-گفتنش سخته برام ... سخته که بخوام جلوی تو ..همکلاسی دورا
-گفتنش سخته برام ... سخته که بخوام جلوی تو ..همکلاسی دوران دانشگام ... دختر مهربون زندگیم ... زنم ...کسی که فکر میکردم عاشقشم این حرفو بزنم.
-فکر میکردی عاشقمی؟؟؟
با ترس لبخندی میزنم.
-یعنی عاشقم نیستی؟؟؟
-هر حسی که بود ..عشق نبود.
لبام خشک شده بود ... صدایی از گلوم در نمیومد ....
-من تازه ...
با دستمالی پیشونی خیس از عرقش رو پاک میکنه.
صدای قلبم رو به وضوح میشنیدم ...دستام ...دستام یخ زده بودن و منجمد شده بودن .... چشمام ..چشمام پر اشک بودن ....
-من تازه دارم عشق رو تجربه میکنم ... من ...ببین همتا من ...من تازه یه عاشق واقعی شدم ...میخوام باهاش باشم ... میخوام تو کمکم کنی که ....
سرش رو پایین میندازه.
چشمم رو از شمعهای روی میز برمیدارم .... کم کم نورشون عین نور زندگی من از بین میرفت.
همه روزهای گذشته ...همه روزها و شبهام با یاشار عین یه فیلم چندثانیه ای جلوی چشمم میاد.
باورم نمیشد این یاشار همون پسر ساکت ..همون پسر موجه کلاس ...همونی بود که عاشقش شدم که ...
بسختی لبهام از هم باز میشن.
-اون ...اون ..ننن...نفر کیه؟؟
پوزخندی میزنم.. ادامه میدم.
-که داری باهاش عشق رو تجربه میکنی!!
زل میزنه تو چشمم .
-فروزان.
زل زده بود تو چشمهام و اسمش رو گفته بود ... مثله زل زدنش تو کافه و خواستگاری کردن عجیبش .
-فروزان؟؟ کارمند ....
اجازه نمیده حرفی بزنم.
-آ..آرره کارمند شرکت بابات .
زمزمه میکنم:
-میخواستم بعد شام ...بریم خونه بابا و خبر بچه دارشدنمون رو بهشون بدیم .
بسختی از روی صندلی بلند میشم ..با پاهای سنگینم بداخل اتاق میرم ...اتاق مشترکمون.
پشت در میشینم...چهره خندون من تو لباس عروسی ...لبخند رو لب یاشار که پشت سرم بود ...عکس بزرگ روی شاسی حالا چقدر مسخره بود.
اشکام آروم آروم راهشونو پیدا میکنن..حالا همتا و یاشار..عروس و داماد توی عکس تار شده بودن و میلرزیدن.
❤ من دست و پامو توی عشقت بستم و اون حتما مثله من توی عشق بی دست و پا نیست ❤
ادامه این رمان زیبا و آنلاین که در حال تایپه توی کانال زیر
https://telegram.me/mozhgan_roman
-فکر میکردی عاشقمی؟؟؟
با ترس لبخندی میزنم.
-یعنی عاشقم نیستی؟؟؟
-هر حسی که بود ..عشق نبود.
لبام خشک شده بود ... صدایی از گلوم در نمیومد ....
-من تازه ...
با دستمالی پیشونی خیس از عرقش رو پاک میکنه.
صدای قلبم رو به وضوح میشنیدم ...دستام ...دستام یخ زده بودن و منجمد شده بودن .... چشمام ..چشمام پر اشک بودن ....
-من تازه دارم عشق رو تجربه میکنم ... من ...ببین همتا من ...من تازه یه عاشق واقعی شدم ...میخوام باهاش باشم ... میخوام تو کمکم کنی که ....
سرش رو پایین میندازه.
چشمم رو از شمعهای روی میز برمیدارم .... کم کم نورشون عین نور زندگی من از بین میرفت.
همه روزهای گذشته ...همه روزها و شبهام با یاشار عین یه فیلم چندثانیه ای جلوی چشمم میاد.
باورم نمیشد این یاشار همون پسر ساکت ..همون پسر موجه کلاس ...همونی بود که عاشقش شدم که ...
بسختی لبهام از هم باز میشن.
-اون ...اون ..ننن...نفر کیه؟؟
پوزخندی میزنم.. ادامه میدم.
-که داری باهاش عشق رو تجربه میکنی!!
زل میزنه تو چشمم .
-فروزان.
زل زده بود تو چشمهام و اسمش رو گفته بود ... مثله زل زدنش تو کافه و خواستگاری کردن عجیبش .
-فروزان؟؟ کارمند ....
اجازه نمیده حرفی بزنم.
-آ..آرره کارمند شرکت بابات .
زمزمه میکنم:
-میخواستم بعد شام ...بریم خونه بابا و خبر بچه دارشدنمون رو بهشون بدیم .
بسختی از روی صندلی بلند میشم ..با پاهای سنگینم بداخل اتاق میرم ...اتاق مشترکمون.
پشت در میشینم...چهره خندون من تو لباس عروسی ...لبخند رو لب یاشار که پشت سرم بود ...عکس بزرگ روی شاسی حالا چقدر مسخره بود.
اشکام آروم آروم راهشونو پیدا میکنن..حالا همتا و یاشار..عروس و داماد توی عکس تار شده بودن و میلرزیدن.
❤ من دست و پامو توی عشقت بستم و اون حتما مثله من توی عشق بی دست و پا نیست ❤
ادامه این رمان زیبا و آنلاین که در حال تایپه توی کانال زیر
https://telegram.me/mozhgan_roman
- ۴.۵k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط