---

---

# 🌸 قسمت ۹: کتابخانه اسرارآمیز 📚

همه به سمت کتابخونه حرکت کردن. راه طولانی بود و تونلهای زیرزمینی زیادی داشت. آنیا نقشه رو توی دستش گرفته بود و جلو میرفت.

بکی گفت:
— «فکر میکنی خانم رضایی هم داره میره کتابخونه؟»

آیدن گفت:
— «احتمالاً. ولی ما باید زودتر برسیم.»

کیان گفت:
— «ولی صبر کن... اگه سنگ توی کتابخونهست، چرا اینقدر راحت پیداش میشه؟ مگه قرار نبود مخفی باشه؟»

آنیا به نقشه نگاه کرد و گفت:
— «صبر کن... یه چیز عجیبه. توی نقشه، کتابخونه با یه علامت خاص مشخص شده. ولی این علامت...»

آنیا مکث کرد و با دقت نگاه کرد.

آنیا گفت:
— «این علامت یعنی یه جای مخفی توی کتابخونه. نه خود کتابخونه.»

دامیان گفت:
— «یه جای مخفی؟ مثل یه اتاق پنهان؟»

آنیا گفت:
— «آره. احتمالاً یه اتاقی که فقط با یه راه خاص میشه واردش شد.»

بالاخره به کتابخونه رسیدن. کتابخونه بزرگ و قدیمی بود، پر از قفسههای بلند که تا سقف میرسیدن. بوی کاغذ کهنه و چوب به مشامشون میخورد.

بکی با تعجب گفت:
— «وای، اینجا خیلی بزرگه! از کجا باید شروع کنیم؟»

آنیا به اطراف نگاه کرد. بعد متوجه یه چیز عجیب شد — یکی از قفسهها با بقیه فرق داشت. رنگش کمی روشنتر بود.

آنیا گفت:
— «اون قفسه رو ببینید. با بقیه فرق داره.»

همه به سمت قفسه رفتن. آنیا دستش رو روی قفسه کشید و متوجه شد که یه کتاب خاص روی اون قفسهست — کتابی با جلد قرمز که هیچ اسمی روش نبود.

آنیا کتاب رو برداشت و باز کرد. توی کتاب، یه شعر بود:

**«وقتی که ماه کامل بشه،**
**و سایهها کوتاه،**
**کلید حقیقت رو پیدا میکنی،**
**توی قلب کتاب.»**

آنیا با تعجب گفت:
— «قلب کتاب؟ یعنی چی؟»

آیدن به اطراف نگاه کرد و گفت:
— «شاید یعنی وسط کتابخونه؟»

همه به وسط کتابخونه رفتن. اونجا یه میز بزرگ بود که روش یه کتاب بزرگ و باز قرار داشت. کتاب خالی بود — هیچ صفحهای نوشته نداشت.

آنیا گفت:
— «این همون کتابه؟»

آنیا دستش رو روی کتاب گذاشت. ناگهان، کتاب شروع به درخشیدن کرد! صفحهها پر از نوشته شدن و یه نور آبی از کتاب بیرون اومد.

بکی با تعجب گفت:
— «وای! چه خبره؟!»

آنیا با تعجب به کتاب نگاه کرد. توی کتاب نوشته شده بود:

**«برای پیدا کردن سنگ، باید به سوال جواب بدی:**
**قدرت واقعی چیه؟»**

آنیا فکر کرد. بعد گفت:
— «قدرت واقعی... این نیست که بتونی به همه فرمان بدی. قدرت واقعی اینه که بتونی به دیگران کمک کنی تا قویتر بشن.»

ناگهان، کتاب درخشید و یه در مخفی توی دیوار باز شد!

همه با تعجب به در نگاه کردن. پشت در، یه اتاق کوچیک بود که توش یه صندوقچه قدیمی قرار داشت.

آنیا با هیجان گفت:
— «پیداش کردیم!»

همه به سمت صندوقچه رفتن. آنیا صندوقچه رو باز کرد... ولی خالی بود!

آنیا با ناراحتی گفت:
— «خالیه! سنگ اینجا نیست!»

آیدن گفت:
— «صبر کن... شاید یه جای دیگهست.»

ناگهان، صدایی از پشت سرشون اومد:
— «درست حدس زدی، آیدن. سنگ اینجا نیست.»

همه برگشتن. **خانم رضایی** با لبخند حیلهگری پشت سرشون ایستاده بود. و توی دستش... یه سنگ آبی درخشان بود!

آنیا با تعجب گفت:
— «چطور... چطور پیداش کردی؟!»

خانم رضایی خندید:
— «من از همون اول میدونستم که سنگ توی کتابخونهست. فقط منتظر بودم تا تو در مخفی رو باز کنی. تو کار من رو راحت کردی، آنیا جان.»

آنیا با عصبانیت گفت:
— «تو از من استفاده کردی!»

خانم رضایی گفت:
— «البته. تو برای من فقط یه ابزار بودی. و حالا که سنگ رو دارم...»

خانم رضایی سنگ رو بالا گرفت و گفت:
— «...وقتشه که دنیا رو تغییر بدم.»

سنگ شروع به درخشیدن کرد و نور آبی عجیبی همهجا رو گرفت...

**— پایان قسمت ۹ —**

---
دیدگاه ها (۳)

---# 🌸 قسمت ۸: چهره واقعی 🎭از تاریکی، یه نفر بیرون اومد. همه...

رمان های من چطوره

---# 🌸 قسمت ۷: اتاق مادربزرگ 📖درِ آهنی باز شد و همه وارد یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط