[ادامه...]
[ادامه...]
هوا کمکم رو به سردی میرفت.
جیمین و کوک بعد از چند دقیقه پیادهروی بالاخره به کوچهای رسیدن که خونهی تهیونگ اونجا بود.
جیمین جلوی در ایستاد.
جیمین: مطمئنی هنوز اینجاست؟
کوک: اگه مثل قبل تنبل باشه، آره.
جیمین: خب زنگ بزن.
کوک زنگ رو فشار داد.
...
هیچی.
دوباره زنگ زد.
...
بازم خبری نشد.
جیمین: فکر کنم خوابه.
کوک: معلومه خوابه، ساعت دو نصفهشبه.
کوک این دفعه پشت سر هم زنگ رو فشار داد.
«دینگ... دینگ... دینگ...»
چند ثانیه بعد صدای غرغر از پشت در اومد.
تهیونگ: اگه فروشندهای، فردا بیا...
کوک: تهیونگ! درو باز کن.
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای باز شدن قفل اومد.
«تق...»
در آروم باز شد.
تهیونگ با موهای بههمریخته و چشمهای خوابآلود بهشون خیره شد.
تهیونگ: ...
جیمین: سلام.
تهیونگ: ...
کوک: سلام؟
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، در رو بست.
«تق!»
جیمین: ...
کوک: ...
جیمین: فکر کنم هنوز عصبانیه.
ناگهان دوباره در باز شد.
تهیونگ: نه... داشتم مطمئن میشدم خواب نمیبینم.
چند بار پلک زد.
تهیونگ: شما دوتا... مگه توی تیمارستان نبودین؟
کوک: بودیم.
جیمین: الان نیستیم.
تهیونگ: ...
کوک: میشه اول بذاری بیایم تو، بعد بازجویی کنی؟
تهیونگ آه بلندی کشید.
تهیونگ: بیاین تو... ولی اگه دردسر دنبالتون باشه، خودتون جمعش میکنین.
جیمین لبخند زد.
جیمین: قول میدم.
کوک: من قول نمیدم.
جیمین: خفه شو.
هر سه وارد خونه شدن.
تهیونگ در رو قفل کرد و به سمت آشپزخونه رفت.
تهیونگ: چیزی خوردین؟
جیمین و کوک همزمان جواب دادن.
جیمین: نه.
کوک: آره.
هر دو به هم نگاه کردن.
تهیونگ: بالاخره خوردین یا نه؟
جیمین: اون سوپی که توی تیمارستان دادن رو نمیشه غذا حساب کرد.
کوک: بیشتر شبیه آب گرم بود.
تهیونگ در یخچال رو باز کرد.
تهیونگ: فقط رامن دارم.
چشمهای جیمین برق زد.
جیمین: بده همینم خوبه.
کوک: اینو ببین... تا اسم غذا میاد انگار همه مشکلاتش یادش میره.
جیمین: آدم باید به چیزای مهم زندگی اهمیت بده.
کوک: غذا مهمترین چیز زندگیته؟
جیمین: صددرصد.
تهیونگ با خندهای کوتاه سرش رو تکون داد و قابلمه رو روی گاز گذاشت.
چند دقیقه بعد، هر سه دور میز نشسته بودن.
برای اولین بار بعد از مدتها، نه صدای آژیر میاومد، نه صدای قفل شدن درهای آهنی.
فقط سکوت خونه بود و بخار آرومی که از کاسههای رامن بلند میشد.
جیمین یه لقمه خورد و با رضایت گفت:
جیمین: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
جیمین: اگه یه روز پولدار شدم، یه کامیون رامن برات میخرم.
تهیونگ: اول سعی کن دوباره دستگیر نشی، بعد به کامیون فکر کن.
کوک خندید.
اما چند لحظه بعد، لبخندش محو شد.
کوک: یه مشکل داریم...
تهیونگ و جیمین همزمان بهش نگاه کردن.
کوک: اونا حتماً دنبالمون میگردن.
تهیونگ آروم سر تکون داد.
تهیونگ: میدونم...
کوک: یعنی از امشب، زندگی هیچکدوممون مثل قبل نمیشه...
هوا کمکم رو به سردی میرفت.
جیمین و کوک بعد از چند دقیقه پیادهروی بالاخره به کوچهای رسیدن که خونهی تهیونگ اونجا بود.
جیمین جلوی در ایستاد.
جیمین: مطمئنی هنوز اینجاست؟
کوک: اگه مثل قبل تنبل باشه، آره.
جیمین: خب زنگ بزن.
کوک زنگ رو فشار داد.
...
هیچی.
دوباره زنگ زد.
...
بازم خبری نشد.
جیمین: فکر کنم خوابه.
کوک: معلومه خوابه، ساعت دو نصفهشبه.
کوک این دفعه پشت سر هم زنگ رو فشار داد.
«دینگ... دینگ... دینگ...»
چند ثانیه بعد صدای غرغر از پشت در اومد.
تهیونگ: اگه فروشندهای، فردا بیا...
کوک: تهیونگ! درو باز کن.
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای باز شدن قفل اومد.
«تق...»
در آروم باز شد.
تهیونگ با موهای بههمریخته و چشمهای خوابآلود بهشون خیره شد.
تهیونگ: ...
جیمین: سلام.
تهیونگ: ...
کوک: سلام؟
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، در رو بست.
«تق!»
جیمین: ...
کوک: ...
جیمین: فکر کنم هنوز عصبانیه.
ناگهان دوباره در باز شد.
تهیونگ: نه... داشتم مطمئن میشدم خواب نمیبینم.
چند بار پلک زد.
تهیونگ: شما دوتا... مگه توی تیمارستان نبودین؟
کوک: بودیم.
جیمین: الان نیستیم.
تهیونگ: ...
کوک: میشه اول بذاری بیایم تو، بعد بازجویی کنی؟
تهیونگ آه بلندی کشید.
تهیونگ: بیاین تو... ولی اگه دردسر دنبالتون باشه، خودتون جمعش میکنین.
جیمین لبخند زد.
جیمین: قول میدم.
کوک: من قول نمیدم.
جیمین: خفه شو.
هر سه وارد خونه شدن.
تهیونگ در رو قفل کرد و به سمت آشپزخونه رفت.
تهیونگ: چیزی خوردین؟
جیمین و کوک همزمان جواب دادن.
جیمین: نه.
کوک: آره.
هر دو به هم نگاه کردن.
تهیونگ: بالاخره خوردین یا نه؟
جیمین: اون سوپی که توی تیمارستان دادن رو نمیشه غذا حساب کرد.
کوک: بیشتر شبیه آب گرم بود.
تهیونگ در یخچال رو باز کرد.
تهیونگ: فقط رامن دارم.
چشمهای جیمین برق زد.
جیمین: بده همینم خوبه.
کوک: اینو ببین... تا اسم غذا میاد انگار همه مشکلاتش یادش میره.
جیمین: آدم باید به چیزای مهم زندگی اهمیت بده.
کوک: غذا مهمترین چیز زندگیته؟
جیمین: صددرصد.
تهیونگ با خندهای کوتاه سرش رو تکون داد و قابلمه رو روی گاز گذاشت.
چند دقیقه بعد، هر سه دور میز نشسته بودن.
برای اولین بار بعد از مدتها، نه صدای آژیر میاومد، نه صدای قفل شدن درهای آهنی.
فقط سکوت خونه بود و بخار آرومی که از کاسههای رامن بلند میشد.
جیمین یه لقمه خورد و با رضایت گفت:
جیمین: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
جیمین: اگه یه روز پولدار شدم، یه کامیون رامن برات میخرم.
تهیونگ: اول سعی کن دوباره دستگیر نشی، بعد به کامیون فکر کن.
کوک خندید.
اما چند لحظه بعد، لبخندش محو شد.
کوک: یه مشکل داریم...
تهیونگ و جیمین همزمان بهش نگاه کردن.
کوک: اونا حتماً دنبالمون میگردن.
تهیونگ آروم سر تکون داد.
تهیونگ: میدونم...
کوک: یعنی از امشب، زندگی هیچکدوممون مثل قبل نمیشه...
- ۳۸۲
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط