رززخمیمن

#رز_زخمی_من
Part. 101

*نور کم‌رنگ صبح از لای پرده‌های ضخیم اتاق هتل می‌تابید. ات چشماشو آروم باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشه هنوز روی تخت خواب نرمیه که بوی عطر جونگکوک تو تمام ملحفه‌ها پیچیده. یه نفس عمیق کشید، انگار هنوزم گرمای دیشب توی پوستش مونده بود.
آروم از تخت بلند شد، رفت سمت دشتشویی،با چشمای خواب الود مسواک میزد که دستی زیر لباس خوابش رفت.جونگکوک صورت خواب آلودش رو توی گردن ات فرو برد. ات موهاش روی شونه‌هاش ریخته بود. نگاهی به آینه‌ی روبه‌رو انداخت. لبخند کوچیکی نشست روی لبش، لبخندی که سعی می‌کرد پنهونش کنه، اما نمی‌شد. گوشی جونگکوک زنگ خورد و، جونگکوک برای جواب دادنش رفت.
رفت سمت سینک، آب سرد رو باز کرد و صورتش رو شست. بخار خنک با هوای مطبوع صبح قاطی شد. با حوله‌ی سفید کوچیکی صورتش رو خشک کرد، بعد به روتین همیشگیش رسید کرم آبرسان، کمی رژ لب کمرنگ، موهایی که با دقت جمع می‌کرد بالا و یه شونه‌ی نقره‌ای کوچیک زد که ازش برق می‌زد.*

*صدای ملایم تلفن اتاق اومد، پشت خط صدای رسپشن بود؛ گفت که شام برای ساعت هشت شب رزرو شده. یه لبخند محو زد و داخل آینه به خودش گفت:*

ات. فکر کنم واقعا جدی بود...

*غروب شده بود. ات حدود نیم ساعت کنار پنجره‌ی هتل نشست، منظره‌ی شهر زیر نور نارنجی آفتاب رو نگاه می‌کرد. بعد بلند شد، کمد رو باز کرد و بین لباس‌هایی که از سفر آورده بود دوتا گزینه رو بیرون کشید: یه لباس مشکی ساده و یه لباس ساتن شرابی رنگ. مکث کرد، انگشت‌هاش روی پارچه‌ی شرابی لغزید.*

ات. خودش گفت «شب خاص»... پس خاص میپوشم.

*موهاش رو باز گذاشت، با چند موج نرم. عطر مورد علاقه‌ش رو زد — همون عطری که اولین‌بار وقتی جونگکوک دیده بودش زده بود. یه جفت گوشواره‌ی کوچک مرواریدی انداخت و به خودش توی آینه نگاه کرد. قلبش تندتر می‌زد. نه از ترس، از انتظار.
درب اتاق رو که باز کرد، جونگکوک اونجا بود کت خاکستری روشن، با لبخندی که انگار همه‌ی اضطراب ات رو در لحظه پاک کرد.*

جونگکوک. دیدم گفتی باید فکر کنی، ولی... امیدوارم جوابت "آره" باشه.

ات. فقط برای اینکه قول دادی بهترین شب عمرم باشه.

*اون لبخند زد، دستشو دراز کرد، و وقتی ات اونو گرفت، هردوشون وارد شبی شدن که قرار بود نقطه‌ی عطف داستانشون باشه...*
#فیک
دیدگاه ها (۰)

#رز_زخمی_من Part. 102*هوای شب خنک بود و خیابون‌های اطراف هت...

#رز_زخمی_من Part. 103*آخرین جرعه‌ی نوشیدنی رو نوشیدن و صدای...

#رز_زخمی_من part. 100*ات یهو پشیمون شد و رفت حموم،بعد از با ...

#رز_زخمی_من part. 99*بعد از مهمانی، سکوت سنگینی بین جونگکوک ...

#رُز_زخمی_من part. 77*جونگکوک با دهان پر از بستنی خندید.لاذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط