ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیم بی*قرار روزهای عاشقی
هرکجا زلفی پریشان شد،گمان کردم تویی
سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دست گل*ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سردرگریبان شد،
گمان کردم تو تویی
کشته*ای درپای خود دیدی یقین کردی منم
سایه*ای برخاک مهمان شد،
گمان کردم تویی
دیدگاه ها (۳)

#الهی#انرژی_مثبت #امید#آرامش #پشتکار .... زنی زیبا و نازا پی...

بنویسید که جز خون خبری نیست که نیستبه تن این همه سردار سری ن...

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیستبی گمان دردل من جای کسی هست ک...

اینکه غم دنیا به دلم هست مهم نیستدنیا شده یک کوچه بن بست مهم...

🌸ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشتچشم آهوها هراسان شد، گمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط