. با اعصبانیت دستم رو کشیدم و سعی کردم نگاهم رو از چشمهاي کای بگیرم.
با خونسردی گفتم:«چیه؟ باز چی میخوای؟!» صدایی از گلوم خارج شد، از خودم هم محکمتر بود. انتظار داشتم باز همون لبخند هميشگي کای رو ببینم، اما اینبار چهرهاش یه حالت دیگه داشت. جدي بود، خونسرد و یکم...نگران؟ نگاهش ثابت بود و انگاری که داشت تمام وجودم رو میکاوید.
آروم، و با صدايي که انگار مستقیماً تو گوشم زمزمه میکرد،گفت:« بیا حیاط پشتی، کارت دارم.»
نفس تو سینه ام حبس شد. حیاط پشتي؟ اون هم با این لحن؟! غافلگیر شده بودم. دیگه خبري از بازي و کلک نبود. احساس کردم یه لایه از نقآب کای افتاده. وقتي کای به سمت در حیاط پشتي رفت، اِمی دوباره با اخم برگشت سمتم:« وای میا، اون دیگه چی بود؟ معلومه قضیه چیه؟ بهت گفت چیمیخواد؟!»
با عجله گفتم:«الان برمیگردم.» و به سمت کای دویدم.
وقتی به حیاط پشتی رسیدم، کای به دیوار آجری تکیه داده بود و آسمان خاکستری رو نگاه میکرد. سکوت سنگینی بینمون حاکم بود. جلو رفتم و با همان جدیت، پرسیدم: «خب؟ چی میخواستی بگی؟»
کای به آرومی سرش رو برگردوند و به من نگاه کرد. چشماش دیگه اون برق شیطنت همیشگی رو نداشت. نگاش عمیق بود، انگار که داشت دنبال جوابي در من میگشت. مکث کرد و بعد با صدایی که کمی از همیشه آرومتر بود، شروع به صحبت کرد:
«میا… اون سوال ریاضی پای تخته… فقط یه بهونه بود.»
مکث کرد و نفس عمیقی کشید. «میدونم که از من و این مدرسه متنفر بودی. میدونم که سعی کردی خودت رو از همه دور نگه داری. اما… اون لحظهای که مدیر صدات زد… دیدم که چقدر ترسیدی. مثل اون روزی که…»
کای حرفش رو ادامه نداد، اما من میدونستم به چه روزی اشاره میکنه. اون روزی که اولین بار همدیگرو دیده بودیم و اتفاقی افتاده بود که نباید میافتاد.
«…من نمیتونم دوباره اون اتفاق رو ببینم. اون ترس رو تو چشمات…»
صداش کمی خشدار شده بود. انگار که برای اولین بار داشت چیزی رو اعتراف میکرد که مدتها تو دلش نگه داشته بود.
«خواستم مطمئن بشم که حالت خوبه. خواستم اگه مشکلی هست، خودم اول از همه بفهمم. این درگیریها… دعواها… اینها همهاش یه بازیه. اما چیزی که بین ما… بین من و تو هست… اون فرق داره.»
کای یه قدم به من نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که میتونستم گرمای نفسش رو روی صورتم حس کنم.
«میخوام بدونم… اون روز واقعاً چه اتفاقی افتاد؟ چرا اونقدر از من و همه چی فرار میکنی؟»
نگاش حالا پر از سوال بود، اما دیگه خبری از تهدید یا بازی نبود. فقط نگرانی و یه جور آسیبپذیری که تاحالا ندیده بودمش.
.
.
.
.
.
سلاممم فداتون شمم ببخشید نبودمم امروز ۶ پارت داریمم حمایت کنیدا💗✨
- ۷۴
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط