Royal Veil Part روزمرگی زیر تاج

Royal Veil — Part 4: روزمرگی زیر تاج

---
هنگام ظهر، نور خورشید آرام از پنجره‌های بزرگ قصر عبور می‌کرد و روی فرش‌های مرمری نقش می‌بست. تهیونگ روی کاناپه‌ی اتاق نشسته بود و با فنجان قهوه در دستش به برنامه‌ی روز نگاه می‌کرد. صبح‌های او معمولاً با جلسات کوتاه مدیریتی شروع می‌شد، اما ظهر امروز طبق برنامه، کلاس دانشگاه او دیر تر شروع می‌شد.

– جونگکوک، همه چیز آماده است؟
جونگکوک ایستاده بود، یونیفرم ساده و مرتبش، همان نظم همیشگی را نشان می‌داد.
× بله، اعلیحضرت. لباس شما آماده و کیف دانشگاه حاضر است.

– نگفتم دیگه “اعلیحضرت” صدام نزن؟
× چشم، تهیونگ.

با کمی لبخند تلخ، تهیونگ از کاناپه بلند شد و کیفش را برداشت. مسیر دانشگاه کوتاه بود، اما همه چیز تحت نظارت دقیق بود. جونگکوک به آرامی پشت سرش قدم می‌زد، بدون اینکه وارد هرگونه گفت‌وگوی اضافی شود، فقط مراقب بود که فاصله‌ی امن و منظمی بینشان حفظ شود.

در دانشگاه، تهیونگ بدون توجه به نگاه‌های کنجکاو دانشجویان، به کلاس رفت. او مثل یک دانشجوی معمولی ظاهر شده بود، اما هنوز سبک حرکت و اعتماد به نفس او، غرور پرنس بودنش را پنهان نمی‌کرد.

– این کلاس، هنر فلسفی هست، درست؟
× بله، گفت جونگکوک، که این بار کمی نزدیک‌تر بود تا مسیر تهیونگ را کنترل کند.

تهیونگ سری تکان داد و وارد کلاس شد. استاد از او استقبال کرد و بدون هیچ تشریفاتی اجازه داد روی صندلی عقب کلاس بنشیند. تهیونگ دفترش را باز کرد و شروع به یادداشت برداری کرد، اما گه‌گاهی نگاهش به بیرون پنجره می‌دوید، به پرتو های خورشید که روی حیاط می‌تابید.

جونگکوک کنار در ایستاده بود، با نگاه مراقب و آرام. هیچ حرکت پرنس را از دست نمی‌داد. او این فاصله‌ی دقیق بین محافظ و فرد مورد محافظت را حفظ می‌کرد، اما ذهنش کمی درگیر شده بود: تهیونگ واقعاً وقتی خودش باشد، چقدر آرام و متفاوت است.

بعد از کلاس، تهیونگ به سالن غذاخوری رفت و ساندویچ ساده‌ای برداشت. هیچ توجهی به نگاه‌های دیگر دانشجویان نکرد، فقط آرام نشست و شروع به خوردن کرد. جونگکوک کنار او ایستاده بود و مراقب بود کسی مزاحم نشود، اما از کنارش فاصله گرفت تا تهیونگ بتواند حس آزادی داشته باشد.

× می‌خوای بعد از کلاس به کتابخانه برویم؟
– نه، امروز وقت ندارم. پروژه‌ی گروهی دارم، گفت تهیونگ و با نگاهی سریع به دفترش ادامه داد: – ولی ممنون که پیشنهاد دادی.

ساعت‌ها آرام گذشت. در مسیر بازگشت به قصر، تهیونگ سرش را به پنجره تکیه داد و به خیابان‌های شلوغ نگاه کرد. هنوز درونش کمی تنش بود، اما کمی هم حس آزادی می‌کرد، حتی در همین روز ساده.

جونگکوک سکوت کرده بود، رانندگی می‌کرد و هر حرکت تهیونگ را زیر نظر داشت، همان‌طور که همیشه انجام می‌داد. اما این بار، نگاهش کمی طولانی‌تر بود؛ انگار می‌خواست بیشتر بفهمد که این پرنس پشت همه‌ی نقاب‌ها کیست.

وقتی به قصر رسیدند، تهیونگ بدون هیچ کلمه‌ای از ماشین پیاده شد و به سمت اتاقش رفت. جونگکوک پشت سرش ایستاد، مطمئن شد که در امنیت است، و سپس به دفتر بازگشت.

شب هنگام، تهیونگ در آینه‌ی اتاقش نگاه کرد. هیچ لبخند رسمی نبود، هیچ تاجی روی سرش نبود. فقط خودش بود، آرام و خسته از یک روز ساده دانشگاه. حس کوچکی از رضایت داشت، اینکه امروز توانسته بود کمی واقعی باشد.

و در سکوت اتاق، جونگکوک در دلش فهمید: هر روزی که با تهیونگ می‌گذرد، نه فقط محافظ یک پرنس، بلکه شاهد یک انسان واقعی است.


---

✨ پایان پارت ۴
منتظر باش!
حمایت✨️
دیدگاه ها (۸)

---Royal Veil — Part 5: روز معمولی، نگاه همیشه مراقبصبح همان...

---Royal Veil — Part 6: میان کلاس و سایهٔ خانوادهصبح زود، نو...

ادامه پارت ۳---وقتی وقت خداحافظی رسید، تهیونگ به کودکان و کا...

Royal Veil — Part 3: سایه‌ای از مهربانی---از این به بعد (علا...

تو اون دنیا می بینمت:) p13

تو اون دنیا می بینمت:) p8

‏Sanemi Shinazugawa: (P5)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط