بوی تند الکل و صدای یکنواخت دستگاهها تمام اتاق را پر کر
بوی تند الکل و صدای یکنواخت دستگاهها، تمام اتاق را پر کرده بود.
نور سفید بیمارستان روی پوست رنگپریدهی ا.ت افتاده بود و او را از همیشه شکنندهتر نشان میداد.
هان از وقتی بستری شده بود، تقریباً بیمارستان را ترک نکرده بود.
روی صندلی کنار تخت نشسته بود، آرنجهایش روی زانو و دستهایش گرهخورده؛ انگار اگر فقط کمی شل میگرفت، همهچیز از هم میپاشید.
ا.ت با لبخند ضعیفی نگاهش کرد.
– هنوز اینجایی؟
هان سرش را بالا آورد.
چشمهایش خسته بود، قرمز بود، اما به محض دیدن تو نرم شد.
– اگه برم، خودت دوباره وانمود میکنی حالت خوبه.
– شاید واقعاً خوب باشم.
– نه، تو فقط خیلی خوب بلدی دروغ قشنگ بگی.
ا.ت خیلی آرام خندید. خندهاش کوتاه بود، چون سرفهای خشک دنبال آن آمد.
هان فوراً از جا بلند شد.
– هی… آروم.
دستش را روی لیوان آب گذاشت و نی را نزدیک لبهایش آورد.
– یه جرعه بخور.
تو نگاهش کردی؛ آنقدر آرام، آنقدر طولانی، که دل هان به هم پیچید.
– تو خیلی میترسی، نه؟
هان چند ثانیه چیزی نگفت. بعد با صدایی پایین گفت:
– از همهچی.
– از بیمارستان؟
– نه.
لبخند تلخی زد.
– از اینکه یه روز بیام و تختت خالی باشه.
سکوت بینتان نشست.
نه از آن سکوتهای راحت.
از آنهایی که حقیقت در آن مثل تیغ، آرامآرام پوست را میبُرد.
ا.ت انگشتهایش را از زیر پتوی سفید بیرون آورد.
لاغر، سرد، خسته.
هان فوری دستش را گرفت، انگار این سادهترین و ضروریترین کار دنیاست.
– دکتر چی گفت؟
این را ا.ت پرسید، در حالی که خودش جواب را میدانست.
هان نگاهش را دزدید.
– گفت باید تحت نظر بمونی.
– هان.
– گفت داروها رو عوض میکنن.
– هان جیسونگ.
وقتی اسم کاملش را با آن صدای ضعیف گفتی، دیگر نتوانست فرار کند.
آه بلندی کشید و پیشانیاش را به پشت دست تو تکیه داد.
– گفت وضعیتت… ناپایداره.
این کلمه را انگار با زور از گلویش بیرون کشید.
– ولی گفت هنوز امید هست. من روی همون امید میمونم. فقط همون.
ا.ت آرام به سقف نگاه کرد.
صدای مانیتور، منظم اما شکننده، در اتاق میپیچید.
– من از مردن نمیترسم.
هان سرش را بالا آورد، ناگهانی، تیز.
– اینو نگو.
– دارم حقیقتو میگم.
– من نمیخوام این حقیقتو بشنوم.
ا.ت نگاهش کرد.
در آن نگاه، ترس بود… اما بیشتر از ترس، خستگی. خستگیِ جنگیدن با بدنی که هر روز کمتر شبیه خانه میشد.
– من از این میترسم که تو بعدش چی میشی.
هان انگشتهایش را محکمتر دور دست تو جمع کرد.
فکّش سفت شده بود.
– بعدش وجود نداره. فهمیدی؟
– هان…
– نه.
این بار صدایش شکست.
– من هر کاری میکنم. هر چی لازم باشه. هر دعا، هر درمان، هر معجزهی مسخرهای که وجود داشته باشه. فقط… فقط ازم نخواه تصور کنم نباشی.
اشک بیصدا از گوشهی چشم تو پایین آمد.
هان سریع با انگشت پاکش کرد، انگار حتی اشک تو هم چیزی بود که باید ازت دور میکرد.
– ببین منو.
تو نگاهش کردی.
لبهایش لرزید، اما سعی کرد محکم بماند.
– تو تنها نیستی. حتی یه ثانیه.
– میدونم.
– قول میدم.
– میدونم…
و همین «میدونم» از هر گریهای غمگینتر بود.
آن شب، هان روی همان صندلی کنار تخت خوابش برد.
در وضعیتی ناراحت، با گردنی خمشده و دستی که هنوز دور انگشتهای تو بود.
پرستار که برای چک کردن دستگاهها آمد، لحظهای مکث کرد و با نگاهی پر از دلسوزی آن صحنه را دید:
پسری که انگار با چنگ و دندان به بودنِ کسی چسبیده بود.
نزدیک سحر، ا.ت بیدار شد.
هان خواب بود.
موهایش پریشان، صورتش خسته، و دستش هنوز گرمترین چیز آن اتاق سرد بود.
ادامه دارد.....
10 تا لایک
5 تا کامت
برای پارت بعد
Jennie🐾💙
@JYH_company
#هیونجین #هان #لینو #جونگین #چانگبین #سونگمین #فلیکس #بنگچان #تکپارتی
نور سفید بیمارستان روی پوست رنگپریدهی ا.ت افتاده بود و او را از همیشه شکنندهتر نشان میداد.
هان از وقتی بستری شده بود، تقریباً بیمارستان را ترک نکرده بود.
روی صندلی کنار تخت نشسته بود، آرنجهایش روی زانو و دستهایش گرهخورده؛ انگار اگر فقط کمی شل میگرفت، همهچیز از هم میپاشید.
ا.ت با لبخند ضعیفی نگاهش کرد.
– هنوز اینجایی؟
هان سرش را بالا آورد.
چشمهایش خسته بود، قرمز بود، اما به محض دیدن تو نرم شد.
– اگه برم، خودت دوباره وانمود میکنی حالت خوبه.
– شاید واقعاً خوب باشم.
– نه، تو فقط خیلی خوب بلدی دروغ قشنگ بگی.
ا.ت خیلی آرام خندید. خندهاش کوتاه بود، چون سرفهای خشک دنبال آن آمد.
هان فوراً از جا بلند شد.
– هی… آروم.
دستش را روی لیوان آب گذاشت و نی را نزدیک لبهایش آورد.
– یه جرعه بخور.
تو نگاهش کردی؛ آنقدر آرام، آنقدر طولانی، که دل هان به هم پیچید.
– تو خیلی میترسی، نه؟
هان چند ثانیه چیزی نگفت. بعد با صدایی پایین گفت:
– از همهچی.
– از بیمارستان؟
– نه.
لبخند تلخی زد.
– از اینکه یه روز بیام و تختت خالی باشه.
سکوت بینتان نشست.
نه از آن سکوتهای راحت.
از آنهایی که حقیقت در آن مثل تیغ، آرامآرام پوست را میبُرد.
ا.ت انگشتهایش را از زیر پتوی سفید بیرون آورد.
لاغر، سرد، خسته.
هان فوری دستش را گرفت، انگار این سادهترین و ضروریترین کار دنیاست.
– دکتر چی گفت؟
این را ا.ت پرسید، در حالی که خودش جواب را میدانست.
هان نگاهش را دزدید.
– گفت باید تحت نظر بمونی.
– هان.
– گفت داروها رو عوض میکنن.
– هان جیسونگ.
وقتی اسم کاملش را با آن صدای ضعیف گفتی، دیگر نتوانست فرار کند.
آه بلندی کشید و پیشانیاش را به پشت دست تو تکیه داد.
– گفت وضعیتت… ناپایداره.
این کلمه را انگار با زور از گلویش بیرون کشید.
– ولی گفت هنوز امید هست. من روی همون امید میمونم. فقط همون.
ا.ت آرام به سقف نگاه کرد.
صدای مانیتور، منظم اما شکننده، در اتاق میپیچید.
– من از مردن نمیترسم.
هان سرش را بالا آورد، ناگهانی، تیز.
– اینو نگو.
– دارم حقیقتو میگم.
– من نمیخوام این حقیقتو بشنوم.
ا.ت نگاهش کرد.
در آن نگاه، ترس بود… اما بیشتر از ترس، خستگی. خستگیِ جنگیدن با بدنی که هر روز کمتر شبیه خانه میشد.
– من از این میترسم که تو بعدش چی میشی.
هان انگشتهایش را محکمتر دور دست تو جمع کرد.
فکّش سفت شده بود.
– بعدش وجود نداره. فهمیدی؟
– هان…
– نه.
این بار صدایش شکست.
– من هر کاری میکنم. هر چی لازم باشه. هر دعا، هر درمان، هر معجزهی مسخرهای که وجود داشته باشه. فقط… فقط ازم نخواه تصور کنم نباشی.
اشک بیصدا از گوشهی چشم تو پایین آمد.
هان سریع با انگشت پاکش کرد، انگار حتی اشک تو هم چیزی بود که باید ازت دور میکرد.
– ببین منو.
تو نگاهش کردی.
لبهایش لرزید، اما سعی کرد محکم بماند.
– تو تنها نیستی. حتی یه ثانیه.
– میدونم.
– قول میدم.
– میدونم…
و همین «میدونم» از هر گریهای غمگینتر بود.
آن شب، هان روی همان صندلی کنار تخت خوابش برد.
در وضعیتی ناراحت، با گردنی خمشده و دستی که هنوز دور انگشتهای تو بود.
پرستار که برای چک کردن دستگاهها آمد، لحظهای مکث کرد و با نگاهی پر از دلسوزی آن صحنه را دید:
پسری که انگار با چنگ و دندان به بودنِ کسی چسبیده بود.
نزدیک سحر، ا.ت بیدار شد.
هان خواب بود.
موهایش پریشان، صورتش خسته، و دستش هنوز گرمترین چیز آن اتاق سرد بود.
ادامه دارد.....
10 تا لایک
5 تا کامت
برای پارت بعد
Jennie🐾💙
@JYH_company
#هیونجین #هان #لینو #جونگین #چانگبین #سونگمین #فلیکس #بنگچان #تکپارتی
- ۱۷۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط