حکيمي بر سر راهي ميگذشت ديد پسر بچه ايي گربه خود را لب جو
حکيمي بر سر راهي ميگذشت ديد پسر بچه ايي گربه خود را لب جوي ميشويد
گفت گربه را نشور ميميرد
بعد از ساعتي که از ّهمان راه برگشتديد که بعله...
گربه مرده و پسرک به عزاي او نشسته
گفت به تو نگفتم گربه را نشور ميميرد؟
پسرک گفت :برو بابا ازشستن که نمرد
موقع چلاندن مرد .
گفت گربه را نشور ميميرد
بعد از ساعتي که از ّهمان راه برگشتديد که بعله...
گربه مرده و پسرک به عزاي او نشسته
گفت به تو نگفتم گربه را نشور ميميرد؟
پسرک گفت :برو بابا ازشستن که نمرد
موقع چلاندن مرد .
- ۵۴۱
- ۲۶ مهر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط