نا آشنا ...

نا آشنا ...


باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شده
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لب های من
تشنه ای سیراب شد ، سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد ، در خواب شد


بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه میخواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن ، که من دیوانه ام
من به او‌ می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ، من ترا بیگانه ام

آه از این دل ، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش را نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا ، کس به آوازش نخواند

** فروغ فرخزاد **
دیدگاه ها (۱)

در دو چشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید در گذرگاه آ...

لطفا کامنت

....

...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر ...

پیمان نقره ای

𝓜𝔂 𝓹𝓲𝓷𝓴 --² ــ چرا همون حرفایی رو میزنی که می‌خوام بشنوم ؟ چ...

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

#ارباب‌سنگدل #پارت_5ویوی ا.ت : صبح با ضربه ای به سرم. از خ...

آپدیت توییتر اسکیز

بالاتر از اتمسفر

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط