پارت
پارت ۷
ویو ا/ت
خود خنگم از این کار خندم گرفته بود.
با مامانش میز رو آماده کردیم و نشستیم که شام بخوریم من و کورو کنار هم نشستیم با یه لبخند کوچولو بهش نگاه کردم. ولی اون یه لبخند خیلی خیلی ریز و مصنوعی بهم زد که یه بچه دو ساله هم می فهمید دروغیه. عصبانی نشدم. ناراحت نشدم. برام بی اهمیت نبود. نگران شدم. چرا اینجوری شد یهو. خواستم حرف بزنم ولی ترسیدم ناراحت تر بشه خواستم دستش رو از زیر میز بگیرم اما نکردم خیلی نگران بودم . آروم دستش رو زیر میز لمس کردم که دستش رو کشید و گذاشت رو میز. خیلی دلم شکست ولی نشون ندادم مامانش باهام حرف میزد و من گاهی هم شوخی میکردم و حرفام از کورو...تعریف های خاطره های دروغی بود. خاطره هایی که تو داستانای عاشقانه می خوندم.
با وجود حرفام ....داشتم میشکستم.
ویو نویسنده
ا/ت خیلی از درون خورد شده بود اما تلاشش رو کرد که بروز نده. ا/ت از همه طرف کامل بود فقط چند مشکل کوچیک بود که هیچ کس خبر نداشت. ا/ت زیاد اعتماد به نفس نداره و خیلی احساسیه و استرسیه و وقتی اینجور رفتار ها رو می بینه ناخواسته سناریو های منفی در ذهنش ساخته میشه و از درون منفجر میشه و بدتر از همه ا/ت اگه خیلی به خودش فشار بیاره قلبش شروع به عکس العمل نشان می دهد یا به عبارت دیگه فکر به چیز های منفی براش به شدت خطرناک بود. و حال کم کم فکر های منفی بیشتر و بیشتر می شد.
_____________________
پایان پارت ۷
شرمنده فعلا نمیتونم پارت بزارم ولی بعدا میزارم
ویو ا/ت
خود خنگم از این کار خندم گرفته بود.
با مامانش میز رو آماده کردیم و نشستیم که شام بخوریم من و کورو کنار هم نشستیم با یه لبخند کوچولو بهش نگاه کردم. ولی اون یه لبخند خیلی خیلی ریز و مصنوعی بهم زد که یه بچه دو ساله هم می فهمید دروغیه. عصبانی نشدم. ناراحت نشدم. برام بی اهمیت نبود. نگران شدم. چرا اینجوری شد یهو. خواستم حرف بزنم ولی ترسیدم ناراحت تر بشه خواستم دستش رو از زیر میز بگیرم اما نکردم خیلی نگران بودم . آروم دستش رو زیر میز لمس کردم که دستش رو کشید و گذاشت رو میز. خیلی دلم شکست ولی نشون ندادم مامانش باهام حرف میزد و من گاهی هم شوخی میکردم و حرفام از کورو...تعریف های خاطره های دروغی بود. خاطره هایی که تو داستانای عاشقانه می خوندم.
با وجود حرفام ....داشتم میشکستم.
ویو نویسنده
ا/ت خیلی از درون خورد شده بود اما تلاشش رو کرد که بروز نده. ا/ت از همه طرف کامل بود فقط چند مشکل کوچیک بود که هیچ کس خبر نداشت. ا/ت زیاد اعتماد به نفس نداره و خیلی احساسیه و استرسیه و وقتی اینجور رفتار ها رو می بینه ناخواسته سناریو های منفی در ذهنش ساخته میشه و از درون منفجر میشه و بدتر از همه ا/ت اگه خیلی به خودش فشار بیاره قلبش شروع به عکس العمل نشان می دهد یا به عبارت دیگه فکر به چیز های منفی براش به شدت خطرناک بود. و حال کم کم فکر های منفی بیشتر و بیشتر می شد.
_____________________
پایان پارت ۷
شرمنده فعلا نمیتونم پارت بزارم ولی بعدا میزارم
- ۹.۹k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط