#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟏
جونگکوک:الو جونم نازانم چطوری.
مری:پسرم کوک من خوبم تو تهیونگ چطورین خوب خوابیدین.
جونگکوک:اره مامان جون ماهم خوبیم و خیلی خوب خوابیدیم.
مری:خوبه عزیزم.
جونگکوک:کاری داشتی نازم.
مری:اها راست میگی کلا یادم رفت، بدو بیا خونه که یه مهمون داریم که تو خوب میشناسیش.( خنده)
جونگکوک:مهمون؟ مگه کی اومده که من میشناسمش( همونطور که گیج به تهیونگ نگاه میکرد گفت)
مری:سورپرایزه زود بیا خونه راستی به پسرم تهیونگم بگو بیاد.

تا جونگکوک خواست حرفی بزنه گوشی قطع شد.
مات به صفحه گوشی نگاه کرد، یعنی کی اومده بود.

به تهیونگ نگاه کرد که داشت با لبخند نگاهش میکرد.

تهیونگ:مامانت چی میگه.
جونگکوک:میگه یه مهمون خیلی خاص داریم که من میشناسمش، ولی اون کیه.
جونگکوک رفت کنار تهیونگ نشست.

تهیونگ:میگه بیاین خونه.
جونگکوک:اره باید بریم و گفت توهم باهام بیای.
تهیونگ:معلومه منم میام،دیگه تنهات نمیزارم.
جونگکوک جلو رفت و بو.سه ای رو لپ تهیونگ گزاشت.
تهیونگ:از این بو.سا زیاد میخام بانی کوچولو.
جونگکوک:باشه حالا پاشو حاضر شیم بریم دیگه وگرنه مامان دعوامون میکنه.

هردو پاشدن و رفتن به اتاق های خودشون جونگکوک یک شلوار گشاد مشکی و یک تیشرت خاکستری پوشید نخواست زیاد تیپ بزنه چون میرفت خونه شون دیگه وقتی حاضر شد بدو بدو رفت به سمت اتاق تهیونگ و بدون در زدن وارد شد و با چیزی که دید چشماش از حدقه زد بیرون، تهیونگ لخت بود و فقط یک شلوار داشت، بالا تنش در معرض دید جونگکوک منحرف بود،جونگکوک ناخواسته رفت سمت، تهیونگ پشتش به کوک بود و این باعث میشد جونگکوک بیشتر تهیونگ رو ببینه و براش غش و ضعف بره، اروم دستشو اورد بالا و روی کمر سفت و برنزه ی تهیونگ کشید حس خوبی بهش میداد ولی تهیونگ زود چرخید و دستش تو هوا موند، و حالا با سیکس پک های برجسته ی تهیونگ مواجه شد، اب دهنش رو اروم قورت داد، داشت به خودش لعنت میفرستاد که چطور انقدر زود وا داده اونم در مقابل چند تا عضله.
اخه محض رضای فاک اینا که عضله نبودند چیزی فراتر از تصورات جونگکوک بودند، درسته خودشو عضله داشت ولی به پای این اندام تهیونگ نمیرسیده اروم نگاهشو از روی شکم و بعد سی.نه های تهیونگ اورد بالا و مستقیم به چشماش نگاه کرد.
تهیونگ از اون موقع داشت با نیشخند دیوثانه ای نگاش میکرد و همین باعث شد جونگکوک سرخ بشه و چرت بگه.

جونگکوک:سلام

همین یدونه کلمه ی عجیب کافی بود تا خنده ی تهیونگ که هیچ شباهتی با قهقه نداشت بره رو هوا.
جونگکوک با خجالت بهش خیره شد و سرشو از روی شرم انداخت پایین.
که ناگهان تهیونگ از کمر کوک گرفت و به سمت خودشو کشوندش و باعث شد دستای کوک روی سی.نه های تهیونگ قرار بگیره.
جونگکوک اب دهنشو قورت داد و به چشمای تهیونگ خیره شد.

تهیونگ:خجالت نکش نفسم کل این بدنی که میبینی متعلق به توعه.( نیشخند)

جونگکوک سرشو انداخت پایین و خنده ای کرد که تهیونگ دستشو برد زیر چونش و اروم اورد بالا.

تهیونگ:گفتم که خجالت نکش، باشه؟
جونگکوک:باشه.

تهیونگ با نیشخند پیراهنش رو از کنار تخت برداشت و داد دست کوک.

جونگکوک:اینو چیکار کنم( گیج)
تهیونگ:ازت میخام بدی تنم.
جونگکوک:چی، مگه بچه ای خودت که دست داری خودت بپوش.
تهیونگ:میخام دوست پسرم بده تنم.

جونگکوک با شنیدن اون کلمه قلبش ایستاد، یع.یعنی الان تهیونگ دوست پسرش بود، از ذوق زیاد چشماش برقی زد.

جونگکوک:باشه

اروم پیراهن تهیونگ رو داد تنش و دکمه هاش رو بست و سنگینی نگاه تهیونگ رو همش حس میکرد ولی مهم نبود چون عادت داشت.

جونگکوک:تموم شد، وقتشه بریم دیگه.
___

هردو تو ماشین نشسته بودند و جونگکوک از پشت شیشه داشت خیابون رو نگاه میکرد و تهیونگم همینطور که رانندگی میکرد نگاهشو هر از گاهی به کوک میداد.

که با توقف یک دفعه ایه ماشین کوک سرشو چرخوند طرف تهیونگ.

جونگکوک:چرا وایسادیم هنوز که نرسیدیم.
تهیونگ:میدونم نفسم ولی باید یچیزی بخرم الان میام.
جونگکوک:باشه ولی زود بیا.

تهیونگ از ماشین خارج شد و وارد یک سوپری شد بعد از چند دقیقه همراه با یک پلاستیک پر از خوراکی وارد ماشین شد.
جونگکوک نگاهشو به پلاستیک داد.

جونگکوک:اینا مال منن.
تهیونگ:اره رفتم برات شیرموز لواشک پاستیل و شکلات خریدم.
جونگکوک از ذوق زیاد پرید بغل تهیونگ و زود ازش جدا شد.
جونگکوک:ممنونم تهیونگی حالا راه بیوفت که دیرمون شد.
تهیونگ خنده ای کرد و راه افتاد.
_.
دیدگاه ها (۳)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:52دم در امارت بودند تهیونگ کلید زنگ رو ف...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟐درست دیده بود او.اون لینا بود، اصلا با...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟎.جونگکوک لپاش گل انداخت و همینکه تهیون...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟎جونگکوک با اعصبانیت از بغل تهیونگ اومد...

« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »« پارت سیزدهم » کوک صبح با دل درد شدیدی بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط