حکيمي بر سر راهي ميگذشت ديد پسر بچه ايي گربه خود را لب جو

حکيمي بر سر راهي ميگذشت ديد پسر بچه ايي گربه خود را لب جوي ميشويد
گفت گربه را نشور ميميرد
بعد از ساعتي که از ّهمان راه برگشتديد که بعله...
گربه مرده و پسرک به عزاي او نشسته
گفت به تو نگفتم گربه را نشور ميميرد؟
پسرک گفت :برو بابا ازشستن که نمرد
موقع چلاندن مرد .
دیدگاه ها (۴)

چه خوب ميشد اگه دنيا يکم مرد بوداون وقت ميشد سيبيل هاشو چرب ...

از آن روز که رفتيکارت شارژ ها را سيگار ميخرموبا خيابان ها حر...

گاهي وقت ها دلم ميخواد جودي ابوت باشمپر انرژي خنده هايي از ت...

از کسي که نميشناسي بتي درست ميکني ان قدر بزرگکه از ابراهيم ه...

فیک انتقام یا عشق

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

حكيمي بر سر راهي مي‌گذشت. ديد پسر بچه‌اي گربه خود را در جوي ...

میگن بنده خدایی گربه رو داشت میشست یکی بهش گفت گربه رو نشورم...

ماجرای ضرب المثل خر من از کره گی دم نداشت.مردی خری دید به گل...

ددی خشن من chapter 26

Seven (part 9)

bitter and sweet Part 2ات ویوتاکسی گرفتم و رفتم رسیدم خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط