سلام که واژه نبود . یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ م
سلام که واژه نبود . یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می کرد . یک بادبادک بود که میشد سرنخش را در دست گرفت و رفت. قدم به قدم در امتداد یک ردپا که معلوم نبود مال کیست؟ و رو به کجا می رود. سلام که کلمه نبود؛ یک قصه ی بلند بود که قرار نبود هیچ وقت به پایان برسد . قصه ای که در انتهایش همه کلاغ ها به خانه هایشان می رسیدند ، حالا ولی انگار آدمهایی هستند که راز سلام را نمیدانند ، عطرش را نمی شناسند ، می گویند و می روند بی آنکه دل به کسی بسپارند . آنهایی که نمیدانند سلام یعنی آغاز یک مثنوی بلند که پایانش خداحافظ نیست ، سلام یعنی من دچار یک حس بی نهایتم. و کیست که نداند دچار یعنی عاشق؟!
- ۴۸۷
- ۲۱ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط