زنی را می شناختم

زنی را می شناختم
با قلبش عاشق شد
اما با منطقش ازدواج کرد
حال نانش خوب بود
حال تختخوابش هم
حال شعرهایی که میشنید عالی
و حال عاشقانه هایش هم...
فقط گاهی در آینه قدیه اتاقش
وقتی در زیباییش گم میشد
یک سوال مبهم اسیرش می کرد ؛
چه کسی مرا بیشتر دوست می داشت
آنکه آتش به اجاق خانه ام آورد
یا آنکه در آتش عشقم سوخت...
دیدگاه ها (۴)

حکایت جالبیست!!فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نم...

واسه کسی که نمیخوادبمونه:فقط باید بری کنار... ...

شب ها قبل از خواب ،تلفنت را بردار ، شماره ای که شاید هیچ وقت...

باید یاد بگیری هرطور که شده به هر قیمتی، که از یک جایی به بع...

تک پارتی ایزانا

پارت ۲۷بین راه، اوبیتو گه گاهی برگ ها را به اطراف شوت میکرد....

#سقوط_کرده#پارت_پنجمالستور _چرا مضطربی اعلیحضرت؟ چی باعث شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط